‌part¹²~𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐧𝐨𝐰~

388 100 29
                                    

ابرها در آسمان به لرزه در آمده بودند
کشتی در سکوت عمیقی فرو رفته بود
چشم های کاپیتان از تعجب یا که شایدم غم می‌لرزید

دستشو بلند کرد
انگشت شستشو روی لب های کوچک مرد روبروش کشید
پوزخند تلخی زد


با یک حرکت جاهاشونو عوض کرد
انگشت اشاره اشو روی تیغه بینی مرد کشید

شوگا با چشم های بزرگ شده از قدرت مرد بهش زل زده بود
لذتی که لمس انگشت های کشیده کاپیتان بهش میداد قابل توصیف نبود

چشم هاشو روی هم گذاشت
اما با رها شدنش و کوبیده شدن در چوبی اتاقک
به اشک هاش اجازه بارش داد

آسمان گویا در غم دوری معشوقه اش می‌گریست
ابرها در برابر ماه سپر گرفته بودند
گویا پرنس آسمان در خطر باشد
صدای غرش آسمان دل زمین را می‌لرزاند

روی عرشه کشتی ایستاد
دستهای مشت شدشو از هم گشود و لبه چوبی کشتی لرزان رو گرفت
لب هاشو روی هم فشرد و به چشم های بی قرارش اجازه بارش داد
نگاهشو به ماه پنهان شده در میان ابرها داد
دلش گرفته بود
دست مشت شدشو بالا آورد و به قفسه سینه اش کوبید

_آروم باش لعنتی
آروم باش
داری نفسامو ازم میگیری
آروم باش
آروم باش بی قرار ترینم..



حس عجیبی داشت
روی جای نرم و گرمی خوابیده بود
سعی داشت چشمهای بهم قفل شدشو باز کنه
ناممکن بنظر می‌رسید
ترسید
ترس همچون نوری تاریک و عمیق در روزنه‌های وجودش رخنه میکرد
لب های خشک شدشو به زحمت باز کرد
تلاششو برای گشودن چشم هاش بیشتر کرد
با حجوم نور زیادی پلک هاشو باز هم روی هم گذاشت
آروم آروم چشماشو باز کرد
توی اتاق غریبه ای بود
چشم هاشو به اطراف چرخوند
با دیدن آتو متعجب شد

_ف‍..فرمانده آت‍..تو

تار میدید
اما تشخیص فرمانده اش کار سختی نبود
زن با خوشحالی سمت دالزی اومد

+بیدار شدی عجوزه

_آب
با صدای آرومی زمزمه کرد
گلوش از فرط خشکی در خطر ترک خوردن بود

+الآن برات میارم



نیمه شب بود
چشماش با خواب قهر کرده بود
غلط خورد
ولی باز هم بی فایده بود
چشمهاشو باز کرد
روی تخت چوبی نشست
بلند شد
سمت در رفت و بازش کرد
تصمیم داشت کمی روی عرشه قدم بزنه
باد سردی وزید و قطرات بارون گونه های تپل پسرک رو نوازش کرد
سمت عرشه قدم برداشت
نزدیکی عرشه ایستاد
اخم کوچکی بین ابروهاش نشست و با دقت به تن لرزون کاپیتان نگاه کرد
با بلند شدن پای کاپیتان و قرار گرفتنش روی لبه کشتی با شُک به سمتش یورش برد و با حلقه کردن دستای کوچکش دور بازوی مرد به سمت عقب کشیدش و هر دو روی زمین چوبی افتادند
با خشم و چشمای گریون مشت محکمی در گونه کاپیتان زد
یقه کت فرانسوی مرد رو بین مشتاش گرفت

~𝚈𝙸𝙽☯︎𝚈𝙰𝙽𝙶~Hikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin