pt:19

748 63 56
                                    

با تعجب پرسید : راجب کدوم دعوا حرف میزنی ؟
توجه جانگ کوک به رومی جمع شد . نفس عمیقی کشید و جواب داد : اون شب که بیمارستان بستری بودی ....
فلش بک
دکتر گفته بود رومی مشکل جدی نداره فقط حال روحیش کمی نامساعده .
جانگ کوک بعد از شنیدن حرفا و توصیه های دکتر از اتاق دکتر خارج شد . همه ی اینا تقصیر اون تهیونگ حرومزاده بود . عصبانیتش بی سابقه داشت و بند بند وجودش طلب کشتن تیهونگو میکرد . با سرعت به راه افتاد و قبل از اینکه از بیمارستان خارج بشه به پرستار گوشزد کرد که مراقب رومی باشن .
باید حسابشو با تهیونگ صاف میکرد قبل از اینکه از شدت عصبانیت دیوانه بشه.  با سرعت سرسام آوری روند و زمانی که به در ساختمونی که تهیونگ توش زندگی میکرد رسید ، سوییچ ماشینو محکم به سینه پیرمرد نگهبان کوبید و بدون گفتن حرفی سوار آسانسور شد .
وقتی به طبقه مورد نظر رسید بدون تعلل ازش خارج شد و زنگ در خونه تهیونگو فشار داد.
تهیونگ درو باز کرد و با دیدن جانگ متعجب به پشت سرش نگاه کرد و وقتی رومی رو ندید گفت : رومی کجاست ؟
با زدن این حرف تقریبا خون جانگ کوک به جوش اومد و تمام تلاشش برای نگه داشتن عصبانیتش از بین رفت . با مشتی محکم توی صورت تهیونگ کوبید و داد زد : اسمشو به زبون کثیفت نیار حرومزاده
تهیونگ که شوکه شده بود متقابلا داد زد : دیوونه شدی ؟ چه مرگته ؟
جانگ کوک در حالی که از شدت عصبانیت به نفس نفس افتاده بود داخل خونه شد و درو بست : آره دیوونه شدم
بعد یقه تهیونگو گرفت و بلندش کرد : توی عوضی بازیش دادی ...قلبشو شکوندی ....چراااااا؟ ....نمی‌دیدی چقدر عاشقته ؟ ....نمی‌دیدی چقدر داره برا جلب توجهت تلاش میکنه ؟ ... یا شایدم میدیدیو اهمیت نمیدادی
تهیونگ شوکه و شرمنده جواب داد: متاسفم
با شنیدن این کلمه جانگ کوک به جنون رسید . مشتی دیگه به صورتش زد جوری که تهیونگ روی زمین پرت شد : متاسفی؟ تنها چیزی که برای گفتن داری همینه ؟ ... منم متاسفم که میخوام همین الان بکشمت
تهیونگ با درد از جاش بلند شد و عصبی گفت : بسه دیگه ..تمومش کن ...من فقط حدس زدم رومی عاشقم باشه ولی فک نمیکردم حقیقت داشته باشه ...اگه میدونستم ...
جانگ کوک وسط حرفش پرید و داد زد : لعنت بهت اون عاشقت بود ....تو جلوی چشماش دختره رو بوسیدی که چی ؟ که ثابت کنی نمیخوایش ؟ که اذیتش کنی ؟ فک کردی بی کسو کاره که آدم کثافتی مث تو بیاد بازیش بده و بعد خودشو به مظلومی و بی گناهی بزنه؟
تهیونگ بار دیگه زیر لب گفت : متاسفم .. من رومی رو دوست دارم اما نه به چشم یه دختر ... من نمیخواستم ..قسم میخورم هیچوقت نخواستم اذیتش کنم
جانگ کوک به نگاهی برنده بهش خیره شد : ولی کردی .... دیگه نمیخوام دور و ور خودمو و زندگیم به خصوص رومی ببینمت ... دوستی ما همینجا تمومه
قبل از اینکه خارج بشه تهیونگ گفت : تو عاشقشی
جانگ کوک ایستاد و با تمسخر گفت : نه بابا ؟ جدا ؟ ... نکنه اینم جز حدسیاتته؟
تهیونگ : جانگ کوک من نمیخواستم اینجوری بشه
جانگ کوک با سردی گفت : تمومش کن .. اگه دوباره شروع کنی قول نمیدم که زنده بزارمت...به خاطر دوستی چند سالمون به چندتا مشت اکتفا کرد با اینکه بند بند وجودم درخواست کشتنتو میکرد ولی بیخیال شدم ارزششو نداری
تهیونگ با ناراحتی گفت : مواظبش باش
ولی جانگ کوک بدون حرف از اونجا دور شد .
فلش بک
رومی میتونست قسم بخوره که بعد از مدت ها اولین باریه که شوکه میشه . جانگ کوک بخاطر اون این کارو کرده بود ؟ اون عاشقش بود ؟
سرشو بالا آورد و با نگاه خیره جانگ کوک رو به رو شد . حالا میفهمید چرا جانگ کوک اونجوری نگاش میکرد . جانگ کوک ....پسر عمویی که همیشه باهاش مثل بچه ها کل‌کل میکرد و عوضی عیاشی که هر شب با یه دختر بود حالا بزرگ شده بود و میک یک مردونه رفتار میکرد .
