Part17:
(ساعت 10:09 صبح "بیمارستان)
دکتر کمی روپوش سفیدش رو مرطب کرد و گفت:«طبق آزمایشات چیز خواستی نیست فقط انگار یکدفعه شک بدی بهش وارد شده، الانا به هوش میاد ،هر وقت به هوش اومد و سرم تموم شد میتونه بره »
« ممنون دکتر»
پسر دکتر به نشانه احترام کمی خم شد و بعد از در اتاقک آبی بیمارستان بیرون رفت.
یونگی روی صندلی کوچکی که کنار تخت سفید خواهرش بود نشست و دست خواهرشو محکم گرفت .
صدای پیامک گوشیشبلند شد،به اجبار دست خواهرش رو ول کرد و گوشی رو از توی جیبش بیرون اورد و به پیامی که براش از طرف یه شماره ناشناس اومده بود خیره شد
"این فقط برای یه هشدار بود!تا یاد بگیری تو هممثل جونگکوک با دم شیر بازینکنی"
گوشی رو عصبی درون دستانش میفشرد، جوری که ممکن بود تا لحظاتی دیکه گوشی توی دستش از شدت فشار بشکنه
صدای گرفته خواهرش رو شنید«چیزی شده؟»
خشمش به یک باره فرو ریخت و گوشی رو سریع خاموش و دوباره به داخل جیبش برگردوند
«نه نه چیزی نیست، تو حالت خوبه؟سرت درد میکنه؟چرا اینطوری شدی ،خدا لعنتت کنه قلبم اومده بود تو دهنم زنیکه ایش»
وینتر به رفتار های موش و گربه بازی خواهر برادری شون عادت داشت و حتی خیلی دوسشون داشت ، سعی کرد بحث رو بیشتر کنه«مردیکه بیتربیت مگه دست خودم بود اصن؟بیا برو تو کوچه های شهر اه»
هر دو زیر چشمی به همنگاه کردن و پقی زدن زیر خنده
یونگی بلند شد به سمت در رفت:«هر چی اصلا ،من دارم میرم برا خودم آب بگیرم ،تو چیزی میخوای برات بگیرم ؟»
«یه آبمیوه ای چیزی »
«پس نمیگیرم برات اصلا» و بلافاصله از در خارج شد و صدای معترض خواهرش بلند شد «هییییی یونگیییی»
زیر لب خنده کوتاهی از پشت در کرد ،به سمت آسانسور رفت و به سمت کافه تریا بیمارستان رفت یه آب و آبمیوه مورد علاقه خواهرش رو خرید ،پلاستیک خرید رو توی دستش گرفت .صدای دوباره پیامک از گوشیش اومد
با این صدا لرزش کوچیکی کرد ، حس میکرد حالا صدای این پیامکا واقعا براش تبدیل به یه فوبیا شدن ،دوباره گوشیش رو از توی جیبش بیرون کشید و صفحه پیام هاشو باز کرد .
دوباره همون شماره نفرین شده پیام داده بود ،و صادقانه جرات باز کردن پیام رو اصلا نداشت .در عرض دو دقیقه دستاش سرد شده بود و استرس به وجودش رخنه کرده بود . سعی کرد با نفس های عمیق کمی از استرسش رو کاهش بده ، پیام رو باز کرد و به محض دیدن اون پیام با چشم های گرد، گوشی از دستش افتاد ،برای چند لحظه بهت زده به زمین خیره شد . به سختی دوباره گوشی رو از زمین برداشت. همچنان چشماش از شدت تعجب و ترس به گرد ترین حالت خودشون بودن
KAMU SEDANG MEMBACA
𝐁𝐮𝐭𝐭𝐞𝐫𝐟𝐥𝐲 𝐞𝐟𝐟𝐞𝐜𝐭-ʏᴍ
Hororاشتباه ترین اتفاقات به یاد موندنی ترین اتفاقات میشن،ممنوعه ترین عشق ها قوی ترین عشق ها میشن، اشتباه ترین مکان ها حس بهتری میدن و یک زندگی اشتباه تا آخر اشتباه میمونه. شاید اگر اون روز اون دو بچه دیر تر برمیگشتن،یا پدر ها بحث نمیکردن همه چیز فرق میک...
