آپارتمان

709 129 142
                                    

_ مگه قرار نبود بعد از ظهر برید پاریس؟؟

نگاهش رو به پسر مقابلش دوخت و با صدایی آهسته که با خشم داخل چشمهای مشکی اش تضاد عجیبی داشت، جواب داد:

+ کاری پیش اومد، موندم...

لب پایینش رو گزید و با تکون دادن سرش، پرسید:

_ آیرین کجاست؟؟؟

+ آیرین رفت، منم فردا قرار بود برم پیشش ولی...

ادامه ی حرفش رو خورد و نگاهی به پسر موقرمزی که کنار جین ایستاده بود، انداخت:

+ تو نمیخوای رنگ موهاتو عوض کنی؟؟؟

جانگکوک نگاهی متعجب به اطرافش انداخت و دستی به پشت موهای صافش کشید:

× چیکار موهای من داری؟؟؟

+ جلفه... جالب نیست.

با بی تفاوتی عجیبی گفت و بدون توجه به دو پسر شوکه رو به روش، یکی از شونه هاش رو به بالا داد...جین معذب دستش رو به روی جزیره کشید و آهسته گفت:

_ امممم... خب فکر کنم بهتره ما بریم.

+ کجا میری؟؟

تهیونگ به سرعت پرسید و معمارمومشکی با کمی مکث جواب داد:

_ خونه.

+ خونه ی خودتون؟؟

دوباره به سرعت و با نگاهی مستقیم به چشمهای پسر مقابلش پرسید و این بار جانگکوک به جای جین متعجب پاسخ داد:

× جین چندماهه با من زندگی میکنه.

به نشانه ی تایید سری تکون داد و صاحب خانه، از معمار موقرمز پرسید:

+ یعنی الان دوتایی میرید خونه ی تو؟؟

انگشتش رو به سمت جانگکوک بلند کرد و هر دو پسر با تکون دادن سرهاشون، تایید کردند و اخم های تهیونگ بیشتر داخل هم فرو رفت:

+ پس وسایل رو کی میارید؟؟؟

_ فردا.

جین با سری که به سمت در چرخیده بود، جواب داد و جانگکوک از پشت سر، خاکی که روی کتش نشسته بود رو با دست تک زد:

+ فردا دیره... همین امشب بیارید.

هول شده به جلو قدم برداشت و گفت... پسر معمار به سمتش برگشت و با ابروهایی که داخل هم فرو رفته بودند، نگاهش کرد:

_ نگران نباش... وقتی برگردید خونه رو آماده تحویلتون میدیم...

+ ولی وقتتون کمه...

با نگرانی لبهاش رو خیس کرد و منتظر به چشمهایی که با اخم، بدون حرفی به سمتش دوخته شده بودند، خیره شد...
چند لحظه به پسر هول شده ی صاحب خانه نگاهی کرد و با یادآوری خاطرات بی شماری که از جلوی چشمهای منتظرش رد میشدند، بدون حرفی چرخید و جلوتر از جانگکوک، از اتاق، خارج شد...

You owe me a danceWhere stories live. Discover now