ملاقات

620 112 99
                                    

صدای موسیقی آرومی فضای خونه رو در بر گرفته بود و پسری با موهای سرخ رنگ، تکیه داده به پشتی صندلی اش، چشمهاش رو بسته و توی آرامش خالص موسیقی غرق شده بود که صدای کوبیده شدن محکم در، باعث باز کردن سریع پلکهاش از هم شد...

با حرص از بهم ریخته شدن آرامش کمیابش، دستمال مرطوبی که روی صورتش انداخته بود رو کشید و با بلند شدنش، به سمت در حرکت کرد...

* سلام پسرم...مزاحم استراحتت که نشدم؟؟

مرد میانسال پشت در با لبخندی محبت آمیز پرسید و جانگکوک با چشمهایی متعجب، بعد از ثانیه ای مکث، جواب داد:

× نه... سلام آقای کیم...نه مزاحم نشدید بفرمایید داخل...

با کنار رفتنش، مرد مو گندمی وارد شد و همونطور که لبخندش رو حفظ میکرد، با برانداز کردن پذیرایی تمیز و مرتب پسر، لب زد:

* خونه ی قشنگی داری...حق میدم که جین این مدت نتونسته از اینجا دل بکنه و خونه برگرده...

به سمت پسر مو قرمز برگشت تا عکس العملش رو بعد از شنیدن حرفش، ببینه و با جا خوردن پسر، لبخندش بزرگ تر شد...

× اممممم...ممنون...خونه ی خودتونه.

مهربانی نگاهش رو با قصد، بیشتر کرد و چشمهاش رو روی پسر ثابت نگه داشت:

* ممنون پسرم...تو‌ خیلی دوست خوبیی من همیشه اینو به جین میگفتم.

چشمهاش رو برای لحظه ای بست و با باز کردنش پسر گیجی که وسط پذیرایی ایستاده و همچنان با تعجب به مردمهربان مقابلش نگاه میکرد رو از نظر گذروند:

* دلم براش تنگ شده...میتونم ببینمش؟؟؟

پرسید و جانگکوک فرو فرستادن بغض مرد رو به طور مشخصی دید...گیج شده بود و نمیدونست مرد غمگین و دلتنگ وسط پذیرایی خونه اش رو باور کنه یا حرف های سنگدلانه ای که درموردش شنیده بود...سکوتش مدت دار شد و مرد با لبخند محزونی، سرش رو پایین انداخت:

* میدونم...حق داری چیزایی که درموردم شنیدی رو باور کنی ولی پسر جان...من یک پدرم...مگه میتونم چیزی به جز خوشبختی جین رو بخوام؟؟؟

گفت و با همون سر پایین افتاده، قطره ی اشکی رو با انگشت از گوشه ی چشمش برداشت:

* مگه من جز سوکجین و یوجین دیگه کیو تو این دنیا دارم؟؟؟ مگه تموم تلاشهام برای این دو نفر نیست؟؟

شونه هاش لرزیدند و جانگکوک نگران قدمی به جلو گذاشت:

× نه...نه... آقای کیم.

دستی به بازوی مرد میانسال گذاشت و با صدایی آهسته ادامه داد:

×من بهتون باور دارم شما پدرخوبیید...

ایل سوک خنده ی کوچکی کرد و به پسر خرگوشی مقابلش نگاهی انداخت:

* ممنون پسرم...حرفت دلگرمی بزرگی برام بود ولی پس فکر میکنی چرا جینی من...پسر کوچولوی من...جواب پدرش رو هفته هاست نمیده؟؟؟ چرا ازم خودشو پنهان میکنه و ازت خواسته جاش رو به من نگی؟؟؟

You owe me a danceWhere stories live. Discover now