و بعد ...
لباشو روی گردن رومی گذاشت . چشمای رومی گشاد شد . جانگ کوک داشت باهاش چیکار میکرد ؟
درک موقعیت براش سخت بود . اگه هر زمان دیگه ای بود هولش میداد و بعد از زدن یه سیلی جانانه با صدای بلند سرش فریاد میزد اما ...
اما چی؟ ...خودشم نمیدونست چرا هیچکاری نمیکرد و خشکش زده بود .
در اتاق پرو باز شد و دختر با دیدن اون دوتا سریع قرمز شد و درو بست و هول شده گفت : من ..واقعا معذرت میخوام ...فک نمیکردم که .... اوه من فقط میخواستم بگم متاسفم همین .
صدای تهیونگ از اون طرف اومد که گفت : چیشده آلیس ؟ چرا نرفتی تو؟
آلیس جواب داد : خب ... راستش این اتاق پر بود . فک نکنم فعلا خالی بشه بیا بریم .
تهیونگ گفت : ولی تو گفتی از این لباس خوشت میاد .
آلس خنده الکی کرد : نه دیگه ...بیا بریم .
تهیونگ : ولی ...
آلیس اجازه ادامه دادن بهش نداد وگرنه مجبور میشد اون صحنه رو براش توضیح بده و با شناختی که از تیهونگ داشت میدونست که تا نفهمه جریان چیه ول کن نبود بنابر این بهترین کار بیرون کشیدنش از اون مغازه بود و طفره رفتن از جواب دادن سوالاش بود .
به محض بسته شدن در ، جانگ کوک از رومی جدا شد و سرفه مصلحتی کرد .
رومی همچنان خشک زده بود و هیچی نمیگفت . جانگ کوک نیم نگاهی بهش انداخت و زیر لب آروم گفت : متاسفم ... قصدم فقط نجات دادنمون از این وضعیت بود .
اما رومی بازم حرفی نزد و تنها واکنشی که نشون داد پایین انداختن سرش بود .
جانگ کوک لبشو گاز گرفت و چشماشو محکم رومی هم فشار داد . تو دلش هزارتا فوش به خودش داد که انقدر بی فکر عمل کرده بود . مطمئن بود رومی بخاطر این باهاش تا چند روز حرف نمیزنه .
همینجور که داشت خودشو لعنت میکرد صدای تهیونگ که میگفت *ولی تو گفتی از این لباس خوشت میاد* توجهشو جلب کرد .
صدای خنده ی الکی دختر اومد : نه دیگه ...بریم .
تهیونگ: ولی ...
جانگ کوک با حرص زیر لب گفت : دِههههه ... ول کن دیگه .. مرتیکه فوضول .
بعد از اون دیگه صدایی نشنید .
احتمال داد که رفته باشن . خیلی آروم درو باز کرد و از لای در به بیرون نگاهی انداخت . بلاخره رفته بودن و اونا میتونستن از این جهنم تنگ که اسمشو گذاشته بودن اتاق پرو بیرون برن .
جانگ کوک از اتاق بیرون رفت و رومی هم پشت سرش بیرون اومد.
جانگ کوک تازه متوجه شد عرق های ریز و درشت روی پیشونیش شد . اونقدری هوا گرم نبود که بخواد اینجوری عرق بریزه ولی گونه های قرمز رومی چیزی برخلاف دما و آب و هوا میگفت .
رومی با نگاه خیره جانگ کوک سرشو بالا آورد . هول شده ، شروع کرد به باد زدن صورتش و بعد بلاخره سکوتو شکست : وای .....چقد هوا گرمه .
جانگ کوک نگاهشو ازش گرفت و دستی پشت گردنش کشید : همینطوره
رومی دستپاچه نگاهشو به اطراف چرخوند و گفت : عا ....فک کنم دیگه گمشون کردیم . بهتره بریم خونه
جانگ کوک نفسشو کلافه بیرون داد و گفت : آره بریم
..................
