20

56 9 5
                                    

۱۵ آگوست

۲۸ بچه ی سرگردون در جاده ای خارج از شهر حوالیه سانفرانسیسکو پیدا شدن. همه وحشت زده، کثیف و گرسنه بودن اما بغیر از این حالشون خوب بود. زنده و سالم.

۲۸ تا از بچه های گم شده رو پیدا کردیم! یا بهتر بگم، قاتل اجازه داد که ما اونارو پیدا کنیم. اون به بچه هایی که با فرمولش هم خوانی نداشتن نیازی نداشت.

این اولین اتفاقی خوب بعد از هفته ها بود، بمحض خبردار شدن خانواده ها، همه با چشم هایی پر از اشک و قلبی که دیگه از دوباره در آغوش گرفتن بچه شون ناامید شده بود، برای تحویل گرفتن فرزندشون تجمع کرده بودن.

بچه ها چیزی یادشون نبود، زمان دزدیده شدن توسط ماده ای که با نوشیدنیشون ترکیب شده بود بیهوش بودن و تمام مدت ربوده شدنشون با چشم های بسته زندگی میکردن. اونا قاتل رو ندیده بودن و حتی صداش رو هم نشنیده بودن. پس ما عملا چیزی نداشتیم. بجز چیزی که همشون به اتفاق میگفتن؛ اونجایی که بودن هوا سرد بود...

کنار دستگاه قهوه ساز اداره تجمعی ۴ نفره تشکیل داده بودیم و درباره ی اتفاقات اخیر بحث میکردیم. هری که دست به سینه به دیوار اتاق بازجویی تکیه زده بود با تعجب گفت "سرد؟ سانفرانسیسکو؟ اونم وسط آگوست!... شاید اونارو به یه ایالت دیگه برده بوده. مثلا نیوجرسی"

بیل با تمسخر خندید "آره مطمئنم ۲ شبانه روز با اون اتوبوس قراضه رانندگی کرده و توجه کسی هم به بچه هایی که اون داخل جیغ میکشیدن و کمک میخواستن جلب نشده"

هری با خشم دندوناشو روی هم سایید "اونا بیهوش بودن"

اینبار جردن جوابش رو داد "تاثیر داروی بیهوشی انقدر طولانی مدت نیست"

برخلاف بیل، لحن جردن بدون تمسخر و کاملا بی تفاوت بود، بعد از سالها کار در آزمایشگاه بخش جنایی دیگه به توضیح دادن بدیهیات عادت کرده بود.

هری دهنش رو باز کرد تا دوباره نظریه ش رو توجیح کنه اما قبل از اینکه شروع کنه گفتم "هری... نیوجرسی رو فراموش کن"

بیل شونه بالا انداخت و گفت "خب... هرجایی میتونه با یه دستگاه تهویه سرد بشه"

-"شاید، گرچه نمیدونم چرا باید همچین کاری بکنه... شایدم اونجا صرفا سرد بوده، و اون زحمت گرم کردنش رو خودش نداده"

هری که دلخوری از بیل رو فراموش کرده بود، با کنجکاوی پرسید "مثلا کجا؟"

-"یجایی دور از نور آفتاب، کاملا تاریک... یه نگاه به صورتاشون بکن... همه مثل خوناشام رنگ پریده ن"

...

اون بعد از ظهر همه ی بچه های بخش رو بابت اولین پیروزی ناخواسته م در پرونده به یه نوشیدنی دعوت کردم... هرچی نباشه برگشتن ۲۸ نفر از لب مرگ جشن گرفتن هم داشت؛ گرچه فکر به اون ۸ بچه ی بخت برگشته که هنوز هم اثری ازشون نبود این خوشحالی موقت رو برام زهر میکرد.

Has llegado al final de las partes publicadas.

⏰ Última actualización: Nov 26, 2020 ⏰

¡Añade esta historia a tu biblioteca para recibir notificaciones sobre nuevas partes!

Who is IT¿Donde viven las historias. Descúbrelo ahora