چهار نفری پست میز نشسته بود وبکهیون به حرفای اقای لی گوش میکرد که چطوری چان رو پیدا کرده و چانیول جز اسم خودش و چشمایی که بی شباهت به چشمای خودش نبودش اونم بعد دو هفته فک کردن و زور زدن چیزی یادش نمیومد . واقعا زحمت زیادی کشیده بود و هر وقت یادش میوفتاد پوکر میشد
چانیول بهش زل زده بود و بوی فروموناش بیشتر زیر بینیش پیچ میخورد . معذب از جاش بلند شد و با خداحافظی سرسری از اونجا بیرون رفت . با قدم ها سستش خودش رو به کنار ساحل رو رسوند و روی شن ها ولو شد .
اسمون با این که زمستون بود ، صاف بود و میتونست ماه درخشان و ستاره ها رو ببینه . دستاش رو زیر سرش قفل کرد و خیلی یهویی ذهنش به سمت این رفت که میتونست این کار رو با چانیول بکنه . هیونجین که تو زندان بود پس اون کنار میرفت . شاید دوستای هیونجین میخواستن انتقامش رو بگیرن ؟
یعنی حتی چانیول سونو و کوچولوش هم یادش نمیومد ؟
لوهان و دوستاش چطور ؟
خودش چی ؟ اتفاقایی که بینشون افتاد ؟ سختی هایی که کشیدن ؟
اونقدر غرق فکر کردن بود که نشستن کسی رو کنارش رو حس نکرد و وقتی اتفاقی از گوشه چشمش دیدش هینی از ترس کشید و سریع تو جاش نشست .
از توی پنجره دیده بودتش که کنار ساحل رفته وبرای همین برای پرسیده چند سوال کوچیک یا شایدم یه دلیل دیگه که دقیقا نمیدونست چیه پیشش رفته بود و وقتی دیده بودتش ترسیده بود .
نگاهی بهش انداخت و با برگردوندن سرش اهسته جواب داد × نمیخواستمت بترسونمت
مثل الفای کنارش نشست و دستاش رو دور پاهاش حلقه کرد - زیاد نترسیدم
به نیم رخش که زیر نور ماه برق میزد خیره شد - چیزی شده
× ف.فقط خواستن چند سوال..ازت بپرسم
پلکی زد و بیشتر خم شد تا بتونه صورتش رو ببینه - چه سوالی
× چطوری اشنا شدیم ؟
تکخندی زد و باز روی شنا ولو شد
- قرار بود تابستون رو همراه برادرت و تو بگذرونم
× برادرم ؟
با چهره متعجب از بالا به چشمای پسر دراز کشیده که به نظر یکم خمار میرسید خیره شد
- اوهوم لوهان برادر کوچیکت
× خواهر و برادر دیگه دارم ؟
- نه فقط لوهانه
× رابطمون چطور بود ؟
- خب سختی های زیادی کشیدیم و ..و یکم عشقمون هول هولکی بود
× سختی ؟
برای طفره رفتن از جواب دادن از جاش بلند شد و پشت کمر و شلوارش که شنی شده بود تکون د - بهتره بعدا راجبش حرف بزنیم ...میدونی ..یکم خستم
× همراهت میام
با بلند شدنش هر دو به راه افتادن و با فاصله 50 سانتی کنار هم راه میرفتن . با رسیدن به در خونه بک ، با بیرون در اوردن کلیدش در رو باز کرد و به سمت چانیول برگشت .
- اووم ..مرسی .که همراهم اومدی و ...و امیدوارم زودی همه چی یادت بیاد
روی نوک پاش بلند شد و بوسه ارومی روی گونه الفا نشوند .
خواست جدا شه ولی یه حسی مانعش میشد و چانیول با دیدن تردیدش و اون حسی که معلوم نبود چیه اهسته دستاش رو دور کمرش حلقه کرد
× امیدوارم
با بوسیدن خط فکش شب بخیری زمزمه کرد و حلقه دستاش رو باز کرد
بکهیون سر به زیر شب بخیری زمزمه کرد و با داخل رفتنش به در تکیه داد و سر خورد .
بازم زود شروع کرده بود ؟
~~~~~~
صبح با بیدار شدنش تصمیم گرفته بود یکم خونه رو مرتب کنه و همین الان در حالیکه داشت به موسیقی بی کلامی که پخش میشد ، گوش میداد ، لباسای کثیفش رو که دور تا دور خونه بود رو جمع میکرد و زیر لب به خودش غر میزد
- اگه یکم منظم باشی لازم نیس سر صبحی از خوابت بزنی و پاشی خونه جمع کنی
انگار که درگیر جدالی بین خودش و خودش بود ، جواب داد
- ولی منظم نمیتونم زندگی کنم .
با به صدا در اومدن در دست از غر غر کردن برداشت و قبل رفتن به سمت در و باز کردنش خم شد و موهاش رو مقابل مانیتور تلوزیون خاموش مرتب کرد .
با پشت هم فشرده شدن زنگ در و کوبیده شدنش حرصی ناله ای کرد - اومدم اومدم
سر راهش شلوارکش رو از زمین برداشت و نا کجا ابادی پرت کرد
با باز کردن در چانیولی رو دید که یه دستش قهوه بود و یه دستش کیک
خشک شده بهش زل زده بود که چانیول بی تعارف انگار که خونه خودشه کنارش زد و وارد خونه شد
× یه ساعته کجایی دستم خسته شد
احیانا ایشون همون پسر دیشبی نبود که گفت نمیشناسمت ؟؟؟
اگه اون بود چرا حالا اینقدر با پررویی کنارش زده بود و وارد خونه شده بود ؟؟
با صدای چان که صداش میزد از فکر در اومد و با تکون دادن سرش به طرفش رفت ...
****
خدایی نمیخواین کامنت بدین ؟ من دیگه مغزم خالی شدههه هیچی به ذهنم نمیرسه

STAI LEGGENDO
With You Under Moonlight / با تو زیــر نـــور ماه [ChanBaek]
Lupi mannariخلاصه : پارک چانیول الفای قدرتمند منطقه اولونگدوعه توی یه روز تابستونی سرنوشت بیون بکهیون و پارک چانیول رو سر هم قرار میده و بر اساس یه اشتباه همه چی بهم میریزه و هردو مجبور به تحمل یه دوری میشن 𝑾𝒊𝒕𝒉 𝒀𝒐𝒖 𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝑴𝒐𝒐𝒏𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑴�...