= جین عزیزم...
چشمهاش رو محکم روی هم فشاری داد و با باز کردنش، سعی کرد به مرد و زن میانسال مقابلش لبخندی گرم تحویل بده:
_مادام.
سرش رو به نشونه ی احترام کمی خم کرد و زن با لبخندی بزرگ بهش نزدیک تر شد:
= پس منو شناختی. من دخترعموی پدربزرگتم.
_ ممکن نیست خانمی مثل شما رو فراموش کنم.
جین با خونگرمی گفت و داخل ذهنش به دنبال نشونه ای از اون زن و همسرش، میگشت...
نه...
به هیچ وجه اثری ازشون توی خاطراتش نبود...درست مثل هر سه زن و مردی که قبل از اونها توی این مراسم نفرین شده برای نشون دادن نزدیکی خودشون به خانواده اش، به سمتش اومده بودند.
= تبریک میگم به خاطر نامزدی عزیزم... با خانواده ی قابلی قراره وصلت کنید.
معذب خندید و زن و مرد مقابلش رو برای این خودشیرینی مضحکشون لعنت کرد...
نامزدی اون و سولگی هنوز اعلام نشده بود و زن ها و مردهایی که برای تبریک به سمتش می اومدند، حریصانه به منفعت هایی که از این وصلت به اطرافیان میرسید، چشم دوخته بودند._درسته این ازدواج برای هر دو خانواده منفعت زیادی داره.
تیکه اش رو به آرومی انداخت و چشمهاش رو به اطراف سالن برای پیدا کردن شخص خاصی گردوند...
= پسر باهوشی هستی.
زن گفت و جین با دیدن ناگهانی دختری با موهای مشکی بالا بسته شده، چشمهاش برقی زدند...
به زن مقابلش با موهای رنگ شده ی روشن، خیره شد و بعد از لحظه ای نگاهش رو به مرد کنارش داد...لاغر بود و کمی عقب تر از همسرش حرکت میکرد...مچ دست باریکش رو با دست دیگرش جلوی بدنش گرفته بود و مثل یک خدمتکار باوفا، به زن هیکل مند نگاه میکرد...
مشخص بود از خانواده ی چندان مطرحی نیست و جین توی اون مرد، آینده ی نه چندان روشن خودش رو میدید...درد مثل تیری از سرش رد شد و با گرفتن شقیقه اش، پوزخندی زد:
_ پسر باهوشی که تا قبل از اینوصلت حتی نگاهشم نمیکردید.با حرص گفت و بدون توجه به صدای بلندی که از بین لبهای مرد لاغر از شدت تعجب بیرون اومده بود، به سمت دختر زرشکی پوش وسط مراسم حرکت کرد.
_ آیرین... آیرین...
چندبار دختر رو صدا زد و دختر بی توجه به دوست صمیمی اش، با چند مهمان متشخص، صحبت میکرد و میخندید...
لبخندی به مرد رو به روی دختر که توجه اش به سمتش جلب شده بود زد و با گرفتن بازوی ظریف دوستش، به سمت خودش کشیدش:_ آیرین... باید باهم صحبت کنیم.
* اوه جین توهم اینجایی...
بلند و با تعجبی ساختگی گفت و با نیشخندی که گوشه ی لبش جا خوش کرد، ادامه داد:

YOU ARE READING
You owe me a dance
Randomجین از این مهمونی ها متنفر بود...اون ها ثروتمند نبودند...حتی کمی از اقشار متوسط هم پایین تر بودند و این برای یکی از پسران خاندان بزرگ و سرشناس کیم نوعی سرشکستگی محسوب میشد...