12

123 25 3
                                    

افرادی که از سانحه ی تصادف جون سالم بدر میبرن معمولا بر اثر شوک یا ضربه، بخشی از حافظه ی کوتاه مدتشون بطور موقت مختل میشه. نمیتونن درست بخاطر بیارن که کجا هستن یا دقیقا چه اتفاقی افتاده.

و این دقیقا حالت من بود بعد از اینکه سنگینیه راز بیل، مثل یک ماشین تخریبگر با سرعت بالا بهم اصابت کرد و از روم رد شد.

برای چند دقیقه تنها در سکوتی حاکی از ناباوری به منظره ی پیش چشمم نگاه میکردم که چطور مثل بازتاب یک فیلم بر پرده ی واقعیت در حال اکران بود.

بیل چند جمله ی سوئدی فریاد زد که چیزی از معنیش نفهمید اما قطعا جملات دوستانه ای نبود. نیلسون هم در جوابش چیزهایی گفت، اما با ضربه ی بیل به پشت زانوهاش و سقوط اون با صورت روی زمین، صداش درجا خفه شد.

بیل جلو رفت و جثه ی مرد رو با پا برگردوند و با خشم و نفرت، چند لگد محکم بین پاهاش کوبید. نیلسون رنگ پریده و وحشتزده از درد به خودش میپیچید. بیل دست از کتک زدنش برداشت و اسلحه رو بالا گرفت. همونطور که انگشت اشاره ش به طرف ماشه میرفت، تو صورتش نگاه کرد.

دستاش بشدت میلرزید. فقط با یک نگاه فهمیدم اولین باری بود که سعی داشت آدم بکشه.

بالاخره به خودم اومدم. از پشت صخره ها بیرون پریدم و اسلحه م رو بسمتش نشونه رفتم "بیل.. مجبور نیستی این کارو بکنی"

با شنیدن صدای من از جا پرید، انتظار دیدن من رو در اون لحظه و در اون مکان نداشت، اما فورا دوباره خودش رو جمع و جور کرد و اسلحه رو محکمتر از قبل در دست گرفت "میتونی بهم شلیک کنی. ولی من قبل از مرگ این خوک رو هم با خودم به جهنم میفرستم"

تیله های سبز رنگش حالا مثل دو کاسه ی خون سرخ و موهش بود. رایحه ی خشمش فضارو پر کرده بود، عطر آتشین انتقامش که با هر نفس از ریه هاش خارج میشد به تنهایی برای خاکستر کردن نیلسون کافی بود.

-"نمیخوام اینکارو بکنم. نمیخوام بهت شلیک کنم"

اینو گفتم و با احتیاط یک قدم بهش نزدیکتر شدم.
با پا روی قفسه ی سینه ی نیلسون که سعی داشت چیزی بگه و التماس کنه کوبید و هوا رو از ریه هاش خارج کرد "پس فقط برو و وانمود کن چیزی ندیدی... باور کن دنیا بدون این آشغال جای بهتری برای زندگی کردنه"

برای اطمینان خاطر مچ دستی که باهاش اسلحه گرفته بود رو هدف گرفتم "نمیتونم. اگه با اسلحه ی من بهش شلیک کنی هر دومون تو بد دردسری میافتیم"

بعد از کمی مکث ادامه دادم "خشم کورت کرده.. نمیفهمی داری چیکار میکنی. میدونی در مسیر اومدنت چند تا دوربین فیلمت رو گرفتن؟ اولیش دوربین هتلت بود. بلدی رد پات رو پاک کنی؟ راهی برای خلاص شدن از کارشناس های قضایی بلدی؟ جوردن فقط با نگاه کردن به صحنه ی جرم حتی رنگ لباس زیری که الان تنته رو هم میفهمه... راه فراری نیست. داری خودتو نابود میکنی"

Who is IT¿Where stories live. Discover now