جانگکوک روی صندلی تاشوی کنار قفسه ها نشسته بود و به دو پسری که کنار پنجره ایستاده بودند، نگاه میکرد...
هر دو پسر پشت به جانگکوک قرار گرفته بودند ولی از همون سمت هم میتونست چهره ی عصبانی دوست شیش ساله اش رو که با تلفن صحبت میکرد، تصور کنه...
_من متوجه نمیشم...چرا باید اینقدر تاخیر داشته باشه؟؟؟
_دیروز هم همین حرف رو زده بودید...پریروز هم همینطور...
_آقای شین من به سفارشاتم هرچقدر زودتر نیاز دارم...
جین کلافه و عصبی بود...چند روزی میشد که سفارشات ام دی افی که داده بود تاخیر میخوردند و هرروز مجبور میشد برنامه ریزی هایی که چندهفته ی تمام براشون زحمت کشیده بود رو تغییر بده...تازه کار بود و میدونست به حرف هاش اهمیت چندانی داده نمیشه و همین باعث اعصاب خوردی بیشترش میشد...
جانگکوک به سمت پسر مومشکیی که کنار جین ایستاده و با آرامش و لبخند کوچکی بهش خیره بود، نگاهی انداخت...این پسر به هیچ وجه شبیه تعریف های گذشته ی جین نبود و طوریکه در هر حالت حواسش به کارکنای ویلای بزرگش بود، جانگکوک رو متعجب میکرد...مخصوصا در رابطه با جین...
جین کلافه و عصبی، گوشی همراهش رو از گوشش فاصله داد و شروع به ماساژ دادن شقیقه اش، با دو انگشت کرد که موبایل دستش توسط پسر کناری، با قدرت گرفته شد...
پسر مومشکی گوشی همراه جین رو کنار گوش خودش گرفت و شروع کرد به صحبت:
+آقای شین...کیم تهیونگم... نمیدونم شما در جریان هستید یا نه ولی آقای کیم طراحی ویلای من رو به عهده دارند...
لحظه ای سکوت شد و تهیونگ در حالیکه با همون لبخند به چهره ی متعجب جین نگاه میکرد، شروع کرد به نوازش کردن کمرش و ادامه داد:
+مهم نیست...سفارشات آقای کیم تا بعد از ظهر باید توی محوطه ی ویلای من باشند وگرنه دیگه نیازی بهشون نیست...
جین ترسیده به تهیونگ نگاه میکرد و سرش رو تکون میداد و با صدای آرومی میگفت:
_تهیونگ...ما به اونا نیاز داریم...تهیونگ به من گوش بده...
پسر صاحبخونه اما بدون توجه به لحن ترسیده ی پسر کنارش...خودش رو نزدیکتر کشید و با بلندتر شدن نوازش هاش روی کمر جین، دوباره صحبت کرد:
+این وظیفه ی شماست آقای شین...من در جریان امور کار نیستم اما بهتره از هر طریقی که میتونید سفارشات آقای کیم رو تا بعد از ظهر حاضر کنید وگرنه سابقه ی خوبی ازتون توی کره باقی نمیمونه...
به صورت جین دوباره خیره شد و با لبخند بزرگی که به صورت پسر پاشوند، گفت:
+عالیه...پس ساعت چهار منتظرتونیم.

BINABASA MO ANG
You owe me a dance
Randomجین از این مهمونی ها متنفر بود...اون ها ثروتمند نبودند...حتی کمی از اقشار متوسط هم پایین تر بودند و این برای یکی از پسران خاندان بزرگ و سرشناس کیم نوعی سرشکستگی محسوب میشد...