تناقض

755 120 98
                                    

راهش رو از وسط انبوه مهمون های پر زرق و برقی که برای تولد هجده سالگی دخترعموی کوچکش جمع شده بودند، باز کرد و با حرکتی خودش رو به انتهایی ترین قسمت اون سالن بزرگ رسوند...

نگاهش سرتاسر سرسرای سفید رنگ رو بررسی میکرد و به دنبال نشونه ای از پسرمومشکیی که دو هفته ی تمام خودش رو از دیدنش محروم کرده بود میگشت...

تهیونگ همونطور که قول داده بود، ناپدید شد...

نه پیام، نه تماس و نه حتی نقل قولی... هیچ علامتی از دوست پسر سرتقش توی این دوهفته نداشت و گاهی حتی دلش برای قبول این دوری از سمت پسر بازیگر می گرفت...طوری که رفته بود قلب جین رو فشرده میکرد و طوری که نبود، باعث ایجاد تردید های بزرگی داخل ذهنش میشد‌‌‌...

پس اون همه ادعاهای عاشقیش چی بودند؟؟؟ چطور دو هفته میگذشت و هیچ خبری ازش نگرفته بود؟؟؟

فکرش پر از تناقض بود و رفتارهای عصبی این مدتش کلافه اش میکرد...دوست داشت پسرک مومشکیش به حرفش گوش نمیداد و سراغش رو میگرفت...دلش میخواست دوباره وقتی بین سالن مهمونی در حال صحبت بود، زمزمه های در گوشی تهیونگ رو میشنید و در حالیکه از رفتارهای هیجانی اش استرس میگرفت، با ضربه ای به پهلوش، صدای خنده ی بلندش رو میشنید...

از طرف مقابل میترسید تهیونگ رو بین مهمون ها ببینه و هردو به خاطر دوری این مدت کاری رو کنند که پدرش منتظر بود...
ته دلش نگران بود تهیونگ می اومد و تمام نقشه هایی که ریخته بود از بین میرفتند...

حالا که بیشتر فکر میکرد، دوست نداشت اون پسر معروف با نگاه شیطنت بارش که مخصوص خودش بود، اون لبهای صورتی رنگش، اون لبخندهای مستطیلیش و اون آغوش های اعتیاد آورش به این مهمونی می اومد...ولی از طرفی دوست داشت دوباره حسش میکرد...تمام این دو هفته اش رو تناقض پر کرده بود و راه خلاصی ازش رو نمیدونست...

عصبی سرش رو به اطراف تکون داد و نگاهش به دختر مومشکی وسط سالن خورد که به سمتش دست تکون میداد...حرکت کرد و به جمع عمو و دخترعموی شیرینش، آیرین اضافه شد...نگاه دنباله دار پدرش که بخاطر فهمیدن جداییش از تهیونگ، خشمگین تر شده بود، باعث آزارش میشد ولی بی توجه به سمت دختر لبخندی زد:

_مهمونی عالیی شده...خود وندی کجاست؟

پرسید و آیرین چشمکی زد:

* همین جاها بود...البته تا وقتی یوجین رو دید...

خنده ی مضطربی زد و به سمت صدای عموش که فرد پشت سرش رو مخاطب قرار می داد، برگشت:

• هیونگ... باید برای جین زودتر آستین بالا بزنید تا یوجین دست به کار نشده...

هیچول بلند خندید و ایل سوک عصبی نگاهش رو به پسرش دوخت:

×جین به عالی ترین شانسش گند زد، بهتره به همون یوجین امید ببندیم.

گفت و با پوف کلافه ای که ناشی از حرص چنگ زده به وجودش بود، نگاهش رو از پسر سرکشش گرفت...برادرش دستی به بازوش کشید و گفت:

You owe me a danceTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon