Part 5: game on " بازی شروع شد
پسرم این نامه برای توعه، اگر میتونی بخونیش بهت هشدار میدم، از هرجایی که هستی برو.. برو یک شهر یا حتی کشور دیگه، از هر شخصی جز تهیونگ دوری کن، الان نمیتونم بگم چرا ولی لطفا به حرفم گوش کن توی خطری ، دلیل این که اینو برات پست کردم اینه که تماس و پیامام دارند کنترل میشن
لطفا به کسی اعتماد نکن
_پدرت, پارک سانگ
مرد روی مبل چرمی اش نشسته بود ، لیوان ویسکی اش رو اروم تکون میداد و نامه رو میخوند، دستی توی موهاش که از پیری به خاکستری میزد کشید و نامه رو پاره کرد :« احمق»
لیوان خالی ویسکی رو روی میز کوچیک جلوش گذاشت و ایستاد، به سمت تختش رفت و دراز کشید :« به امید دیدار دوست قدیمی»
(ساعت 11:59 " طبقه همکف خونه متروکه)
لرزش بدنش به شدت زیاد شده بود و از کنترل خارج شده بود
چشماش رو داخل اون فضای تاریک چرخوند،دیدن دختر بچه کوچیکی روی مبل پاره پوره گوشه سالن اصلا عادی نبود
دستی توی موهای قهوه ای رنگش کشید ، دختر بچه از روی مبل بلند شد، سرش را بالا اورد و با لبخندی که دندون های کم و خونیش رو به نمایش میگذاشت،موهای کوتاه سیاه رنگش کمی روی صورتش ریخته بود،با چشمایی که از نفرت فریاد میزدند، لباس های سفید با نقاشی هایی که با خون سرخ رویش کشیده شده بود، به سمتش حجوم اورد
(ساعت 00:00 " طبقه اول خونه متروکه )
تا قبل از اون که جیمین دست همه رو ول کن، همه چیز قابل تحمل بود، حتی نفهمید چطور الان کنار بقیه نیست، یونگی کمی گیج به اطراف نگاه کرد، میدونست که اتفاقی براش نمیوفته، ولی ظاهرن قرار بود اینجا خیلی سورپرایز بشه، صدای جیغ بنفش و التماس از طبقه پایین میومد، ترسیده نگاهی به زیر پایش انداخت، به چوبی که زیر پایش نوشته ژاپنی داشت خیره شد، نوشته تازه بود ، یعنی...
"ゲームが始まりました"
« بازی شروع شده»
اون از همه این اتفاقات خبر داشت، اما کمی مشکوک بود، امکان نداره اینجا همه چیز درست پیش بره، برگشت و به سمت یکی از اتاق ها حرکت کرد، در اتاق رو باز کرد و صدای لولای زنگ زده در گوشش رو آزرده کرد،با وارد شدن به اتاق تونست اون اتاق رو بشناسه، طبق چیزایی که اون تعریف کرده بود، اینجا همونجا بود، به پنجره قدیمی اتاق نگاه کرد
درب پنجره قفل شده بود،چشماش رو در فضای اتاق چرخوند
میز چوبی قدیمی و شکسته، اسباب بازی های خاک گرفته و کهنه، کتاب های پاره با نوشته های اینگلیسی ، ژاپنی و ایرلندی
جسد گیاه هایی که زمانی اونجا به زیبایی میدرخشیدند، و در اخر اسلحه ای که جلوی پنجره افتاده بود
صدایی از پشت سرش شنید، با لرزش دلش برگشت و برگشتنش با حس کردن سوزشی درون پهلوش مساوی شد
چیزی اونجا نبود که بتونه اون تیکه شیشه رو درون پهلوش فرو کنه، اما به طرز غیرقابل باوری حالا تیکه شیشه ای درون پهلوش باعث ریختن قطره قطره خونش روی چوب های قدیمی خانه بشه و لباس های نو اش رو کثیف کنه
YOU ARE READING
𝐁𝐮𝐭𝐭𝐞𝐫𝐟𝐥𝐲 𝐞𝐟𝐟𝐞𝐜𝐭-ʏᴍ
Horrorاشتباه ترین اتفاقات به یاد موندنی ترین اتفاقات میشن،ممنوعه ترین عشق ها قوی ترین عشق ها میشن، اشتباه ترین مکان ها حس بهتری میدن و یک زندگی اشتباه تا آخر اشتباه میمونه. شاید اگر اون روز اون دو بچه دیر تر برمیگشتن،یا پدر ها بحث نمیکردن همه چیز فرق میک...