_ ببین چی میگم بهتره امروز دیگه اعتراف کنی . همین الانشم اون دختره ازت کلی جلوتره .
رومی نگاه غضبناکشو به تهیونگ و دختر موطلایی دوخت و گفت : هیچکس نمیتونه جئون رومی رو شکست بده
جانگ کوک لبخندی زد و گفت : آفرین همینه ..روحیه رقابت طلبیتو دوست دارم .
رومی چشماشو ریز کرد و پرسید : گفتی اسم دختره چیه ؟
جانگ کوک دست به سینه نشست و گفت : اسمش آلیسه
رومی از جاش بلند شد و به طرف تهیونگ رفت .
بعد از رفتن رومی لبخند از روی لبای جانگ کوک پاک شد.
حس عجیب حسادت و خشم به یکباره به قلبش سرازیر شد و مطمئن بود که همه ی اینا از اعتراف رومی به تهیونگ نشأت میگرفت . اوایل خیلی مشتاق بود که از شر رومی خلاص بشه اما الان اصلا از اعتراف رومی به تهیونگ خوشحال نبود . دوست داشت جلوشو میگرفت ولی خودشم دلیلی برای این کارش نداشت پس چطور باید دلیلشو برای رومی توضیح میداد؟
نفس کلافه ای کشید و فقط با اخم ، از دور به رومی که درحال صحبت با تهیونگ بود خیره شد.
رومی به هیچ وجه نمیذاشت که یه دختر موطلایی و چش رنگی با حیله گری اونو از تنها و اولین عشقش دور کنه .
با حرص و قدمای محکم به تهیونگ نزدیک شد . جلوی تهیونگ ایستاد و گفت: باید باهات حرف بزنم تهیونگ
تهیونگ سرشو بالا آورد و با گیجی و تعجب به کره ای حرف زدن یدفه ای رومی خیره شد : البته
رومی با غرور به آلیس که گیج نگاهشون میکرد و چیزی نمیفهمید و فقط نگاهشون میکرد .
_ امشب وقت داری؟
تهیونگ کمی من من کرد : آممم .... خب .. فک نکنم ... من ...ینی ما
و بعد به آلیس اشاره کرد : کار داریم ؟
رومی لبخندی به ظاهر دوستانه زد اما فقط خودش میدونست که اون لبخند از سر حرص هست : بیخیال .... داری باعث میشی که فک کنم آلیس دوست دخترته و نمیتونی یکم از وقتتو بخاطرش بهم بدی .
رنگ تهیونگ به یک باره پرید و الکی شروع کرد به خندیدن : نه اینطور که فکر میکنی نیست ... ما فقط روی یه پروژه کار میکنیم همین .
رومی نگاه مشکوکشو به مردمکای مضطرب تهیونگ دوخت و گفت : خب ؟ نگفتی وقت داری؟
تهیونگ دستی به گردنش کشید و گفت : آ...آره
مطمئن بود که تهیونگ یه چیزیو داره مخفی میکنه که اینطوری لکنت گرفت . افکار منفیشو پس زد و گفت : میخوام شام دعوتت کنم
نگاه مضطرب تهیونگ رنگ تعجب گرفت : به چه مناسبتی؟
رومی نگاهشو ازش گرفت و گفت : خب ....راستش میخوام یه چیزی بهت بگم .
تهیونگ کنجکاو گفت : باید چیز مهمی باشه
رومی گفت : درسته ...پس آدرسو برات میفرستم... راس ساعت ۸ اونجا باش .
تهیونگ : باشه .
.................
تلوزیون روشن بود و فوتبال پخش میکرد اما جانگ کوک هیچی ازش نمیفهمید . در ظاهر حواسش به تلوزیون بود اما تمام فکرش معطوف رومی بود که سه ساعت رفته بود توی اتاقش و داشت حاضر میشد .
پاشو عصبی تکون داد و زیر لب گفت : نمیدونم داره چیکار میکنه ... مگه یه شام خوردن ساده چقد بزک دوزک میخواد ؟ ...اصلا دخترا رو درک نمیکنم .
