20-Mugging

76 14 0
                                        


Part 20:

کم کم لای پلکاش رو باز کرد،با باز کردن و بیدارشدن احساس سر درد شدیدی که داشت رو درک کرد.با خستگی و چشمانی نیمه باز از حالت خوابیده به نشسته در اومد.  خوب این سردرد هاش رو می‌شناخت ، سر دردایی که شب بعد خوردن الکل میگرفت

با به یاد اوردن کل خاطرات دیشبش برق از سرش پرید
پارتی ، جنیفر ، مستی وینتر ،برف ،بوسه با یونگی؟
با به یاد اوردن اون یک لحظه خاص بیشتر از قبل تعجب زده شد. بوسه؟با یونگی؟ بیخیال درسته قبلا تصورش کرده بود ولی فکر نمی‌کرد یه روز واقعا اتفاق بیوفته

با صدای فریاد های همیشگی دوست صمیمیش از فکر اون بوسه بیرون اومد
«اهههه جیمیننننن چقدر میخوابی،بیدار شو»

با صدای فریاد دوباره تهیونگ چشمی چرخوند
اصلا تهیونگ توی خونه اون چی کار میکرد؟ اون همه چیزو توی مستی به یاد میورد ولی فقط همین که اون پسر جیغ جیغو توی خونش چی کار میکنه رو واقعا نمیدونست

با شنیدن صدای قدم های محکمی که داشت نزدیک در اتاق میشد میتونست حدس بزنه تهیونگ الانه که با لگد بیاد توی در ،البته اگر الان به جای تهیونگ ،مایکل جکسون رو میدید هم تعجب نمیکرد، توی زندگی اون در حال حاضر همه چیز ممکن بود

طبق حدسیات درستش تهیونگ دقیقا با شتاب در رو باز کرد «به بههه،جیمین بیداری که،اینقدر صدات میزنم جیکتم در نمیاد که پاشو تعریف کن چرا یونگی تو رو انداخت رو دوش من و ول کرد رفت؟»

اینقدر تند حرف زد که جیمین یه لحظه فکر کرد با یه رپر حرفه ای طرفه ولی با دوباره تکرار کردن جملات تهیونگ توی ذهنش چشماش گرد شدن «چیی؟یونگی منو اورد پیش تو؟»

تهیونگ نزدیک تر اومد و کنار دوستش روی تخت نشست «اره ، دیشب که زدی بیرون یه دفعه و یونگی افتاد دنبالت نمیدونم بیرون چی شد که در حالی که بیهوش توی بغل آقای یونگی بودی،یونگی اوردت انداخت ور دل من گفت ببرمت خونت خودشم دمشون گذاشت رو کولش در رفت،منم مجبور شدم توی بیشعورو تا خونت حمل کنم ،شبم‌اینجا موندم ،خسته بودم،اعتراض هم وارد نیست»

جیمین با دقت حرفای دوستش رو گوش کرد توی دلش هزاران سوال پیش اومده بود که دلیلی پشت کار یونگی بوده؟ولی خب به نظر منطقی کار کرده،چون عالم و آدم میدونن تهیونگ دوست صمیمی جیمینه و توی خونش پلاسه پس کی بهتر از تهیونگ برای این که جیمنو بدن دستش؟

«خب اون بیرون پارتی چی شده بود که اوردت ور دل من؟» تهیونگ‌گفت و دستی توی موهای ژولیده دوست صمیمیش برد و بیشتر به همشون ریخت ،خنده کوتاهی بخاطر ژولیدگی اون موها کرد

«چیز خاصی نشد فقط حالم بد بود احتمالا جلوش بیهوش شدم اوردتم پیش تو»

دروغ گفت ،اتفاقا یکی از عجیب ترین صحنه های زندگی جیمین توی اون لحظات اتفاق افتاد ،ولی نمیتونست بگه ،حتی خود جیمین‌م نسبت به احساسات قلبش‌گیج بود،تنها چیزای که میدونست این بود که هر وقت یونگی رو میبینه دلش میخواد بغلش کنه ، ازش حس امنیت میگیره،دلش میخواد همش بهش نگاه کنه،دوست داره همیشه کنارش باشه و میدونست از بوسه دیشب خیلی هم حس خوبی گرفته بود

𝐁𝐮𝐭𝐭𝐞𝐫𝐟𝐥𝐲 𝐞𝐟𝐟𝐞𝐜𝐭-ʏᴍOnde histórias criam vida. Descubra agora