Part 37

422 127 6
                                    

موندن توی اغوش کسی که ماه ها ندیدیش ، ارامشی رو ناخوداگاه بهت منتقل میکنه و قلبت  گرم میشه.

 این همون حسی بود که بکهیون توی اون لحظه داشت . اغوش بزرگ مردش حسی فراتر از ارامش رو بهش منتقل میکرد ، اغوشش نشون میداد دیگه تنها نیست و کسی هس که توی روزای سخت زندگیش با اغوشش حس بی نظیر تکیه گاه بودن رو بهش القا کنه .. ولی همه اینا باعث نمیشد که افکار خرابش مغزش رو سوراخ نکنه .. برای خلاصی از این افکار حاضر بود هر کاری کنه . حتی اگه این کار حلقه کردن دستاش دور کمر عضلانی مرد روبروش میبود . 

 شنیدن زمزمه های اروم و امیدبخش چانیول رو زیر گوشش رو داشت  .دوست داشت تا اخر عمرش این  زمزمه ها زیر گوشش بپیچه ولی..ولی زمانی از نظر خودش برای جبران نبود . در حالیکه چانیول فکر میکرد میتونن دوباره پیش هم برگردن .. 

× جبران میکنم 

- برای جبران دیره 

× با هم درستش میکنیم 

- مانع هامون زیاده 

× از همشون رد میشیم 

- فکر نکنم بتونیم 

×میتونیم 

~~~~~

یک ماه بعد 

- حالش چطوره اقای دکتر 

دکتر که مردی مسن بود چراغ قوه اش رو چرخوند و نگاه دقیقی به مردمک های پسر روبروش انداخت 

_ سرگیجه ، تهوع ، سردرد داری؟

× نه هیچی 

_ شده که زانوت شل شه و بیوفتی 

× اصلا 

_ خوبه 

از صندلیش بلند شد و نگاهی به صورت نگران پسر کوچکتر انداخت 

_ حافظش برگشته ، هیچ مشکلی هم نداره ولی باید یه مدت کوتاهی دارو مصرف کنه 

لبخندی روی لبش نشست .. بالاخره میتونستن به روال عادی زندگیشون برگردن 

- خیلی ممنونم 

به سمت چانیول رفت و کاپشنش رو بهش داد 

_ دارو رو بعد ناهار بخوره به مدت یک ماه ..بعد یک ماه برای چکاپ بیاد 

- حتما 

بعد از تشکر و خداحافظی ،هر دو از مطب کتر خارج شدن و به محض رسیدن به هوای ازاد پسر کوچیکتر از بازوی پسر کناریش اویزون شد  .. 

- چان ؟ 

× بله  

- خیلی خوشحالم 

لبخندی زد × اوهوم منم ، انگار دوباره متولد شدم 

- ولی یه مدت راحت بودی 

× به هیچ وجه .. همیشه حس میکردم سردرگمم و انگار این موضوع دست و پامو بسته بود 

- اما من همیشه میخواستم یه مدت حافظمو از دست بدم 

از بالا به چشماش که یکم اشکی بود خیره شد × چرا 

- چون سختی ها  و مشکلات زیادی بود که میخواستم حداقل با از دست دادن حافظم فراموش کنمشون 

× حتی من رو ؟ 

اخم ظریفی روی پیشونیش نشست و ضربه ی ارومی به کتفش زد  - نه خیر ... تو  و دیدار با تو  بهترین اتفاق زندگیم بود 

خنده ای کرد × این یه جور اعتراف بود ؟ 

مکثی که برای دنبال گشتن یه جمله دندون شکن بود ، به چانیول فرصتی برای شوخی دوباره داد

× بزار نپذیرم .. اعترافت رو باید با یه بوسه تموم میکردی 

سرش رو بهش نزدیک تر کرد و زمزمه اش چیزی بود که چان انتظارش میکشید 

- میخوای همین الان با بوسه تمومش کنم یا بریم خونه مفصل تموم کنم ...

*** 

در حالیکه داشت به برف ها نگاه میکرد زمزمه کرد 

+ هون 

» بله 

+ امروز میریم پیش سانا

» البته مثل هرهفته  

و قهوه ی  دستش رو به روی لبه پنجره گذاشت و با گذاشتن دستش روی شونه همسرش ، بغلش کرد 

+ حقش نبود 

» چی حقش نبود 

+ اینکه پدر و مادرش برای انتقام وارد این دنیای پر از سختی بکننش

» مطمئنم اینده درخشانی داره 

+ چطور یه دختر بچه که امگا هم هس و توی پرورشگاه بزرگ شده میتونه اینده درخشانی داشته باشه ؟ 

چونه اش رو روی سرش گذاشت » از کجا معلوم ؟ شاید یه خانواده خوب  به فرزندی گرفتنش و موفق شد .

+ نمیدونم...به نظرت بکهیون چکار میکنه 

 » بک؟..نمیتونم قضاوتش کنم 

+ واسه مهمونی کریسمس دعوتش کنم ؟

» فکر نکنم با کارایی که کردین دلش بخواد دوباره ببینتتون 

بغضش صداش رو لرزون تر میکرد 

+ درستش میکنم 

..........


With You Under Moonlight / با تو زیــر نـــور ماه   [ChanBaek]Donde viven las historias. Descúbrelo ahora