Part 35

435 127 18
                                    

چهار نفری پست میز نشسته بود وبکهیون به حرفای اقای لی گوش میکرد که چطوری چان رو پیدا کرده و چانیول جز اسم خودش و چشمایی که بی شباهت به چشمای خودش نبودش اونم بعد دو هفته فک کردن و زور زدن چیزی یادش نمیومد . واقعا زحمت زیادی کشیده بود و هر وقت یادش میوفتاد پوکر میشد 

چانیول بهش زل زده بود  و بوی فروموناش بیشتر زیر بینیش پیچ میخورد . معذب از جاش بلند شد و با خداحافظی سرسری از اونجا بیرون رفت   . با قدم ها سستش خودش رو به کنار ساحل رو رسوند و روی شن ها ولو شد . 

اسمون با این که زمستون بود ، صاف بود و میتونست ماه درخشان و ستاره ها رو ببینه . دستاش رو زیر سرش قفل کرد و خیلی یهویی ذهنش به سمت این رفت که میتونست این کار رو با چانیول بکنه . هیونجین که تو زندان بود پس اون کنار میرفت . شاید دوستای هیونجین میخواستن انتقامش رو بگیرن ؟

یعنی حتی چانیول سونو و کوچولوش هم یادش نمیومد ؟ 

لوهان و دوستاش چطور ؟ 

خودش چی ؟ اتفاقایی که بینشون افتاد ؟ سختی هایی که کشیدن ؟ 

اونقدر غرق فکر کردن بود که نشستن کسی رو کنارش رو حس نکرد و وقتی اتفاقی از گوشه چشمش دیدش هینی از ترس کشید و سریع تو جاش نشست . 

از توی پنجره دیده بودتش که کنار ساحل رفته وبرای همین برای پرسیده چند سوال کوچیک یا شایدم یه دلیل دیگه که دقیقا نمیدونست چیه  پیشش رفته بود و وقتی دیده بودتش ترسیده بود . 

نگاهی بهش انداخت و با برگردوندن سرش اهسته جواب داد × نمیخواستمت بترسونمت 

مثل الفای کنارش نشست و دستاش رو دور پاهاش حلقه کرد - زیاد نترسیدم 

به نیم رخش که زیر نور ماه برق میزد خیره شد - چیزی شده 

× ف.فقط خواستن چند سوال..ازت بپرسم 

پلکی زد و بیشتر خم شد تا بتونه صورتش رو ببینه - چه سوالی

× چطوری اشنا شدیم ؟ 

تکخندی زد و باز روی شنا ولو شد 

- قرار بود تابستون رو همراه برادرت و تو بگذرونم 

× برادرم ؟ 

با چهره متعجب از بالا به چشمای پسر دراز کشیده که به نظر یکم خمار میرسید خیره شد 

- اوهوم لوهان برادر کوچیکت 

× خواهر و برادر دیگه دارم ؟ 

- نه فقط لوهانه 

×  رابطمون چطور بود ؟ 

- خب سختی های زیادی کشیدیم و ..و یکم عشقمون هول هولکی بود 

× سختی ؟ 

برای طفره رفتن از جواب دادن از جاش بلند شد و پشت کمر و شلوارش که شنی شده بود تکون د - بهتره بعدا راجبش حرف بزنیم ...میدونی ..یکم خستم 

× همراهت میام 

با بلند شدنش هر دو به راه افتادن و با فاصله 50 سانتی کنار هم راه میرفتن . با رسیدن به در خونه بک ، با بیرون در اوردن کلیدش در رو باز کرد و به سمت چانیول برگشت . 

- اووم ..مرسی .که همراهم اومدی و ...و امیدوارم زودی همه چی یادت بیاد 

روی نوک پاش بلند شد و بوسه ارومی روی گونه الفا نشوند . 

خواست جدا شه ولی یه حسی مانعش میشد و چانیول با دیدن تردیدش و اون حسی که معلوم نبود چیه اهسته دستاش رو دور کمرش حلقه کرد 

× امیدوارم 

با بوسیدن خط فکش شب بخیری زمزمه کرد و حلقه دستاش رو باز کرد 

بکهیون سر به زیر شب بخیری زمزمه کرد و با داخل رفتنش به در تکیه داد و سر خورد . 

بازم زود شروع کرده بود ؟ 


~~~~~~

صبح با بیدار شدنش تصمیم گرفته بود یکم خونه رو مرتب کنه و همین الان در حالیکه داشت به موسیقی بی کلامی که پخش میشد ، گوش میداد ، لباسای کثیفش رو که دور تا دور خونه بود رو جمع میکرد و زیر لب به خودش غر میزد 

- اگه یکم منظم باشی لازم نیس سر صبحی از خوابت بزنی و پاشی خونه جمع کنی 

انگار که  درگیر جدالی بین خودش و خودش بود ، جواب داد 

- ولی منظم نمیتونم زندگی کنم . 

با به صدا در اومدن در دست از غر غر کردن برداشت و قبل رفتن به سمت در و باز کردنش خم شد و موهاش رو مقابل مانیتور تلوزیون خاموش مرتب کرد . 

با پشت هم فشرده شدن زنگ در و کوبیده شدنش حرصی ناله ای کرد - اومدم اومدم 

سر راهش شلوارکش رو از زمین برداشت و نا کجا ابادی پرت کرد 

با باز کردن در چانیولی رو دید که یه دستش قهوه بود و یه دستش کیک 

خشک شده بهش زل زده بود که چانیول بی تعارف انگار که خونه خودشه کنارش زد و وارد خونه شد 

× یه ساعته کجایی دستم خسته شد 

احیانا ایشون همون پسر دیشبی نبود که گفت نمیشناسمت ؟؟؟

اگه اون بود چرا حالا اینقدر با پررویی کنارش زده بود و وارد خونه شده بود ؟؟

با صدای چان که صداش میزد از فکر در اومد و با تکون دادن سرش به طرفش رفت ... 


**** 

خدایی نمیخواین کامنت بدین ؟ من دیگه مغزم خالی شدههه هیچی به ذهنم نمیرسه 



With You Under Moonlight / با تو زیــر نـــور ماه   [ChanBaek]Dove le storie prendono vita. Scoprilo ora