16

112 17 9
                                    

پیدا کردن کُنتُر خیلی زمان نبرد، در برق کاری سر رشته ی چندانی نداشتم اما تونستم بعد از چند دقیقه برق انبار رو دوباره وصل کنم. اما به محض اینکه انجامش دادم دچار شک و دودلی شدم. آیا تاریکیه محض بهتر از اون وضعیت نبود؟

سیم کشی های انبار پوسیده و داغون بود، به جای روشناییه یکنواخت، نوری چشمک زن مثل فلش دوربین فضای داخل انبار رو پر کرد. تمامیه لامپ ها، البته اونایی که هنوز نسوخته بودن که تعدادشون اونقدرها هم زیاد نبود، در هر ثانیه دو بار خاموش و روشن میشدن... درست شبیه فیلم های ترسناک، وقتی قراره یکی از کارکتر ها بمیره...

با قدم های آهسته پیش میرفتم. توجه م رو در سرتاسر انبار پخش کرده بودم.. تک تک جعبه های خاک گرفته، تک تک ستون ها و چوب و آجر های کپه شده ای که زمانی بخشی از این بنای عظیم رو تشکیل میدادن.
تمرکز در اون نور سخت بود، عصبیم میکرد. از اینکه چراغ هارو روشن کرده بودم پشیمون بودم اما دیگه برای عوض کردن تصمیمم دیر شده بود، باید جلو میرفتم.

چند قدم دیگه به جلو برداشتم که یکدفعه حرکتی رو در طبقه ی دوم حس کردم؛ دقیق تر نگاه کردم... کسی اونجا نبود اما میتونستم صدای جیر جیر چوب رو زیر قدم هاش بشنوم. داشت آروم آروم دور میشد... هیچ عجله و اضطرابی تو ریتم قدم هاش نبود.

بطرف پله ها دویدم، پله های پوسیدگی ای که زیر قدم هام بطرزی هشدار دهنده ناله میکردن.
تصور اینکه هرلحظه ممکنه یکی از اون تخته چوب ها بشکنه و پام تا زانو داخل پله گیر کنه حتی از نور انبار هم آزاردهنده تر بود.

به طبقه ی دوم رسیدم، چرا همیشه دقیقا وقتی با خودم میگم اوضاع از اونی که هست نمیتونه مزخرف تر بشه باید زندگی خلافش رو بهم ثابت کنه؟

طبقه ی بالا کابوس بود... آینه، به هر طرف نگاه میکردم فقط آینه میدیدم.. انگار یه احمق سعی کرده بود با آینه ها هزار تو درست کنه.

اون لحظه بود که به تعقیب و گریزم شک کردم. چی باعث شده بود انقدر مطمئن باشم که اون رو تو چنگم گرفتم؟ اونم انقدر راحت و بدون مبارزه... برای اولین بار حس کردم این منم که شکارم و اون شکارچیه.

با احتیاط چند قدم به جلو برداشتم؛ ده ها تصویر همزمان با من حرکت کرد. با حالتی عصبی یک دور کامل به خور خودم چرخیدم، باید مطمئن میشدم هر حرکت بازتاب تصویر خودمه... نه یه شخص دیگه.
نور فلش زن تشخیصش رو سخت تر میکرد.

قدم دوم و سوم رو هم برداشتم. تصویر خودم از همه طرف بهم نزدیک و همزمان از من دور میشد، فضای وهم آور بین آینه ها دیوونه کننده بود، جنون محض.

با عصبانیت لگدی به نزدیکترین آینه که در سمت راستم بود کوبیدم. این یه دام بود، یه دام احمقانه، و من هم با پای خودم درست تا مرکزش اومده بودم و حالا... حتی نمیدونستم از کدوم طرف قراره بهم حمله بشه.
آینه خورد شد، تصویر هزار تکه ی خودم با خشم از داخل آینه بهم نگاه میکرد. انگار میخواست بخاطر اینکه بدون نیروی کمکی خودمو تو این مخمسه انداختم، سرزنشم کنه.

Who is IT¿Where stories live. Discover now