6.50صبح
با صدای الارم و با هزار تا فوش به مدرسه از خواب بیدار شدم . خمیازه کشیدم و انواع حرکات کششی که بلد بودم رو رفتم . عِخِیش .. تنبلانه (؟!) رفتم و یه دوش گرفتم و با حالتی تنبل تر از اون دندونامو مسواک زدم .
بعد از ۱۰ دقیقه
با یه حوله دور بدنم از حموم در اومدم . اول موهامو که چیکه چیکه میکرد خشک کردم و بعد هم لباسای مدرسه رو پوشیدم . رفتم پایین داخل اشپزخونه .
اهممم اوکی مطمنا دیدن تهیونگ که داره صبحونه درست میکنه اونم صبح به این زودی از شکه کننده ترین چیزا واس منه . اروم وارد اشپزخونه شدم . تهیونگ متوجه حضور من شد .
"صبح بخیر جیمینی . بیا بشین صبحونه بخور بعد با هم بریم مدرسه . "بعد بهم لبخند زد . روی صندلی نشستم و تهیونگ برام یه بشقات که بِیکون که روش تخم مرع بود اورد .
با صدای خواب الودم گفتم "صبح تو هم بخیر "
بعد با هم شروع کردیم غذا لمبوندن '_' واقعا خیلی احساس گند و معذبانه ای داره وقتی داری با اِکس بِست فرندت غذا میخوری ولی نمیتونی مثل قبلنا رفتار کنی .
بعد از تموم کردن صبحونه ام ظرفمو گذاشتم داخل سینک و تهیونگ هم بعد من اومد . از خونه اومدیم بیرون و من در حالی که تهیونگ داشت کفشاشو میپوشید در رو قفل کردم و با هم راه افتادیم سمت مدرسه .
با همدیگه راه میرفتیم ولی هیچ چیز مثل قبلا نبود . قبل از این ما دست همو میگرفتیم با اینکه خاک بر سرمون هر دومون پسریم ولی کل تایمو خوش بودیم .
اما الان من جلوتر از تهیونگ راه میرفتم و اون پشت سرم میومد . وات د فاکین ناراحت ای اَم. هعیی
Flashback
"تهیونگ اگه تو یه موقعی عاشق یه نفر بشی حاضری منو به خاطر اون ول کنی ؟"با کنجکاوی ازش پرسیدم . تهیونگ نمیدونست که من عاشق خود کله خرش شدم .ولی میخواستم بدونم اگه یه موقعی عاشق یکی بشه اونوخ من چی میشم .
"هممم من اگه عاشق کسی هم بشم تو رو بخاطرش ول نمیکنم . حتی اگه هم به صورت فاکین شدید عاشقش باشم تو رو تنها نمیذارم . جیمینی من خیلی تو رو دوست دارم . " و بعد قوس گردنمو بوسید .
(تو ی دروغ گوی کثیف شیرینی 😭)صورتم قرمز شد . خر کیف شده بودم و امیدوار بودم حرفایی که میزد راست بود .
Endflashback
اما الان همه چی برعکسه .به محض اینکه رسیدم مدرسه یه راست رفتم کافه تریا تا بقیه اعضا رو ببینم . هوسوک هیونگ و جین هیونگ رو دیدم که دارن با هم غذا میخورن . به سمتشون رفتم .
پریدم و جین هیونگ رو بغل کردم و کنارش نشستم "صبح بخیر هیونگا . بقیه پسرا کجان ؟"
"هنوز خونه ان . تو چی شده سحر خیز شدی انقد زود اومدی . معمولا وقتی درا دارن بسته میشن از وسطشون رد میشی میای تو . " هوسوک هیونگ گفت . لبامو دادم جلو
"خیلی بامزه ای هیونگ اِه" کم کم بقیه پسرا هم جمع شدم و با هم دست دادیم . ساعت ۸ پاشدیم که بریم سر کلاسامون و زنگ اول دینی داشتیم که با جین هیونگ تو یه کلاس بودم .
قبل اینکه معلم بیاد یکم یا جین هیونگ چرت و پرت حرف زدیم .
"هیونگ ،باید بهت یه چی بگم . "
"چیشده چیم ؟"خیونگ ازم پرسید .
"راستش من ازت حامله ام .. اهم ..نه چیزه منو تهیونگ قرارا دو هفته با هم زندگی کنیم . "
جین هیونگ سریع برگشت سمتم در حالی که چشاش گنده شده بود ."هِع؟؟؟اخه واس چی ؟"
"مامان بابای تهیونگ و من رفتن مسافرت و خانواده اون خواستن که تهیونگ پیش من بمونه این مدت رو چون فکر میکنن ما دوستیم . صبح زود هم تهیونگ برامون صبحونه درست کرد و با هم اومدیم مدرسه . هیونگ من یه جورایی دلم واسش تنگ شده :(
واقعا نمیدونم چطوری این احساساتمو دور بریزم . "
اروم واسه هیونگ توضیح دادم . واقعا الان سردرگم بودم که چیکار کنم . سرمو گذاشتم رو میز و جین هیونگ اروم شروع کرد موهامو نازی کردن."فقط سعی کن این احساسات رو نادیده بگیری . میدونم ممکنه خیلی برات سخت باشه ولی سعیتو بکن چیم چیم . ما همیشه کنارتیم . " و بعد موهامو بهم ریخت . بی جون یه لبخند زدم .
دیدم تهیونگ اومد داخل و سرجاش نشست . بعد از اون هم معلم اومد و کلاس شروع شد .
Taehyung pov
"اوپاااا ، میشه با هم دیگه بریم بازار . من میخوام لباسای جدید بخرم . " بومی در حالی که دستشو دور بازوی من حلقه میکرد گفت .
"اره عزیزم . جلو در ورودی منتظرم باش . "
بومی حسابی خوشحال شد .رفتیم سمت کلاسا و من وارد کلاس دینی شدم . همینکه وارد شدم دیدم جین و جیمین کنار هم نشستن . و جین داست سر جیمین رو ناز میکرد . نادیده گرفتمشون و سر جام نشستم . چرا احساس میکنم یه چی اشتباهه ؟
نکنه دارم حسودی میکنم ؟ سعی کردم فراموشش کنم . معلم اومد داخل کلاس .Bomi pov
"جاگیا ، با من میای بعد از مدرسه ؟" کای پرسید و سرشو گذاشت رو شونم .
"نه عزیز دلم قراره با تهیونگ برم ." دیدم لباشو داد جلو . میدونستم حسودی میکنه .
"هاها نگران نباش عشقم فقط میخوام برم لباس بخرم و از پول اون استفاده کنم ." اینو گفتم و لپشو کشیدم . تا اینکه لبخند زد .
(اِوری بادی سِی جینداااا)

YOU ARE READING
more than a bestfriend +18 [completed]
Fanfictionاز وقتی که ما بچه بودیم تو بهترین دوست من بودی. تو منو میشناسی ، و منم تو رو میشناسم. تو همه چیز رو راجب من میدونی اما خب، من همه چیز رو راجب تو نمیدونم . وقتی راجب عشقت به یه نفر دیگه بهم گفتی ، قلب من کاملا شکست . نمیتونم واسه خوشحالیت خوشحال ن...