13

141 22 6
                                    

یک هفته از آخرین قتل گذشته بود و دیگه نشونه ای از جنایت در سانفرانسیسکو گزارش نشد. انگار قاتل های سریالی هم به تعطیلات نیاز داشتن!

در طول هفته ی گذشته، بچه های گم شده در صدر تمام اخبار و گزارشات بودن. زمزمه های وحشت از گوشه و کنار شهر به گوش میرسید.
دیگه هیچ بچه ی تنهایی، حتی در ساعات شلوغی، تو خیابون ها آفتابی نمیشد.. تعداد بچه هایی که در کمپ های تابستونی شرکت میکردن به نصف رسیده بود، شهربازی ها هم هر روز خلوت و خلوت تر میشد. انگار که مه مرگ و خاموشی داشت تمام شهر رو آروم در خود میبلعید.

و برای اتمام این وضع هیچ کاری از دست ما ،اف‌بی‌آی... پلیس قدرتمند و بانفوذ ایالتی، بر نمیومد.
حس سگی رو داشتیم که دم خودش رو دنبال میکرد، با بالا بردن سرعت تحقیقات فقط سرگیجمون بیشتر میشد...

صبح ششم آگوست با بیل در رستورانی نزدیک به هتلش در حال خوردن املت پنیر و قهوه بودم.
رستوران در اون ساعت از صبح خلوت بود و بجز ما، تقریبا هیچ مشتریه دیگه ای پشت میز های چوبیه قطور و سفید رنگ رستوران دیده نمیشد.

در طول هفته گذشته، صبحانه خوردن با بیل تنها زمانی بود که فشار کاری رو کمتر از قبل حس میکردم، اون پسر توانایی عجیبی در کوچک نشون دادن فجایع بزرگ داره، خوب میدونه چجوری کاری کنه تمام مشکلات رو فراموش کنی و نیمه ی پر لیوان رو، حتی اگه واقعا وجود نداشته باشه، ببینی.

فکر میکنم خودش هم بعد از چیزایی که پشت سر گذاشته، با همین استراتژی دووم آورده... گذشته ای که بعد از اون شب، هر دو ترجیح میدادیم دیگه راجبش حرف نزنیم...

چنگالم رو در محتویات بشقابم فرو کردم و مقداری تخم مرغ داخل دهنم گذاشتم، نگاهم خیره به بیل بود که چطور یک سکه ی ۲۵ سنتی رو داخل دست راستش میذاشت.

بیل مشتش رو گره کرد و بعد از چند حرکت کوچیک دست، دوباره انگشت های گره کرده ش رو باز کرد و اجازه داد دست خالیش رو ببینم.
لبخندی به پهنای صورتش زد و بعد از کمی مکث دست چپش رو بالا آورد، سکه تو دست چپش بود.

بدون اینکه سعی در مخفی کردن تعجبم داشته باشم گفتم "واقعا نمیفهمم چطوری این کارو میکنی.."

بیل خندید. دوباره مشتش رو بست، برای یک لحظه دستاش رو به زیر میز برد و وقتی اونارو دوباره بالا آورد، هر دو دستش خالی بود.

در جوابم با نیشخندی گفت "یه موهبته"

و خطاب به من که نگاه کنجکاوم برای پیدا کردن سکه، زمین رو جست و جو میکرد ادامه داد "تو جیبته"

نگاهم رو بالا آوردم و با شک دستم رو داخل جیبم بردم. سرمای سطح فلزیه سکه رو با نوک انگشتام حس کردم. سکه رو از جیبم درآوردم و دوباره با اخم دستم رو داخل جیبم کردم "کیف پولم..؟"

Who is IT¿Donde viven las historias. Descúbrelo ahora