Night Call by London Grammer ☆
4 O'clock by BTS V & RMماشینو روشن و برای آخرین بار به وی نگاه کردم.
-من بهت قول داده بودم که ازت محافظت و بهت کمک کنم.
مواظب خودت باش..
بذار خیالم راحت باشه که به خوبی قولمو عملی کردم"-به خاطر همه چیز ممنون.. و سر قول های دیگه ای که بهم دادی، بمون.."
-همه ی تلاشمو میکنم تا خیلی زود بیایم پیشت.. شاید حتی زودتر از اینکه اون کوچولو به دنیا بیاد"
و لبخندی تلخ اما شیرین روی لبش نشست و با مهربونی بهم نگاه کرد.منم بهش لبخندی زدم و گفتم: تو برادر خوبی هستی.."
میتونستم اشک های جمع شده توی چشماش رو حتی توی این تاریکی ببینم.
-خوشحالم که اینو میشنوم.."
بعد از کمی مکث ادامه داد: خیلی خب.. حالا برو.."
تا خواستم حرکت کنم، یه چیزی گوشه ی ذهنم دوباره مانعم شد که با تردید ماشینو خاموش کردم.
وی با تعجب و ناامیدی بهم خیره شد.
-بهم یکم زمان بده.. نمیتونم اینطوری برم.. ته دلم راضی به رفتن نیست. نمیتونم یه تصمیمی بگیرم که تهش به پشیمونی ختم نشه.."
وی با ناراحتی بهم نگاه کرد و منم با کلافگی دستامو روی فرمون قفل کردم و سرمو گذاشتم روش.
سرم داره درد میگیره و حالت تهوع های صبحگاهیم هم داره از الان کم کم شروع میشه.سرمو برداشتم و چشمم به گوشی ای که وی بهم داد، افتاد و بازش کردم و رفتم تو لیست مخاطبین تا ببینم شماره کیا توش سیو شده.
اسامی های آشنا از جلوی چشمم رد شدن.. تا اینکه چشمم رو اسم یه نفر متوقف شد.هری..
با ترید و بی اختیار، شماره اش رو گرفتم.
وی گفت که آخر شب ها اگه ضروری باشه میتونم زنگ بزنم.
الانم آخر شبه..
و وضعیت از این اورژانسی تر نمیتونه باشه..وی با صدای ضعیفی پرسید: چیکار داری میکنی؟"
با لحن خسته ای جواب دادم: دارم سعی میکنم تصمیم بگیرم.."
فقط میخوام صداشو بشنوم..
میخوام مطمئن شم اون جواب تماس هامو میده..چند بار بوق خورد ولی کسی جواب نداد ولی درست وقتی که میخواستم قطع کنم و دوباره شماره رو بگیرم، برداشت.
دستام یهو یخ کردن و داشتم با استرس زیاد برای شنیدن صداش جون میدادم اما جز صدای نفس های آرومی، چیزی از پشت خط شنیده نمیشد.
نمیدونم میتونم حرفی بزنم یا نه..
نمیدونم میتونم به کسی که.. همه چیزمه، اعتماد کنم یا نه..
نمیدونم کسی که پشت خطه، همون کسیه که میشناسم یا نه..
BINABASA MO ANG
No Control (Harry Styles FF)
Fanfictionکابوسی که هیچوقت ازش رها نمیشی.. ⚜شیطان داره بهم نزدیک میشه.. نزدیک و نزدیک تر.. درحالیکه داشتم از درون ذوب میشدم، آرامشی انگشتامو لمس کرد. سرمو به سمتش که درست کنارم نشسته بود، چرخوندم. با اون چشمای زمردینش بهم خیره شده بود و لبخند دلنشینی به لب دا...