هیچ چیز آرامش بخش تر از گوش دادن به آهنگ 'قصر شیشه ای' از لینکین پارک نیست. مگه اینکه اون آهنگه زنگ گوشیت باشه و قبل از طلوع آفتاب در یک روز تعطیل بیدارت کنه.
روز کاریه من با یکی از اون تماس های 'هیچی نپرس و فقط به محل بیا' شروع شد.
اینجوری بود که من در ساعت ۵ بامداد روز یکشنبه ماشینم رو در شهربازیه مرکزی، درست همون نقطه ای که شب گذشته پارک کرده بودم، متوقف کردم.
از آخرین باری که برای تفریح اونجا بودم کمتر از ۱۰ ساعت گذشته بود و حالا همون مکان تبدیل شده بود به یه صحنه ی جرم.
محل در قرنطینه ی پلیس بود، اما اثری از اجتماع مردمِ همیشه آماده برای تماشای اتفاقات ناگوار یا خبرنگار ها دیده نمیشد... حداقل فعلا نه.
نوار زرد رنگ قرنطینه رو کمی بالا دادم، خم شدم و از زیرش عبور کردم. بچه های تیم همه در تکاپو بودن، هرکس در محدوده ی کاریه خودش مشغول بود و فقط با یک نگاه به چهره هاشون میشد فهمید اوضاع اصلا خوب نیست.
نزدیک ترین فرد به من جوردن بود که داشت با دوربین عکاسیش ور میرفت. مردی ۳۰ ساله به جذابیت دیوید بکهام که هیچوقت تو یه رابطه ی جدی نبوده. فکر نمیکنم هیچ زنی دلش بخواد با کسی که نصف عمرش رو با مرده ها و دست و پاهای قطع شده گذرونده، رو یه تخت بخوابه.
بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، درحالی که لنز دوربینش رو تنظیم میکرد گفت "صبح بخیر مورگان"
بسختی تلاش کردم خمیازه نکشم اما موفق نشدم "شب بخیر جو... صبحه من چند ساعت دیگه شروع میشه"میتونستم اشعه های صورتی رنگ خورشید رو در امتداد افق ببینم... چیزی تا طلوع آفتاب نمونده بود... دوباره خمیازه کشیدم.
دستم رو داخل جیب شلوارم فرو کردم و نگاهی به اطراف انداختم "خب... ما اینجا چی داریم؟"
یک بار دیگه دوربینش رو امتحان کرد و وقتی از وضعیتش راضی بود، بندش رو به دور گردنش انداخت و شروع به قدم زدن کرد "سه تا بچه ی گم شده"
شونه به شونه ش قدم برمیداشتم. اخمام تو هم رفت، بعد از سکوتی کوتاه با تعجب پرسیدم "فکر میکردم اینجور پرونده ها مربوط به پلیس محلی باشه"
-"خب اون بچه ها خیلی هم گم شده باقی نموندن"
ایستاد و با چهره ای بیحالت به روبرو خیره شد. مسیر نگاهش رو دنبال کردم... لکه های خون... خونِ بیشتر، باز هم خون و...
عیسی مسیح!
جثه ای کوچیک و غرق خون در وسط چمن ها رها شده بود. بیشتر از ۷ سال نداشت. یکی از دستاش از آرنج قطع شده و تصویر منزجر کننده ای از گوشت و استخوان تازه بریده شده رو به نمایش گذاشته بود.
تمام بدنش پوشیده از خون بود، بجز... صورتش، صورت رنگ پریده ش کاملا تمیز بود و فقط از دو طرف لب هاش ردی سرخ رنگ تا نزدیکیه گوشش کشیده شده بود.. انگار قاتل سعی داشته با تیغ براش یه لبخند بسازه. برش های روی صورت جسد کاملا ظریف و دقیق بود، درست برعکس دستش.

YOU ARE READING
Who is IT¿
Actionبیست و هفت قتل... ... بیست و هفت مظنون Casting: [Bill Skarsgard, Lindsey Morgan, Harry Styles]