جین سکوتو شکست و گفت : ازت نا امید شدم تهیونگ
تهیونگ فوری و ناله کنان گفت : من واقعا قصدم بازی دادن رومی نبود هیونگ ..خواهش میکنم حداقل تو باورم کن 
جین سرشو تکون داد و گفت : نه بخاطر اینکه فکرمیکنم رومی رو بازی دادی ...بخاطر اینکه اگه مخفی کاری نمیکردی و میگفتی دوست دختر داری شاید الان اوضاع اینجوری نمیشد . شاید رومی میتونست جلوی احساسشو بگیره و دوستی تو و جانگ کوکم بهم نمیخورد .
تهیونگ دستی به صورتش کشید و گفت : متاسفم .. اشتباه کردم
جین بدون هیچ حرف دیگه ای از روی صندلیش بلند شد و رفت .
آنجلینا رو به تهیونگ گفت: ناراحت نباش درست میشه
و به دنبال جین رفت .
.....................
جین بی صدا وارد اتاق مشترکش با آنجلینا شد و آنجلینا هم پشت سر داخل اتاق رفت و درو بست.
_داری به چی فکر میکنی؟
آنجلینا بود که می پرسید .
جین نگاهشو به آنجلینا دوخت و آهی کشید : به اینکه چرا این اتفاقات افتاد ؟ به اینکه تهیونگ احمقه یا جانگ کوک لجباز ؟ .... میدونی من نمیگم خیلی آدم بزرگ و عاقلیم اما اگر از اون اول یکیشون با من مشورت میکرد حداقل کار به اینجا نمیکشید .
درک کردن ناراحتیش برا آنجلینا کار سختی نبود . به هرحال اونا خیلی وقت بود با هم دوست بودن و مثل برادر هم بودن.
اتفاقی که افتاده بود چیز پیش پا افتاده ای بود ولی اونا داشتن بزرگش میکردن .
_ گوش کن جین فردا صب قبل از اینکه حرکت کنیم باهاشون حرف بزن .... تو تنها کسی هستی که میتونه اوضاعو مثل قبل درست کنه .
جین لبه ی تخت نشست و با درموندگی دستی به صورتش کشید : چطور اینکارو کنم آنجل ؟ نمیبینی رفتارشون چطوریه؟
آنجلینا هم کنارش نشست و دستشو روی شونه جین گذاشت : چرا میبینم ... من نگاه غمگین تهیونگو به جانگ کوک میبینم ... حتی نگاه جانگ کوک رو هم میبینم . با اینکه پر از خشمه اما عمق نگاه اونم خیلی غمگینه ... تنها مشکلشون لجبازیشونه و البته سوتفاهمایی که پیش اومده
_تلاشمو میکنم ولی توام باید کمکم کنی
لبای آنجلینا به لبخند ذوق زده و درخشانی باز شد : قبوله
.................
صبح روز بعد تهیونگ و جانگ کوک بدون اینکه حتی به هم نگاه کنن یا حرفی بزنن چمدونا رو توی حیاط بردن و مشغول چیدنشون توی صندوق عقب ماشین شدن .
هر کدوم جوری رفتار میکردن که انگار دیگری وجود نداره .
جین که به چارچوب در ورودی ویلا تکیه داده بود و نظاره گر رفتارشون بود ، تصمیم گرفت طبق نقشه آنجلینا به عنوان اولین قدم باهاشون صحبت کنه .
سرفه مصلحتی کرد و رفت و بین دو ماشین ایستاد .
جانگ کوک نیم نگاهی بهش کرد ولی چیزی نگفت ولی تهیونگ پرسید : چیزی شده؟
اگه هر زمان دیگه ای بود بخاطر اینکه جانگ کوک نادیدش گرفته بود یدونه تو سرش میزد اما حالا این کار فقط همه چیزو بدتر میکرد و اون بچه احمق بیشتر لج میکرد پس فقط به چش غره رفتن بهش اکتفا کرد و جواب تهیونگو داد : آره میخوام باهاتون صحبت کنم
بعد رو به جانگ کوک گفت : بیا اینجا
جانگ کوک بدون نگاه کردن بهش گفت : کار دارم
واقعا ؟ چرا انقد غد و یه دنده بود ؟ دوست داشت با گوشش میگرفتش میاوردش ولی حیف که موقعیت جوری نبود که اینکارو کنه و مطمئنن جانگ کوک هم اینو میدونست و از فرصت سواستفاده میکرد تا قهر و لج کنه
جین زیر لب با حرص گفت : موقعش که برسه حالتو میگیرم ولی حالا تا میتونی بتازون
سعی کرد آرامششو حفظ کنه چون تا تموم شدن این ماجرا هنوز خیلی راه مونده پس باید صبور میبود ولی میدونست که آخرش روانی میشه .
نفس عمیقی کشید و با تحکم گفت : بیا اینجا جانگ کوک
جانگ کوک نگاه تخسشو بهش داد و طلبکار گفت : چیه؟
جین دندوناشو رو هم سایید و گفت : میخوام صحبت کنم بیااا
جانگ کوک با حالت قهر اومد کنارش ایستاد و منتظر بهش خیره شد .
باورش نمیشد جانگ کوک با اون سنش و هیکل عضله ای و گنده اش مث بچه ها رفتار میکرد . تو دلش به حال خودش تاسف خورد .
_ تا آخر حرفمو جفتتون گوش کنید و وسطش نپرید .... دیشب که خوب فک کردم فهمیدم هردو طرف مقصرن
بعد به تهیونگ اشاره کرد و گفت : تو تهیونگ .. با مخفی کاریت به رومی آسیب زدی
بعد به جانگ کوک اشاره کرد : و تو جانگ کوک ...تو هم نباید دوستتو انقد سریع قضاوت میکردی به هرحال تو تهیونگو می‌شناختی و از اون جدا میتونستی قبل از الم شنگه به پا کردن ازش بخوای تا ماجرا رو برات تعریف کنه  .
جانگ کوک هوفی کشید و گفت : خب که چی ؟ منظورتو واضح بگو
_ منظورم واضحه ....شما دوتا یکبار بدون دعوا و بحث کنار هم میشینید و با هم حرف میزنید
جانگ کوک راهشو کج کرد و گفت : من اینکارو نمیکنم
جین تشر زد : جانگ کوک
جانگ کوک با حرص گفت: چیه؟
جین گفت: من تورو میشناسم ... تو آدم کینه ای نیستی ... و رفتارت صرفا بخاطر عصبانیته اما تهیونگ دوستته و حداقل حق یه بار توضیح دادنو داره.
جانگ کوک عصبی دستاشو مشت کرد و از لای دندونای به هم چفت شدش غرید : فقط چون تو خواستی
جین لبخندی زد و گفت: باشه
بعد با نگاه تهدید آمیزی گفت : تاکید می‌کنم بدون دعوا و کتک کاری
جانگ کوک نفسشو با حرص بیرون داد و چش غره ای به جین رفت ‌. تهیونگ هم بعد از تایید کردن به سمت ماشینش رفت .
رومی زودتر از بقیه دخترا خونه بیرون اومد و چمدونشو دست جانگ کوک داد .
_جانگ کوک .. من و آنجل با ته میایم ...تو و رومی با ماشین من برگردید
جانگ کوک سر تکون داد و با سر به رومی اشاره داد سوار بشه . _ امروز عصر دانشگاه کلاس دارم ..مشکلی با تنها موندن تو خونه نداری؟
نیم نگاهی به نیم رخ جدی جانگ کوک انداخت و جواب داد : نه
.....................
چند ساعت بعد از رسیدنشون جانگ کوک با کلی غرغر دانشگاه رفت و رومی تنها موند .
به محض رفتن جانگ کوک گوشیشو در آورد و بعد از گشتن توی مخاطباش و پیدا شدن شخص مورد نظرش تماس گرفت .
_ سلام آقای لینچ ...میخوام امروز کلیدو ازتون تحویل بگیرم
بعد از گرفتن تایید از طرف آقای لینچ باقی وسایلی رو که توی اتاق داشت رو توی چمدون کوچیک تری ریخت و درشو بست . خوشحال بود که وسیله اضافه نداشت .
دسته چمدوناشو گرفت و به سمت در رفت اما قبل از اینکه بره کاغذ تا شده دست نویسی رو که جانگ کوک نوشته بود و اون امضا کرده بود رو از جیبش در آورد و روی میز گذاشت .
از نوشتن نامه اجتناب کرد چون اون کاغذی که روی میز گذاشت گویای همه چیز بود. 
....................
خسته  از دانشگاه برگشت و بعد از وارد کردن رمز وارد خونه شد اما همه جا تاریک بود . نگاه خمار و متعجبشو به اطراف چرخوند ولی توی اون خونه تاریک هیچ موجود زنده ای نبود .
_رومی ؟ ....خونه ای؟
اما صدایی نشنید .
چراغارو روشن کرد و در حالی که با خستگی پاهاشو روی زمین می کشید سمت اتاق رومی رفت .
با کردن در اتاق مصادف با شوکه شدنش بود .
وسایل رومی..... هیچکدوم نبودن .
با جون تازه ای که توی پاهاش جمع شده بود شروع کرد به گشتن سوراخ سنبه های خونه اما بازم خبری از رومی نبود .
نگاه گیج و ترسیدشو دوباره به دور تا دور خونه انداخت که چشمش به تیکه کاغذ روی میز افتاد .
با عجله سمتش رفت و بازش کرد . محتوای کاغذ شامل خط خودش بود و همینطور امضای رومی و خودش .
یه قرارداد .... یه قرار داد نفرین شده که خود احمقش نوشته بود . پس رومی بخاطر این رفته بود .



















  Monster roommate Where stories live. Discover now