ML&YH13

103 25 13
                                        


بی اشتیاق برای آغاز صبح حُزن انگیز دیگری از رختخوابش برخواست این روزها عمارت میان قُل و زنجیری از جنس اندوه گرفتار شده بود. پناهگاه کودکی اش در غم و سوگواری تنها بانویش غوطه میخورد و در سکوت و تاریکی فرو می رفت گویی گوشه و کنار مأمن تمام سالهای زندگی اش توسط نفرینی شوم تسخیر گشته بود...

آب سردی بر پوستین خاکستری ای که همچون لایه ای از غبار چهره اش را می پوشاند روان ساخت و به تصویر نمناکی که در آینه نقش می بست، خیره ماند. چیزی درون آن با گذشته فرق میکرد میان ابروانش را گره ای ازنفرت پرمیساخت واطراف مردکهایش را حاله ای به رنگ کینه ای دیرین فرا گرفته بود و بی آنکه بخواهد گوشه لبانش پایینتر از حد معمول قرار داشت. با سپردن لوهان به دست سیاهان و قربانی کردن او شبهی انتقام جو از اعماق وجودش توانست کالبد تهی اش را پر کند تا سالها انتظار برای خونخواهی خانواده و قبیله اش پایان پذیرد...

چشمانش را بر روی ظاهر جدیدش بست و به لباسهایی که خدمتکاران طبق عادت برایش هر صبح آماده میکردند ، چنگ انداخت .باید از اتاقش خارج میشد و دوباره نقش پسر یتیم همیشه مدیان را بازی میکرد تا آهسته و آرام برای تحقق خواسته های همراهانش و خلاصی از کابوس قتل و عام خانواده اش پیش برود. امروز باید به دیدار راهنمایی می رفت که در این سالها حقیقتی بزرگ را برایش آشکار نمود....

با ترک اتاق از پلکان طویل عمارت که تمامیِ طبقات را بهم متصل میساخت پایین رفت و از کنار دختر گریانی که سینی نیمه خورده غذایی رابه آشپزخانه میبرد ،گذشت.آسترا باز همانند روزهای پیشین به غذا تمایلی نشان نداده و بار دیگر اهالی خانه را در موجی
از اضطراب و نگرانی رها میکرد . بعد از رفتن لوهان او در عدلیه مادرانه اش خود را محکوم به حبس ابد و در اتاق نیمه سوخته فرزندش زندانی نمود تا در انتظار خبری از امگا ناخوشی وبیماری را برجان بخرد . با تاسف سری تکان داد و برای مردی متاثر شد که مقام وآسایش قبیله خاکستری، عمارت اش را به ویرانه تبدیل کرد...

"صبح بخیر"

زنی افکارش را برهم زد، چند روزی میشد تنها خواهر ناتنی اش برای تیمار آسترا به عمارت برگشته بود..

"صبح بخیر لیا "
آنقدر در اندیشه هایش سیر کرده بود که نفهمید پاهایش چه زمان او را به سطح صاف اتاق غذا خوری رسانده اند. دمی گرفت و با اینکه پاسخ سوالش را میدانست به سمت خواهر ماتم زده اش رفت و پرسید...
"امروز حالش چطوره؟"

دوباره اشک در چشمان لیا جوشید اما بر لبانش لبخندی مهربان جای داد .کف دستش را بین شانه های کریس گذاشت تا او را به سمت میز صبحانه هدایت کند..
"مادرم حسرت آرزوی محالی رو میکشه، حتی اگه اونها به لوهان آزادی ای داده باشن این عمارت هیچوقت شاهد برگشتش و یا رسیدن نامه ای از طرفش نمیشه. برادر
کوچیکم هنوز متوجه نشده که فرزندان آلفای رهبر چه وظایفی به عهده دارن ما نمیتونیم به خواست خودمون زندگی ای رویایی بسازیم. لوهان همیشه خودخواه بود
درست عین مادرم که حاضر نیست پدر درموندم رو ببخشه و درک کنه. "

My Love&Your HateHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora