19-"kiss me"

96 11 0
                                        

Part19:

(ساعت 6:11 عصر ،پارک)

کنار خواهرش قدم می گذاشت،دختر مو برفی عصبی ایستاد «ببین تو واقعا همچین غلطی کردی؟»
«مجبور بودم» با صدایی که خیلی آروم بود گفت و هین راه رفتن سرش رو پایین انداخت

وینتر دوباره شکه سوالی که چند ثانیه پیش پرسیده بود رو پرسید«یعنی داری به من میگی پدرش قاتله؟»
پسر نفس کلافه ای کشید «گفتم که اره و تنها چیزیم که میدونم همیشه تقریبا»
وینتر گیج به داداشش نگاه میکرد«اخه چطور؟و کجا؟اصن به نظرم نمیشه به حرف اون حرومی اعتماد کرد ،آخه پدر جیمین قاتله؟؟»
یونگی چشمی چرخوند«فکر نکنم برای چیزی ساختگی برای انتقام به این سختی دست بکار بشه»

(ساعت 8:35 شب ')

اون مطمعن بود که چند سال پیش وقتی مجبور شد پیشنهاد کسی که اتفاقی سر راهش قرار گرفته بود رو قبول کنه قول داد که کار خطرناکی نکنه. قرار بود فقط یک زیر نظر گرفتن ساده باشه و با این روش بتونه توی یکی از بهترین دانشگاه های لس آنجلس درس بخونه.
قرار نبود حالا با نگاه کردن به عکس های داخل پیج کسی که باید زیر نظر بگیره قلبش شروع به تند تپیدن کنه،قرار بود؟؟

روی تختش با تیشرت سفید و ساده و شلوارک مشکی راحتش دراز کشیده بود،نور های اتاق همه خاموش بودن و تنها منشا نور از پنجره بزرگ اتاق بود که نور مهتاب رو به داخل می آورد، به پهلو خوابیده بود و گوشی رو مقابل‌ صورت حیرت زدش نگه داشته بود
ولی که جیمین ریکوئسش رو توی اینستاگرام قبول کرده بود ،وارد پیج جیمین شده بود تا پستاشو ببینه.اون پیج سه تا پست بیشتر نداشت،یکیش از گربه سفید پشمالو جیمین بود،اون یکی از بافتنی ای بود که ظاهرا جیمین اون رو بافته بود ولی آخرین پست پیجش..خود جیمین بود.عکسی که رو به روی دریا گرفته شده بود و اونجا جیمین موهاش بلوند بود،از خودش پرسید "یعنی قبلا موهاشو بلوند کرده بوده؟" یونگی نفهمید چقد گذشت تا زیبایی اون عکس رو حضم کنه.ولی وقتی به خودش اومد فهمید اسکرینشات هم گرفته.

گوشی رو خاموش کرد و از پهلو به کمر خوابید و چشماش رو بست،خودش هم‌میدونست هرچقدر هم بخواد به خودش یاد آوری کنه که حق دوست داشتن اون فرد رو حتی به عنوان دوست معمولی هم نداره ،انگار قلبش گوش هاشو گرفته بود و اصلا نمیشنید که مغز یونگی داره چی بهش میگه.

با یاد آوری جشن فردا که توست جنیفر برگذار می‌شد اون ذوقی که برای عکس جیمین داشت از بین رفت،یونگی خوب میدونست که نمیخواد یک لحظه هم اونجا باشه ،اما چه میشه کرد ؟چون اون توی بازی ای گیر افتاده بود که راه خروجی نداشت،اگر میخواست خارج بشه تنها راه فرار مرگ بود

(ساعت 8:40 شب )

پایین تختش توی اتاقی که با چراغ خواب کم نور بنفش رنگی نشسته بود،لباس هاش از سر تا پا مثل قلبش مشکی بودن. مثل هر روز در یک هفته گذشته چشماش باد کرده بودن ،رنگش پریده بود و به نقطه ای خیره بود اما دیگر گریه نمیکرد گویا تمام اشک هاش تمام شده بودن.جونگکوگ به معنای واقعی شکسته بود.

𝐁𝐮𝐭𝐭𝐞𝐫𝐟𝐥𝐲 𝐞𝐟𝐟𝐞𝐜𝐭-ʏᴍWhere stories live. Discover now