ML&YH15

89 23 11
                                        


لوهان...

تمام شب بی اهمیت به دردی که در شکمش مپیچید و یا کبودی پهلوهایی که ایستادن را برایش سخت میکرد در برابر چشمان خیس جیا و چهره سرد و بی روح تان کاه ها وفضولات را در فرقانی میریخت و به بیرون میبرد . حتی یک لحظه ه م نمی ایستاد و از کار دست نمی کشید زیرا جسم لوهان به ظاهر در آن اصطبل، مطیع و فرمانبردار خواسته آلفا را برآورده میساخت اما او با سیر در افکار وضمیر نا خودآگاه خود از آن طویله و عمارت مایلها فاصله داشت تا برای انتقام و رهایی از حقارتهای آلفای سرخ راهی بیابد...

مطمئنا کسی در این سرزمین پیدا میشد که به خاطر قوانین خودخواهانه آلفاهای رهبر ازاین مرداب سیاه پا به فرار گذاشته باشد شاید هم امگایی همچون خودش زندگی حقیرانه ای که آنها برایش میخواستند رانپذیرفته وتوانسته از کوه های برفی اطراف قبیله عبور کند و در جایی به دور از همه گرگینه ها زندگی ای به خواست خود داشته باشد برای دانستن این احتمال باید در میان مردم پرسه میزد و به معاشرت و دوستی با آنها میپرداخت.بازارها بهترین مکان برای پیدا کردن دوستانی است که از گفتن و شنیدن واقعیتهای پنهان و خاک گرفته ای که حکومت بازگویی آن را در بین عامه مردم منع کرده،لذت میبردند. از نتیجه کندوکاو مغزش پوزخندی بر لب آورد به نظر تنبیه آلفای وحشی آنقدرها
هم برایش بد تمام نشد و حالا او یک هدف برای انجام داشت...

شیهه بلند اسبی اورا از عالم افکار به درون اصطبل بازگرداند کارش را متوقف کرد و نفس خسته ای از اعماق سینه اش به بیرون فرستاد درد شکم و ضعف پهلوهایش را تازه متوجه میشد. عرقی که بر پوستش مینشیت تنش را مرطوب و چسبناک کرده بود و
دردی از کمرش میگذشت و در نقطه ای میان شانه هایش متوقف میشد و او را خمیده میکرد .پاهایش لرز داشتند و بازوانش دیگر توان تکان داد چنگک درعلوفه ها را نداشتند . صدای هق زدنهای جیا نگاه بی هدفش را به سمت خود کشاند دختر بیچاره با چشمانی سرخ و بینی ای ورم کرده کنار پسربچه ای غمگین بر کوهی از کاه های خشک نشسته بود و او را نظاره میکرد و در تضاد آنها تان با همان چهره خنثی به او مینگریست ناخواسته به
آن تفاوتها خنده ای بلند سر داد اما گلوی خشکش او را به سرفه انداخت و باعث شد شکمو پهلوهایش زانوان او را به زمین برسانند دستاتش را بر روی شکمش گره کرد وپیشانیش را چون سجده بر کف گل آلود اصطبل بگذارد . صدای فریاد جیا و پسر بچه ای که نمیشناخت بلند شد...
ااربااااب...

گلویش از سرفه میسوخت و به خاطر بوی پهن های جا مانده در اطرافش، تهوعی معده اش را میفشرد برای لحظه ای همه چیز برایش غیرقابل تحمل شد کف دستش را بر زمین گذاشت و در همان حا ل که سعی میکرد خودش را از زمین بلند کند صدایش را بالا برد و به تان نهیب زد ...
از اینجا ببرش بیرون ونگ ونگش اعصابمو بهم میریزه...

و بعد با صدایی که رو به تحلیل میرفت ادامه داد ...
نترس غول یخی من جایی برای فرار کردن ندارم بب،،رش بیرون...

My Love&Your HateStories to obsess over. Discover now