بلاخره بعد از گذشت دو روز، با جیمین درباره اتفاقی که توی روز غیبتش افتاده بود حرف زد و جیمین هم فهمید دلیل حال بد جنی چی بوده!
از پشت میز کارش بلند شد و روی دسته مبل نشست و جنی رو تو بغلش گرفت.
بوسه ای روی پیشونیش کاشت و با نگرانی گفت:
-چرا زود تر نگفتی تا ادرس اون مرد رو پیدا کنیم؟جنی که مطمئن نبود اون مرد کاری کرده باشه، دلیلش رو به جیمین گفت و حرفش یجورایی باعث شد جیمین به اینکه اون دختر عقل داره شک کنه:
-میخوای بگی چون مطمئن نبودی اون کسی که بهش زدی کاری کرده یا نه حرفی نزدی؟جنی تایید کرد و جیمین کلافه از جاش بلند شد.
ازش اطلاعات مرد رو پرسید و اون هم بخاطر اینکه هیچوقت به چهرهش دقت نکرده بود، نتونست اطلاعات دقیقی بده، تنها چیزی که به عنوان مدرک داشت یه بطری آب بود!
خوشبختانه هنوز هم توی ماشینش بود و جیمین هم با گرفتن سوئيچ بطری رو از تو ماشین برداشت.
اون رو روی میزش قرار داد و با جدیت گفت:
-پیش یکی از آشناهام میبرمش تا برسیش کنه!جنی هم فقط سری تکون داد و چیزی نگفت.
وقتی سرش رو بلند کرد، دید جیمین به تقویم زل زده و داره چیزی رو حساب میکنه!
ناباورانه به جنی نگاه کرد و گفت:
-واو الان هفتمین سالگرد دخترمه!جیمین با خوشحالی ادامه داد:
-بنظرم باید برای بچه ها یه جشن بگیرم...
نمیخوام بنظرشون یه رئیس اخمو و جدی باشم...این حرف جیمین باعث شد جو چند لحظه پیش کاملا فراموش بشه و تونسته بود جنی رو بخندونه:
-میخوای بگی همچین چیزی نیستی؟جیمین سرش رو پایین انداخت و خندید:
-خب باید انقدر سیاست وجود داشته باشه که اون ها اینجا رو با خونشون اشتباه نگیرن...نفسش رو بیرون داد و دوباره به پشتی مبل تکیه کرد:
-خیلی ممنونم پارک جیمین!وقتی دید اون دوباره تو مود افسردگی رفته و داره انرژی منفی میفرسته، کمی اخم کرد و درحالی که انگشت اشارهش رو سمتش گرفته بود گفت:
-ادامه نده کیم جنی!هر چند اون توجهی نکرد و همونطور که به روبه روش خیره شده بود، گفت:
-میدونی که من خیلی مدیونتم و اگه تو نبودی من الان با یه بچه داشتم تو خیابون ها پرسه میزدم..کاملا روبه روش ایستاد، دستش رو جلوی دهنش گذاشت و انگشت اشارهش رو به نشونه تهدید جلوی صورتش تکون داد:
-دیگه این حرف رو نزن.
من و تو ممکن بود فامیل باشیم و الان هم بهترین دوست های همدیگهایم...جیمین با مهربونی همیشه همراهش بود و هیچوقت نذاشت اسیب ببینه، اون کاملا برعکس کسی بود که یه مدت عاشقش بود!
پلک هاش رو روی هم فشرد و نفهمید برای چی داره اون ها رو حتی مقایسه میکنه!
دست جیمین رو که جلوی دهنش بود، توی دستش گرفت:
-فقط میخوام از تو تشکر کنم...
YOU ARE READING
HE SHOULD DIE࿐
Fanfictionجنی درست همون قسمتی که گفت لمس نکنه رو با سر انگشت هاش لمس کرد. به ثانیه نکشید نفس کشیدنش تغییر کرد، قفسه سینهاش بالا و پایین میشد و تند تند نفس میکشید... چشمهاش رو روی هم گذاشت و لب تر کرد: -چرا اینکار رو میکنی؟ به قدری محکم لبه های وان رو ن...