Part 16:
"تماس تلفنی از JF"
«میبینم خیلی داغون شدی»
«میکشمت عوضییی! با دستای خودم خونتو میریزم.. کار تو بود اره؟؟؟ کار تو بود؟ » فریاد میکشید
صدای پوزخندش حتی پشت تلفن هم مشخص بود«او او او.. تند نرو پسر کوچولو، فقط فهمیدی عواقب تحدید کردن من چیه ، تقصیر خودت بود نباید اینقدر از نقشه دور میشدی،یادته اون شب بهت چی گفتم دیگه؟»
(فلش بک)
جونگکوک و یونگی توی زیر زمین همیشگی منتظر اون بودن ،توی اون زیر زمین بوی خیس خوردگی و لجنزار میومد و بویی که انگار تا حالا حس نکرده بودن،جونگکوک پولی کشید و گفت:«ببینم درست شد دیگه،میگیم قرار نیست دیکه باهاش کار کنیم»
«کوک چند بار میپرسی،اره همین کار میکنیم»
صدای پاشنه کفش های آشنایی باعث شد سکوت کنن
«خب شما دوتا پسر وروجک،چه خبرا؟»
دو پسر نگاهی پر معنا به همانداختن ،یونگی شروع کرد :«اومدیم بگیم دیگه نمیخوایم باهات کار کنیم»
صدای قهقهه مرد مسن توی اون زیرزمین پیچید :«ببینم شما شوخیتون گرفته؟»
کوک سعی کرد ارامشش حفظ کنه«مردیکه تا الان هر کاری گفتی کردیم،هر کارییی،بردیمشون اون خونه کوفتی ،جمع شون کردیم ،از لحاظه به لحاظه زندگیشون بهت آمار دادیم ،تو باعث شدی ما از پشت همه شون ضربه بزنیم،مخصوصا جیمین،ما دیگه نیستیم »
«اوه پسر کوچولو زیادی پر رو شدی ،کاری نکن با خانوادت بازی کنم پسر جون»
«هیچ غلتی نمیتونی بکنی دیوث»
جونگکوک سریع راهش رو سمت پله ها کج کرد تا از زیر زمین بیرون بده در حالی که یونگی صداش میگرد:«وایستا کوک»
یونگی هم میخواست بره که پشت یقه کتش توست کسی کشیده شد ،مرد از پشت نزدیک گوشش شد و زمزمه وار گفت: «اونم تقاص کارشو میبینه و تو ،اگرمیخوای بلایی که سر خواهر جیمین آوردم وسر خواهر مو برفی تو نیارم دهنتو میبندی و هر چقد دیگه که بخوام بهم اطلاعات میدی،مفهوم بود؟»
«ب-باشه»
(پایان فلش بک)
«وقتی اون شب این شماره رو بلاک کردی باید فکر خیلی جاها رو میکردی بهت گفت کاری نکن که با خانوادت بازی کنم ولی گوش ندادی»
«لوت میدم عوضی ،دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم»
«آممم نشد دیگه بازم داری تحدید میکنی!ببین خوب حواستو جمع کن اگر بازم بخوای کاری بکنی یکی دیگه رو از دست میدی.. مثلا اون پسره که جدیدا خیلی برات مهم شده امممم اسمش چی بود؟ اها تهیونگ»
YOU ARE READING
𝐁𝐮𝐭𝐭𝐞𝐫𝐟𝐥𝐲 𝐞𝐟𝐟𝐞𝐜𝐭-ʏᴍ
Horrorاشتباه ترین اتفاقات به یاد موندنی ترین اتفاقات میشن،ممنوعه ترین عشق ها قوی ترین عشق ها میشن، اشتباه ترین مکان ها حس بهتری میدن و یک زندگی اشتباه تا آخر اشتباه میمونه. شاید اگر اون روز اون دو بچه دیر تر برمیگشتن،یا پدر ها بحث نمیکردن همه چیز فرق میک...
