بهشت

954 121 77
                                    

قلب آبی رنگ دستش رو به روی میز مقابل پرت کرد و با نگاهی به پنجره نفسی عصبی بیرون داد:

_ هووووووف... معلوم نیست کدوم گوری سرش گرمه.

آهسته زمزمه کرد و بلافاصله سرش رو محکم به اطراف تکون داد:

_ اصلا به من چه... دارم دیوونه میشم.

دستی به صورتش کشید و با برداشتن تلفن، به منشی دفتر، رفتن زودهنگامش رو خبر داد... امروز روز استراحت جانگکوک‌ بود و جین با برداشتن کتش، به تنهایی به سمت خونه حرکت کرد...

پایین رسید و در همیشه باز مجتمع رو تکونی داد و با دیدن جای خالی ماشین سفید رنگ پارک شده ی همیشگی، دوباره غم و نگرانی به دلش برگشت:

_ اتفاقی براش نیوفتاده باشه؟؟

از ذهنش گذشت و دلواپس تر از گذشته، به هر دو سر کوچه نگاهی انداخت... ماشین سفید رنگ هیچ جا نبود و جین با اخم هایی داخل هم که نشون از دل بی طاقتش میداد، در حالیکه برای مطلع شدن از حال پسرک مومشکیش، دنبال راهی بود به سمت ماشین قدم برداشت...

کوچه رو پیچید و شماره برادرش رو گرفت... مطمعنا یوجین از طریق وندی میتونست خبری از آیرین و تهیونگ برای پسرک نگران بگیره و جین با وصل شدن تماس، شروع به ضرب گرفتن به روی فرمون کرد:

= جانم؟

صدای تازه کلفت شده ی برادرش بلند شد و جین معذب لبخندی زد:

_ چطوری داداش کوچولو؟؟؟

= خوبم، تو خوبی؟؟؟ اینورا نمیای؟؟

چندوقت بود که به خونه برنگشته بود؟؟؟ یادش نمیومد و با دست کشیدن به پشت سرش جواب داد:

_ عاااامممم... خیلی دوست دارم ببینمتون...دلم برای تو و مامان خیلی تنگ شده ولی میدونی که ...

= آره آره میدونم... نمیخواد بگی... کاری داشتی؟؟؟

نفسش رو از فکر به حرفی که میخواست بزنه، حبس کرد و با چرخوندن فرمون، به داخل کوچه ی آپارتمان جانگکوک پیچید که دیدش...

همون بی ام دبلیوی سفید رنگ لعنتیی که امروز و دیروز به انتظار اومدنش پشت پنجره نشسته بود، حالا دقیقا رو به روی آپارتمان جانگکوک پارک بود و پسر مومشکیی که حتی با ماسک و عینک سیاه رنگش هم برای جین قابل شناسایی بود، به سمتش دست تکون میداد...

نفهمید چطور ولی با عجله از برادرش خداحافظی کرد و با کمی آرامش از حال خوب تهیونگ و کمی عصبانیت از بودنش دقیقا رو به روی خونه اش، از ماشین پیاده شد:

+ جین... جینی...

صدای بلندش رو شنید و سعی کرد با بی توجهی کلید رو داخل قفل در کرم مقابلش بندازه که سایه ی بزرگش رو به روی خودش دید:

You owe me a danceDonde viven las historias. Descúbrelo ahora