Ep.3

794 201 248
                                        

کی اومد و صندلی عقب ماشین قدیمی متیو نشست ? نمیدونست اما حالا که چراغ ماشین روشن شد متیو رو دید که سوار ماشین شد و درو بست

صندلی کنارش و نگاه کرد و لبخند زد , لویی متعجب از اینکه متیو کی رو جلو نشونده و داره بهش لبخند میزنه به جلو خم شد تا اونو ببینه

:م...مامان ?

خیره به مادرش که مثل یه تیکه الماس در حال درخشش میخندید خشکش زد

متیو که راه افتاد لویی با ترس به جاده نگاه کرد ... بارون بود اونا داشتن سمت کلبه ی جنگلیشون میرفتن سرعت ماشین بیشتر و بیشتر شد

:ماشین و نگه دار ... ماشین و نگه دار

اما انگار پدر و مادرش اونو نمیدیدن ... صداشو نمیشنیدن

:لعنتیییی , نگه داررررر

محکم دستاشو رو صندلی متیو میکوبید اما کمربند ایمنیش اونو از پدرش دور و دور تر میکرد
انگار که قسمت عقب ماشین کش اومده بود و داشت اونو عقب میبرد

دستشو سمت مادرش برد که ناگهان قسمتی از کوه سرازیر شد و جلوی ماشین و زیر کرد

:اقای تاملینسون ?

لویی یک هو پلکهاشو باز کرد و صدای بلند نفسی که به داخل ریه هاش کشید نشون داد رو صندلی اتاق انتظار دکتر خوابش برده !

:بله?

:نوبت شماست

دستاشو که روی سینه اش قفل کرده بودو باز کرد و به ساعتش نگاهی انداخت

از جاش بلند شد و راهی که یک سال پیش هرروز میرفت و دوباره از سر گرفت

با دیدن زارا لارنسون دکتر خندونش حتی نتونست تصنعی لبخند بزنه

:سلام لویی حالت چطوره ?

:سلام ... اگه خوب بودم اینجا نمیومدم

:بشین لطفا

لویی روی مبل نشست , مبلی که روش دراز میکشید و دکترش اونو بخواب میبرد

:میخوای سریع بریم سر اصل مطلب ? ... میدونی چیه لویی

زارا از جاش بلند شد

:همه چی در دنیا ارتباط مستقیمی با خواست انسان داره

لویی روی اون مبل دراز کشید و سرشو کج کرد تا زارا رو ببینه

:اگه تو بخوای ,برای حرف های من پنجره ای باز میشه و صدای من تو وجودت میچرخه ....اگه نخوای تو دیواری میشی که من هرچی بهش ضربه بزنم فقط به خودم برمیگرده

ساعدهاشو روی ران هاش گذاشت و سمت لویی خم شد

:تو تنهایی میتونی خیلی کارا بکنی , میتونی مشکلات زیادی رو تحمل کنی اما باید بدونی هر دردی که به روحت لطمه بزنه دردش چند برابر یه درد فیزیکیه , مردن هیچی نیست اون دنیا هیچی نیست تا وقتی از این دنیا لذت نبری مردن مسخره اس اما وقتی این دنیا رو با تمام وجودت درک کنی بعد میتونی راحت باشی ... تنهایی جلو نرو , ناامید نشو و فکر نکن مردن راه حله ... دستتو بده به من لویی , من نه تو زندگیت دخالت میکنم نه جایی میبینیم که باعث خجالتت بشم .... من خلاصه میشم تو همین اتاق بعدش خودتی و خودت ....

The Man Where stories live. Discover now