pt:15

451 40 1
                                        

مکث طولانی کرد و به صورت کنجکاو تهیونگ خیره شد : من دوست دارم تهیونگ‌ .... دوست پسرم میشی ؟
نگاه تهیونگ جدی شد و استرس رومی رو بیشتر کرد .
چیزی نگفت . انگار که داشت حرف رومی رو تجزیه تحلیل میکرد .
رومی با صدای ضعیفی صداش زد : تهیونگ؟
تهیونگ سرشو بالا آورد و به رومی خیره شد و گفت : نه
دنیا رو سرش خراب شد . دستای لرزونشو مشت کرد و به مردمکای جدی تهیونگ خیره شد : ینی چی ؟ ....من نمیفهمم ...چرا نه ؟
تهیونگ از حالت جدیش خارج شد و نگاهشو از رومی دزدید : یه چیزایی فهمیده بودم اما نمیخواستم باور کنم
مکثی کوتاهی کرد و بعد گفت : فک کنم پنهان موندن این قضیه دیگه جایز نباشه
و دوباره نگاهشو به رومی که با حال خرابی رو به روش نشسته بود خیره شد: گوش کن رومی ... دختری که امروز دیدی...ینی آلیس ...اون دوست دختر منه ....و ....و ...من خیلی عاشقشم .
پس حدسش درست بود . تهیونگ عاشق اون دختر خارجی شده بود .
پوزخند تلخی زد .
این مهم نبود که تهیونگ دوسش نداشت میتونست باهاش کنار بیاد ولی اینکه تهیونگ میدونست دوسش داره و حرفی نزده بود براش سخت بود .
با صدای گرفته ای که باعث تعجب خودشم شد ،گفت : تو منو بازی دادی
تهیونگ با شرمندگی ، فوری گفت : نه رومی اینطور که فک میکنی نیست ‌.
ناگهان رومی از کوره در رفت و داد زد: پس چطوریه؟ ......اینهمه مدت میدونستی من دوست دارم ولی بدون اهمیت فقط با اون دختر وقتتو گذروندی بدون اینکه فک کنی یه نفر اینجا له میشه ...بهم بگو اگه این بازی دادن نیست پس چیه؟
تهیونگ سعی کرد رومی رو آروم کنه : خواهش میکنم آروم باش رومی .. من متاسفم .
پوزخندی زد و گفت: متاسف؟ ....تاسف تو الان به چه درد من میخوره؟
تهیونگ تنها سکوت کرد و با نگاه شرمندش بهش خیره شد . پوزخند رومی با سکوت تهیونگ پررنگ تر شد .
از جاش بلند شد و فوری بدون توجه به صدا زدنتی تهیونگ از اون رستوران شوم بیرون اومد .
هوا سرد بود و بارون می اومد اما چه اهمیتی داشت ؟
کفشای پاشنه بلندشو از پاش در آورد و همونطور شروع کرد به راه رفتن زیر بارون .
ناگهان بازوش کشیده شد . با نگاه بی حسی به تهیونگ خیره شد.
تهیونگ در حالی که نفس نفس میزد گفت : چرا وقتی صدات میکنم توجه نمیکنی ؟ سوارشو ....می رسونمت .
محکم دستشو از دست تهیونگ بیرون کشید : من با تو جهنمم نمیام.
تهیونگ دوباره دستشو گرفت و گفت : خواهش میکنم رومی...اینجوری سرما میخوری .
اما با شدت پس زده شد . شوکه به رومی نگاه کرد .
رومی با سردی گفت: دفه ی آخری بود که به من دست زدی ....گفتم باهات هیچ جا نمیام .
و بعد دوباره شروع کرد به راه رفتن . تهیونگ دستی به صورتش کشید . چیکار کرده بود ؟ ... دل اون دخترک مهربون و دوست داشتنی رو بدحور شکسته بود اما عشق که دست اون نبود .
با ناراحتی به سمت ماشینش رفت . با سرعت کم پشت سر رومی راه افتاد . حداقل باید مطمئن میشد که سالم به خونه میرسه . اما چطور تا خونه طاقت می آورد ؟ .. خونه جانگ کوک از اونجا دور بود و رومی زیر بارون شدید در حالی که تو خودش جمع شده بود ، بدون کفش راه می رفت .
با همچین سرعتی قطعا دو ساعت دیگه می رسیدن .
....................
ساعت دو نصف شب بود و هنوز خبری از رومی نبود . شاید واقعا اون چیزی که بهش فکر کرده بود داشت اتفاق می افتاد و تهیونگ و رومی در حال خوشگذرونی بودن در حالی که خودش داشت از نگرانی میمیرد.
با شنیدن صدای در با تعجب از روی مبل بلند شد و به سمت در رفت . رومی با قیافه داغون و خیسی داخل اومد .
جانگ‌ کوک شوکه از این حال خراب رومی گفت : چه بلایی سرت اومده ؟
اما رومی جواب نداد و بی توجه به اینکه کل بدنش خیسه و زمین رو خیس میکنه به سمت اتاقش رفت و درو بست . جانگ کوک گیج و متعجب به سمت اتاق رومی رفت اما هرچی دستگیره درو کشید در باز نشد . درو قفل کرده بود .
جانگ کوک با نگرانی گفت : هی رومی ...حالت خوبه؟ ....درو باز کن ....چه بلایی سرت اومده ؟ ...تا الان کجا بودی ؟
اما تنها جوابی که رومی بهش داد گریه بلند و سوزناکش بود .
جانگ کوک هول شده گفت : گریه نکن ...درو باز کن رومی .
گریش بلند تر از قبل شد و جانگ کوک نمیدونست چیکار کنه .
تا حالا هیچوقت رومی رو اینجوری ندیده بود . اون تحت هیچ شرایطی گریه نمیکرد .
پشت در نشست و آروم گفت : گریه نکن بیبی ... هیچ چیز ارزششو نداره که براش اشک بریزی .
جانگ کوک یک ساعت پشت در نشست و حرفایی که از ته قلبش بود رو به رومی زد تا آروم بشه و انگار جواب داد .
چون دیگه صدای گریه رومی نمی اومد .
....................
برعکس روزای دیگه صبح زود تر از همیشه بیدار شده بود تا صبحونه برای رومی درست کنه .
با خوشحالی به سمت اتاق رومی رفت و در زد : رومی .. صبحونه حاضره
کمی بعد رومی درو باز کرد و بی تفاوت از کنار جانگ کوک رد شد و رفت توی آشپزخونه . جانگ کوک که حسابی تو ذوقش خورده بود با لبو لوچه آویزون پشت سر رومی راه افتاد .
هر دو در سکوت عجیبی در حال خوردن صبحانه بودن ‌. هیچ موقع امکان نداشت که اون دوتا بی سرو صدا یه جا بشینن بدون کل‌کل و دعوا کردن . جانگ کوک برای اینکه سعی کرد مثل همیشه حرص رومی رو در بیاره : ببینم رومی خانم کشتیات غرق شده؟
رومی سرشو بالا آورد و در جواب جانگ کوک تنها نگاه خشک و سردی بهش انداخت و جانگ کوک با دیدن رنگ پریدش نگران شد : حالت خوبه رومی ؟ رنگت چرا پریده؟
اما رومی بازم جوابشو نداد . جانگ کوک کلافه از این سکوت رومی خواست سرش داد بزنه ولی چی میگفت ؟ حال رومی به اندازه کافی خراب و داغون بود . هیچی راجب اتفاق دیشب نمیدونست و رومی هم حرفی نمیزد .
با بلند شدن ناگهانی رومی از روی میز بلند شد و باعث شد جانگ کوک از تو فکر در بیاد .
رومی : میرم حاضر بشم برای دانشگاه ‌
تنها جمله ای که از دیشب تا الان به زبون آورد همین بود .
جانگ کوک با حرص بیرون داد و رفت تا برای دانشگاه حاضر بشه .
...................
هر دو بی حوصله بودن و در  طول مسیر هیچ حرفی نمیزدن .
رومی واقعا حس حال هیچیو نداشت اما بخاطر تلاشای بی وقفه چند سال اخیر برای اومدن به این دانشگاه باید تلاش میکرد حتی اگه از همه چیز بیزار می بود .
تایم اول دانشگاه خیلی زود گذشت . کلاس اول تنها کلاسی که با جانگ کوک مشترک نبود .
احساس میکرد سرماخورده ، بدنش به شدت داغ بود و رنگش پریده بود اما براش مهم نبود .
همه توی سلف بودن برای همين دانشگاه تقریبا خالی بود. با بی حالی وارد راهروی خالی دانشگاه شد و با دیدن صحنه ی رو به روش خشکش زد .
تهیونگ در حال بوسیدن آلیس . حال عجیبی بهش دست اما تنها اون نبود که شاهد این صحنه بود .
حس کرد همه چی داره تار میشه و ناگهان همه چی سیاه شد .

  Monster roommate Where stories live. Discover now