• پس ما اول هفته ی بعد منتظرتونیم.
مرد چشم رنگی مقابل با لبخندی گفت و جین با تکون دادن سرش، دستش رو محکم تر فشرد:
_ بله حتما... پس تا هفته ی بعد خدانگهدار.
سرش رو به نشانه ی تعظیم کمی کج کرد و با احساس دست تهیونگ به پشت کمرش، شونه های پهنش، خجالت زده کمی جمع شد.
+ به منشی میگم فردا متن قرارداد رو واستون بفرسته.
تهیونگ این بار با دست آزادش، دست مرد مقابل رو فشرد و همزمان با حرفی که زد، جین رو کمی به خودش نزدیک تر کرد:
• حتما من منتظرم... علاوه بر اینکه پروژه ی موردنظرتون برام جذاب بود، من هر کمکی بتونم برای حمایت از رابطه تون میکنم.
مرد چشم رنگی با چشمکی جذاب جواب داد و تهیونگ، پهلوی پسر خجالت زده ی در آغوشش رو محکم تر فشرد:
+ تشکر... این اعتماد و لطف شما مطمعن باشید بدون جواب نمی مونه.
تهیونگ گفت و بعد از خداحافظی از ویلای بزرگ مرد، خارج شدند:
_هوووووفففف فکر نمیکردم اینجوری پیش بره.
جین نفسی عمیق کشید و تهیونگ با مطمعن شدن از خلوت بودن کوچه ایستاد... لبخندی با دیدن چهره سوالی دوست پسرش زد و با گرفتن کمرش به سمت خودش برش گردوند و قبل از دراومدن صدایی ازش، لبهاش رو به سرعت به روی لبهای قلوه ای مقابلش گذاشت:
+ تو بدجور مردمو جذب میکنی.
دوباره لبهاش رو مهمون بوسه ای کرد و باز کمی عقب کشید:
+ یه کاری میکنی حسودیم بشه.
قبل از گذاشتن بوسه ی سوم لب زد و جین کمی سرش رو عقب کشید:
_ اگه تو اونطوری خوب صحبت نمیکردی، هیچوقت نتیجه نمیگرفتیم.
تهیونگ جلوتر رفت و با کشیدن سر بینی اش به بینی پسر عقب کشیده، خنده ای کوچک زد:
+ آره جذبه ی دوست پسرتو کیف کردی؟؟؟ اگه یکم دیگه ادامه میدادم برای اون قرارداد به دست و پام میوفتاد.
پسر در آغوشش هم خندید و بازهم کمی عقب کشید:
_ تو خیلی مکاری لعنتی... منم همینجوری گول زدی که روز اولی که بهم پیشنهاد دادی، من استریت، میخواستم همونجا بهت بدم.
با یادآوری اون روز و اشتیاقشون داخل سالن رقص عمارت، تهیونگ چشمهاش رو با لذت بست و بدون جدا کردن دستش از دور کمر جین، صاف ایستاد:
+ هوووومممم... اون روز بهترین روز زندگیم بود... اگه میشد بهم بدی که شاید از خوشی سکته میکردم ولی اون خدمتکار لعنتی...
چشمهاش رو باز کرد و با اخمی زیر لب غرید:
+ لعنت به اون خدمتکار مزاحم.

BINABASA MO ANG
You owe me a dance
Randomجین از این مهمونی ها متنفر بود...اون ها ثروتمند نبودند...حتی کمی از اقشار متوسط هم پایین تر بودند و این برای یکی از پسران خاندان بزرگ و سرشناس کیم نوعی سرشکستگی محسوب میشد...