دست از تکون دادن پاش برداشت و با اخم توی مبل فرو رفت . ناگهان با فکری که به ذهنش رسید اخمش غلیظ ترشد : نکنه داره خودشو برای یه چیز دیگه حاضر میکنه ؟ ...ینی ممکنه بعد از اینکه تهیونگ قبول کرد با هم برن هتل ؟
نفسای عصبیشو بیرون داد. حتی اگه تهیونگ دوست پسر رومی میشد عمرا اجازه نمیداد همچین اتفاقی بیوفته .
دو ثانیه بعد از این فکر شروع کرد به سرزنش کردن خودش : خاک بر سرت ... اینا چه فکراییه که تو میکنی ؟
با بدبختی ناله کرد : روانی شدم
با دستاش صورتشو پوشوند و آهی کشید . صدای در اتاق رومی اومد . جانگ کوک سرشو فوری بالا آورد و با دهن باز از نوک پاشون تا فرق سر رومی رو نگاه کرد .
رومی نگاهی به قیافه جانگ کوک انداخت و با ترس گفت : چیه ؟ ...خوب نشدم ؟
پیرهن زرشکی و مخملی که توی تنش کاملا فیت شده بود و هیکل خوش فرمشو نشون میداد . کفشای پاشنه بلندی که قدشو بلند تر کرده بود اما چیزی که بیشتر تو چشم جانگ کوک بود موهای بلند و مواجش بود که به زیباترین حالت در اومده بود. موهایی که به سیاهی شب رنگ می باخت و جانگ کوک دیوونه میکرد .
رومی با تعجب نگاهی به جانگ کوک که خشکش زده بود انداخت و صداش زد : جانگ کوک ؟
جانگ کوک به خودش اومد ، آب دهنشو قورت داد و گفت : ها ؟ چیزی گفتی ؟
رومی پوکر گفت : میگم خوبه یا نه ؟
جانگ کوک نگاهشو ازش گفت و برای طبیعی جلوه دادن خودش گفت : تو حتی اگه زیباترین لباسم بپوشی بازم زشتی
رومی با حرص مشتشو به نشونه زدن جانگ کوک بالا آورد و بعد چش غره ای بهش رفت : پاشو منو برسون
جانگ کوک به مبل تکیه داد و خیره به تلوزیون گفت : به منچه
رومی با لحن وسوسه انگیزی گفت : پاشو دیگه ... به این فک کن که چند ساعت دیگه از شرم خلاص میشی .
جانگ کوک اخمی کرد و بعد از خاموش کردن تلوزیون بلند شد : راه بیوفت
................
_ استرس نداشته باش چیزی نیست ... سعی کن قبل از اینکه غذا رو بیارن حرفتو بزنی وگرنه غذا کوفتت میشه .
جانگ کوک برای آخرین بار برخلاف میلش به رومی توصیه های لازم رو کرد .
رومی که هیجان داشت نذاشت جانگ کوک بیشتر از این حرف بزنه : فهمیدم دیگه ... دو ساعته در رستوران نگهم داشتی .
جانگ کوک نفسشو بیرون داد و گفت : خیله خب دیگه برو ....ساعت چند بیام دنبالت ؟
رومی با حواس پرتی جواب داد : نیاز نیست خودم میام
جانگ کوک عصبی گفت : هی حواست کجاست؟
و با گرفتن رد نگاه رومی به تهیونگ که پشت دیوار شیشه ای رستوران نشسته بود رسید . پوزخند عصبی زد و گفت : برو پایین
رومی فوری از ماشین پیاده شد و با دو به سمت رستوران رفت اما ناگهان چیزی یادش افتاد پس دوباره برگشت و تقه ای به شیشه ماشین زد .
