❤️❤️سلام سلام❤️❤️
❤️لطفا بوک رو تو ریدینگ لیستتون اد کنید❤️ووت ⭐️⭐️و کامنت 💌 یادتون نره چون باعث میشه برای نوشتن انگیزه بگیرم..👊
قبل اینکه اون موجود بتونه نایل رو بگیره ، هری بغل ش کرد و اونو بین بازوهاش گرفت.. موجودی که شبیه مار بود شونه هری رو گاز گرفت و با شدت تکونش داد و اونا رو گوشه حیاط پرت کرد..
لویی- خدای من.. ناااایل..
جاستین قبل از از اینکه لویی ازش فاصله بگیره، مانعش شد و نذاشت سمتشون بره..
هری کاملا مواظبش بود تا اتفاقی براش نیافته.. نایل رو کمی دورتر از اون موجود رها کرد و با یه ضربه سرش رو از تنش جدا کرد.... اگه کمی دیر میجنبید مطمعنا اون موجود وحشتناک نایل رو میکشت..
لویی- ولم کن..
جاستین رو نادیده گرفت و سمت جایی که نایل ایستاده بود دوید..
مخلوقاتی که شبیه انسان ها بودن ولی خیلی درشت تر، روی دیوار پدیدار شدن.. روی دوپاشون راه میرفتن و برای سرعت دادن به حرکتشو روی چهار دستو پا میدویدن..
نایل بیخیال تماشاشون میکرد و خطر رو درک نکرده بود..
وقتی بهش رسید محکم نایل رو بغل کرد.. کاری از دستش برنمیومد و فقط پلکاشو رو هم فشار داد تا موجودی که بهش نزدیک میشد رو نبینه..هری بین اون موجود و لویی قرار گرفت و با یه حرکت سریع سرشو کند و خون اون موجود كه از بدنش بيرون ميجهيد روی لویی و نایل ریخت..
انقد ترسیده بود که حس میکرد خون تو رگهاش یخ زده و نمیتونست تکون بخوره.. حتی گرمای خونی که رو صورتش پاشیده بود رو حس کرد..
غریبه ای که برای لویی اشنا بود به هری اضافه شدن و اون موجودات رو یکی یکی میکشتن..
فریس ها خیلی قوی بودن و کشتنشون برای غریبه خیلی سخت بود ولی هری خیلی راحت تیکه تیکشون میکرد.. سینه دوتاشون رو شکافت و قلبشون رو بیرون کشید..
به نطر میرسید داره بهش خوش میگذره و خیلی راحت اونا رو میکشت.. شکستن استخون و گردن هاشون برای هری کاری نداشت.. وقتی از بازی باهاشون خسته میشد اونا سمت تازه وارد اشنا هل میداد و اون مرد با لذت قلبشون رو بیرون میکشید..
نایل رو محکم بغل کرده بود و به خودش فشار میدادنایل نترسیده بود و با کنجکاوی هری و موجودات ترسناک رو نگاه میکرد.. سرشو از بغل لویی بیرون اورد تا بهتر ببینه..اون صحنه ها زیادی خشن و پر از خون بودن.. هری اونا رو تیکه تیکه میکرد.. کندن سر و دستاشون براش مثل سرگرمی بود..
وقتی کارشون تموم شد هردوشون حمام خون گرفته بودن.. زین دستشو بین موهاش فرو کرد و با تکون دادنش سعی کرد موهاشو مرتب کنه.. لباسش پاره شده بود و پوستش خراش های سطحی برداشته بود..
YOU ARE READING
Monster [l.s_z.m]
Fanfictionبا تمام توانش ميدويد. هواي سرد رو با صدا داخل شش هاش پمپ ميكردو باعث ميشد گلوش به شدت بسوزه. سكوت شب باعث شده بود صداي جز صداي پاها و نفس هاش نشنوه. نميدونست چه مدته دويده، پاهاش ديگه جوني نداشت و بدنش در حال پاشيدن بود. صداي قلبش رو تو سرش به وضوح...