03-gathering

141 34 5
                                        

Part3: gathering " دور همی

(صبح روز بعد/ساعت 8:26 "دانشگاه")

یونگی با قدم های بلند وارد فضای دانشگاه شد
هر چند دلش میخواست امروزو نیاد ولی مهم ترین کلاسش امروز بود و استاد عزیز شونم اینقدر بد اخلاق بود که اگر سر کلاسش غایب میشدن اون ترم میداختشون

جیمین اون ور سالن ایستاده بود از پنجره داشت بیرون رو تماشا میکرد
یونگی خیلی آهسته بهش نزدیک شد و دستشو روی شونه ی جیمین گذاشت و این کار مساوی بود با از جا پریدن جیمین
و لبخند زدن یونگی
«تو خیلی دوست داری منو سکته بدی؟ دفعه پیشم همین کارو کردی»
«منظورت توی جنگله؟»
«اره دیگه.. اون موقع هم همین کارو کردی داشتم سکته میکردم»
هر دو لبخند به لب داشتن

دیگه حرفی نزدن و جیمین دوباره به منظره بیرون چشم دوخت و یونگی هم کنار فقط به چهره جیمین نگاه میکرد
یونگی توی ذهنش زمزمه کرد: « چطور اینقدر زیبایی؟ »

ولی بعدش به خودش اومد
نگاهشو از چهره جیمین گرفت و به بیرون داد: « دارم پیش خودم چی میگم؟ نباید یادم بره برای چی اینجام»

چند دقیقه گذشته بود ، همه شون به جز کوک دور هم جمع شده بود
این که جونگکوک نیاد دانشگاه برای همه شون عجیب بود
چون عادت نداشت دانشگاه رو بپیچونه اونم وقتی با استاد مورد علاقش کلاس داره
حتی جیمین و تهیونگم که سال های زیاد باهاش هم مدرسه ای بودن هیچ وقت ندیدن اون الکی نیاد مدرسه

نگرانش شدن ، هنوز چند دقیقه تا شروع کلاس هاشون مونده بود پس تصمیم گرفتم به کوک زنگ بزنن
با گوشی جین زنگ زدن بعد کلی بوق خوردن گوشی رو برداشت و با صدای خواب آلودی گفت: الو؟

جین عصبی شد «هوی معلومه کجایی؟ نگرانت بودیم ، بعد تو خوابی؟ »
« من باید با خانوادم برای چند روز بریم مسافرت، الانم توی راهیم»
«ولی خب تو باید بهمون میگفتی»
«بخشید بچه ها چند روز دیگه برمیگردم سفر یهویی شد »

همه سفر به سلامتی گفتن و گوشی رو قطع کردن

( سه روز بعد /ساعت 6:08 عصر "کافه ")

کوک حالا از سفرش برگشته بود
امروز هم روز تعطیل بود
و چه فرصتی بهتر از این که دور هم جمع بشن و کوک از سفرش بگه؟
دور میز بزرگی توی همون کافه نزدیک دانشگاه نشسته بودن
دلیل این که همش توی این کافه پلاس بودن نزدیک بودن این کافه به خونه هر هفتا شون بود
هنوز بحث گرم نشده بود که صدای پیامکی از گوشی جیمین اومد
جیمین با شنیدن صدای پیامک خشکش زد
احساس میکرد بعد اون پیامای قبلی به صدای پیامک فوبیا پیدا کرده

گوشی رو آروم از توی جیبش در اورد
صفحه رو باز کرد و پیامی از یک شماره ناشناس بود رو باز کرد
پیام: これは運命だ、逃れることはできない、ただ待ったほうがいい
"این سرنوشته نمیتونی ازش فرار کنی، بهتره فقط منتظرش باشی"

𝐁𝐮𝐭𝐭𝐞𝐫𝐟𝐥𝐲 𝐞𝐟𝐟𝐞𝐜𝐭-ʏᴍOnde histórias criam vida. Descubra agora