ML&YH19

49 10 38
                                        

سلام عزیزانم قبل از اینکه شروع بخوندن کنین میخواستم ازتون عذر بخوام بابت تاخیر زیاد و اینکه واقعا تو این شرایط نوشتن واقعا سخت شده همه چیز با این روند بهم ریخته ست و باذهن آشفته هم نمیشه کاری کرد و در کنار این شرایط و از شانس خوب من گربه عزیزم اقای کای با مریضیش سوپرایزم کرد و دو هفته استرس زا رو برام فراهم کرد، خلاصه که همه چیز دست به دست هم داده تا نتونم پارت بدم، الانم که کم مونده زیر بار مشکلات حل نشدنی که بهمون تحمیل کردن له بشیم، هعییی....
............؟..................

بالاخره روز شکار فرا رسید و تنها کسی که بی صبرانه انتظارش را می کشید با لبخندی گشاده میان گروهی که مشغول چادر زدن در جنگل بودند به استقبالشان آمد...
_لوهان!! خیلی منتظرت بودم حتی میخواستم صبح با تو بیام اما سهون بدجنس اجازه نداد....

لوهان در جواب لبخندی به لب آورد اما چشمانش در تضاد آن با نفرت آلفایی را که برگونه خواهرش بوسه میزد ، بدرقه کرد دوست داشت پوزخندی که چهره سهون را از صبح مزین نموده بود  با چنگالهای گرگینه احمقش غیر قابل تشخیص کند. بعد از آشفتگی آن
شب کذایی سعی کرد فاصله اش را از او بیشتر کند اما هنگام طلوع خورشید زمانی که طبق عادت همیشگیش قبل از کار در اصطبل برای پر کردن شکمش با نوشیدنی گرم و تکه ای نان آغشته به شهدی شیرین سمت آشپرخانه رفت، دایون سد راهش شدو خواست که دیگر برای صرف چاشت به آنجا نرود و وقتی مخالفتش را دید با کلافگی تهدید آلفای جانشین و اخراج خدمتکاران عمارت را به میان کشید تا کله شقیش پایان یابد و
همینطور خود را از کینه توزیهای لوهان در روزهای آینده نجات دهد. همان موقع که راضی شد پشت میز اشرافیت عمارت بنشیند سهون را با نیشخند مغرورانه اش مشغول
جویدن صبحانه مفصل روی میز دید دمی عمیق گرفت و در حالی که از درون آتش خشمش شعله ور بود با صورتی سرد و بی روح لیوانی که توسط دایون مملو از چای گرم شد را برداشت تا خشکی گلوی پر از ناسزاهای نگفته اش تر کند که صدای نحسش پرده گوشهایش را خراشید...
_امروز شانس آوردی نیاز نیست پهن ها رو جمع کنی به جینا دستور دادم وسایلت رو آماده کنه یه روز زودتر به شکار میریم..

و بعد پیکر نفرین شده اش را با ایستادن در تیررس چشمان لوهان قرار داد و بالحن دستوریش شنوایی او را آزرده ساخت...
_دارم بهت هشدار میدم اگه میخوای جلوی اون همه آلفا تحقیر نشی و سالم به عمارت برگردی با اعصاب من بازی نکنی امگا...

_امگا...
بی صدا تکرار کرد و خنده ای تلخ به نژادی که راه فراری از آن نداشت و همچون یوق به دور گردنش سنگینی میکرد، زد...

ارباب...
صدای مزاحم جیا سبب شد تا میز را ترک کند و به دنبالش از پلکان بالا برود و برای مراسم شکار گوزنی نگونبخت حاضر شود و در حین پوشیدن لباسی که در اختیارش میگذارند به التماسهای ندیمه ترسویش برای دوری از دردسر گوش فرا دهد...

Kamu telah mencapai bab terakhir yang dipublikasikan.

⏰ Terakhir diperbarui: 6 days ago ⏰

Tambahkan cerita ini ke Perpustakaan untuk mendapatkan notifikasi saat ada bab baru!

My Love&Your HateCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang