اجنه و ارواح خبیث وجود ندارن، درست مثل هیولای زیر تخت یجور اختراع بشرین برای ترسوندن بچه ها... یا گاهی بزرگترا.
بشر در طول تاریخ مشغول ساختن توهماتی برای آزار دادن خودش بوده. نه عدد ۱۳ نحسه و نه رد شدن از زیر نردبون بدیمنی میاره؛ اینا فقط شگرد خاص آدم هاست برای زهرمار ساختن یه روز زیبای تابستونی، اونم فقط بخاطر روبرو شدن با یه آینه ی شکسته.
اما با تمام اینا باید بگم شیاطین وجود دارن، اونا گونه ای از انسان ها هستن که با رفتاری در ظاهر طبیعی، نقاب بر چهره میزنن و در میون ما زندگی میکنن. آروم آروم بهمون نزدیک میشن، اعتمادمونو بدست میارن و درست وقتی سپرت رو پایین آوردی بووووم... یه گوشه تنها گیرت میارن و نابودت میکنن.
اون شیطان میتونه بهترین دوستت باشه؛ یا پیرزن خوشرویی که دو پلاک پایین تر از خونتون زندگی میکنه، دو تا گربه داره و همیشه بوی شیرینی خونگی میده؛ یه رهگذر توی اتوبوس یا... یا کسی که شب قبل با عشق تو بغلش رو یه تخت خوابیدی...
کار من پیدا کردن شیاطین بزرگ تر بود، اونایی که نابود کردنشون کار هرکسی نیست. من تعقیبشون میکردم، پیداشون میکردم و اونارو بدست عدالت میسپردم.
میخواستم تا جایی که میتونم دنیارو از وجود شیاطین پاک کنم.. جنگیدن من دنیارو برای بقیه ی آدما منصفانه تر میکرد... یه دنیا با چند شیطان کمتر قطعا بهتر از دنیاییه که همون تعداد شیطان رو بهش اضافه کنیم.
و حالا یکی از همون شیاطین منو به دام انداخته و با لوله ی اسلحه ش، فاصله ی بین ابروهام رو نشونه رفته... مبارزه ی من رو به اتمامه...
تو چشمای سبز اون نشونه ای از احساس و صمیمیت گذشته نیست... و ترسناک تر اینه که تو نگاهش حتی نفرت یا خشم هم نیست. هیچی... انگار که یکی تمام احساسات رو از دریچه ی چشماش بیرون کشیده و کالبد خالیش رو جا گذاشته. درست مثل یه ربات که تنظیم شده برای کشتن.
میخواستم حرف بزنم... میخواستم فریاد بزنم... اما دیگه زبونم از مغزم فرمان برداری نمیکرد. اما اگه میتونستم...
اگه کلمات هم تو بحرانی ترین کوره راه زندگیم بهم پشت نمیکردن... فقط یک جمله، یک کلمه، سه حرف رو فریاد میزدم: 'چرا؟'
همه چیز از ۲۷ ام ژولای شروع شد...
درست روزی که ارتقاء درجه گرفتم؛ چیزی که هر روز برای همه اتفاق نمیافته... بخصوص اگه ۲۳ ساله باشی و فقط ۶ ماه از ورودت به اف بی آی گذشته باشه.
----------
(۵ ماه قبل)
"اون کفتار پیر از وقتی بخاطر دارم با من لج بود"
لگدی به تکه سنگی که جلوی پاهاش بود زد و شونه به شونه ی من به قدم زدن ادامه داد.
هر قدمش رو با چنان خشمی برمیداشت که انگار زمینه زیر پاش، صورت کِرنِلِ [پ.ن: بالا ترین پست توی هر ساختمون فدرال]، و اون با هر قدم لگدی بر گونه هاش میکوبه.

YOU ARE READING
Who is IT¿
Actionبیست و هفت قتل... ... بیست و هفت مظنون Casting: [Bill Skarsgard, Lindsey Morgan, Harry Styles]