پرواز

1.1K 184 144
                                    

دستمالی که دور‌گردنش انداخته بود رو مرتب کرد و به خودش داخل آینه نگاهی انداخت...موهای مشکیش روی صورتش ریخته بودند و با خنده ای سمت خودش چشمک‌زد:

_خیلی کیوت شدی سوکجینا...

لبخندش با یادآوری موقعیتش کم کم محو شد...

این فکر که باید پیش کیم‌تهیونگ کمی کیوت میبود، واقعا مسخره به نظر می اومد...

دوباره نگاهش رو به موهای ریخته ی روی صورتش داد و‌با دستی اون‌ها رو به عقب فرستاد...عقب تر رفت و به خودش نگاهی کرد...

هنوز جذاب بود ولی چهره اش به دل خودش‌نمینشست...چشمهاش رو به سمت تصویر روی آینه کمی ریز کرد و با بالا بردن دوباره ی دستهاش لبخندی زد و‌ موهای بالا داده اش رو توی صورتش ریخت...بین اونها رو‌فاصله داد و کمی از پیشونی سفیدش رو به نمایش گذاشت و آروم با خودش زمزمه کرد:

_به درک...من میخوام یکم کیوت باشم.

صدای مادرش از طبقه ی پایین جین رو به‌خودش آورد:

×جیییین...تهیونگ اومده پسرم.

با شنیدن اسم تهیونگ لبخندش بزرگتر شد و با باز کردن در اتاقش جواب داد:

_دارم‌ میام...

از پله ها پایین اومد و پدرش رو سر میز صبحانه دید که با کسی صحبت میکرد...پسر مومشکیی که پشت به اون سر میز نشسته بود و بی خیال مشغول گپ زدن بود...مادرش که برای یوجین تخم مرغ آب پز رو پوست میکند با دیدن جین، لبخندی زد:

×اومدی پسرم...

با زده شدن این حرف توسط مادرش، سر پسر مومشکی به سمت عقب برگشت و با دیدن جین به سرعت ایستاد:

+سلام...صبح‌ بخیر...

با قشنگ ترین لبخندی که میزد گفت و صندلی کنار خودش رو عقب کشید...جواب صبح بخیر همه رو داد و روی صندلی عقب کشیده شده جا گرفت...

تهیونگ بعد از مطمعن شدن نشستن پسر، به سمت ایل گوگ برگشت:

+بنظرم پیشنهاد جالبی میاد...من حتما با پدرم در این مورد صحبت میکنم ولی به نظرم بهتره شمام خودتون یه سر به شرکتش برید تا از شرایط مطمعن بشید...

جین در حالیکه دستش رو به سمت ظرف عسل جلو‌ میبرد، پرسید:

_در مورد چی صحبت میکنید؟

ظرف عسل توسط تهیونگ جلو کشیده شد ولی قبل از اینکه جین فرصت گرفتن قاشق داخلش رو پیدا کنه، قاشق توسط پسر کنارش گرفته شد و همونطور که با دقت عسل رو به ظرف جین انتقال میداد، جواب داد:

+در مورد ایده ی پدرت درمورد پردازش بازیافت کارخونه ای...

جین‌نگاهی به پدرش انداخت و در حالیکه سعی میکرد به برش کره ی داخل ظرفش، توسط پسر کناریش بیتفاوت باشه، سری تکون داد:

You owe me a danceTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang