هیول که فقط یه حس بچگانه داشت از اینکه پدرش برای دیدنش میاد و حالا به آرزوش رسیده بود، به محض باز کردن در خودشو توی بغل پلیس جوون انداخت:«بابایی!!»
چانیول با وجود زخمش، خستگی جسمی و روحی و تمام فشارهایی که از صبح تا این موقع که آخرشب بود تحمل کرده بود، اما جوری دخترشو بغل گرفت و هوا انداخت که گویا دیدن چهرهی خندون هیول قرص مسکنش باشه. دختربچه رو توی هوا از خودش جدا کرد تا پوست نرم و گرمش به کاپشن سرد خودش نچسبه و با چهره و تقلید صدای بامزهای به بدن لاغر و ریزجثهی دخترش نگاه کرد:«وای اینجارو ببین! خانم تارزان داره دل همه رو میبره!»
هیول خندید و پاهاشو توی هوا تکون داد اما چانیول با یه دست دور کمرش گرفتش و با دست دیگه شروع به گرفتن انگشتای پای دخترش کرد و با همون صدای تو دماغی گفت:«من بابا گوریلم و نمیدونم تو چی یا کی هستی تارزان! اینا دیگه چیه؟ چرا انقدر زیاد و کوچولوئه؟» هیول از قلقلکی که انگشتای مرد به انگشتای پاش میداد جیغ کشید و وول خورد اما چانیول هنوز تو بغلش جابهجاش میکرد و با تعجب نگاش میکرد:«بازوهاشو نگاه چه لاغرمردنیه! پاهاشو ببین نمیتونه باهاشون بپره! دهنش که کوچیکه نمیتونه موز بخوره! شکم قلمبشو ببین چه چاق و چلهست! چه موهای بلندی! چه صورت عجیبی! صبرکن، این که میمون نیست!»
هیول بین قهقهههاش از خنده جیغ میکشید و حتی جون نداشت دستای پدرشو پس بزنه. آخرش چانیول کوتاه اومد و با زانو زدن روی زمین، دخترشو که برای زخمش کمی سنگین بود روی زمین گذاشت و بوسه محکمی روی لپش گذاشت:«واسه این خندههات زندگی میکنم نفس بابایی»
هیول دستاشو دور گردن پدرش حلقه کرد و چانیول حینی که روی زانوهاش نشسته بود و کاپشنشو درمیاورد همچنان روی صورت دخترش بوسه گذاشت:«امروز اذیت نشدی هیولم؟»
دختربچه لباشو از همیشه آویزون تر و لوس تر کرده بود اونم جلوی کسی که تو این دنیا بیشتر از هرکسی نازشو خریداره:«چرا شدم. تو و ددی هیون تنهام گذاشتین و من خیلی نگران شدم و دلم واستون تنگ شده بود»
چانیول کاپشنشو روی ساق دستش گذاشت و همونطور که هولستر اسلحهای روی پیرهن سفیدش به تن داشت، نشسته ژست نظامی گرفت:«منو ببخشید قربان. شما میتونید منو تنبیه کنید که دل کوچولوتون رو ناراحت کردم!»
هیول خندید و با حلقهی دستاش دور گردن مرد ازش آویزون شد:«بخشیدمت! دماغت چی شده بابایی؟» به چسب جلوی سوراخ بینی مرد انگشتش کشید که متعلق به زمانی بود که رئیس کیم تو صورت چانیول مشت زده بود. مرد چیزی نگفت و دستی به بینیش کشید:«چیزی نیست عزیزم»
هیول جوری خودشو از گردنش تاب میداد که گویا قرار نیست ولش کنه:«من نامهای که روی یخچال گذاشته بودی رو دیدم بابایی!»
چانیول نگاهشو بنابه دلایلی توی خونه میگردوند اما چهرهی شادی گرفت:«اوه واقعا؟ خب پس باید نشونم بدی توهم بلدی کرهای بنویسی یا نه!»

KAMU SEDANG MEMBACA
Lily of the valley: Muguet (COMPLETED)
Fiksi Penggemarبکهیون یه پزشک جامعه ستیز و منزویه که با توانایی ماوراطبیعیش میتونه تعداد روزهای باقی مونده از عمر آدمارو به شکل یه عدد بالای سرشون ببینه. اون ازدواج کرده، یه دختربچه داره و درظاهر کلی موفقه اما تو تمام دنیای تیره و تاریکش، فقط یکنفر هیچ عددی بالای...