جانگ کوک شیشه رو پایین آورد و گفت : چیه ؟
رومی با خوشحالی گفت : برام آرزوی موفقیت کن
جانگ کوک پوفی کشید و زیرلب گفت : همینم مونده برا اعتراف به اون یالقوز برات آرزوی موفقیت کنم
رومی بیقرار گفت : زودباش دیگه
جانگ کوک عصبی غرید : برو پی کارت اون موجود درازو خیلی معطل نزار
رومی با لحن لوسی که اصلا ازش انتظار نمیرفت گفت : زودباش دیگه کوکی گوکی.... من بدون آرزوی موفقیت تو نمیرم
جانگ کوک نفس کلافه ای کشید و گفت : چه گیری کردیما
با بی میلی گفت : فایتنیگ ....خوبه؟
رومی پا کوبید روی زمین و گفت : نه با محبت و لبخند بگو
جانگ کوک لبخندی که پشتش هزارتا فوش ناشناخته بود بود زد و گفت : فایتینگ رومی عزیز ... امیدوارم زودتر این اعتراف کوفتی تموم شه و من از شر جفتتون راحت بشم.
رومی بدون توجه به تیکه آخر حرفش خم شد و گونشو بوس کرد .
زمان ایستاد . همه صدا ها از کار افتاد و فقط صدای قلب کوبنده جانگ کوک به گوش میرسید. قلبی که با هر کوبشش اسم رومی رو فریاد میزد. اونقدر غرق شیرینی بوسه بود که خداحافظی و رفتن رومی رو نفهمید . از وی همچین حسی به رومی پیدا کرده بود ؟
دختر عموی شر و رو مخش که ازش بیزار بود الان با هر حرکتش با ضربان قلبش بازی میکرد . احمق نبود که نفهمه این حس شیرین و عذاب آور چیه اما اون این حسو نمیخواست
حتی اگرم میخواست دیگه فایده ای نداشت .
رومی داشت به تهیونگ اعتراف میکرد و به احتمال نود درصد تهیونگ قبول میکرد که دوست پسرش بشه .
دیر رسیده بود و بازی رو همین اول باخته بود .
فرمومو توی دستش فشار داد و بعد از روشن کرد ماشین از اون مکان عذاب آور دور شد .
.................
رومی با خوشحالی به تهیونگ سلام کرد و تهیونگم با لبخند مهربونش جوابشو داد .
رومی با دستایی که از شدت استرس یخ زده بود بند کیف کوچیکشو فشار داد و ترجیح داد سریعتر حرفشو بزنه وگرنه معلوم نبود زیر فشار این استرس زنده میمونه یا نه.
تهیونگ با دیدن سکوت رومی خودش سر صحبتو باز کرد: خب ...حالا مناسبت این دعوت چیه؟ گفتی میخوای یه چیزی بهم بگی .
رومی لبخند کمرنگی زد و گفت : چطوره اول سفارش بدیم
تهیونگ : هرچی تو بگی
دستشو بالا آورد و گارسون به طرفشون اومد .
رومی پاستا سفارش داد و تهیونگ استیک .
رومی نفس عمیقی کشید تا آرامششو بدست بیاره .باید همین امشب بهش میگفت وگرنه دیگه شجاعت اعتراف کردنو نداشت.
سرفه ی مصلحتی کرد و توجه تهیونگو به خودش جلب کرد : خب راستش من اصلا اهل مقدمه چینی نیستم پس یه راست میرم سر اصل مطلب .
مکث طولانی کرد و به صورت کنجکاو تهیونگ خیره شد : من دوست دارم تهیونگ .... دوست پسرم میشی ؟
KAMU SEDANG MEMBACA
Monster roommate
Fiksi Penggemarخلاصه : دختر عموی جئون جانگ کوک ، جئون رومی توی بورسیه دانشگاه استنفورد قبول میشه و برای تحصیل میخواد به کالیفرنیا بره اما به شرطی که پیش پسر عموش جئون جانگ کوک زندگی کنه اما این مشکل بزرگیه چون رومی و جانگ کوک با هم دشمن خونی هستن . چی میشه اگه رو...
