( هفته بعد 'روز قبل از کریسمس ساعت 10:12 صبح)
یک هفته از اون روز کزایی گذشت.از روز خاک سپاری مادر جونگکوک،آلیس..یونگی به شخصه اون زن رو زیاد نمیشناخت ولی از تعریف های جئون میتونست بفهمه اون واقعا زن خوبی بود.قطعا لیاقتش همچین مرگی بر دست همچین فرد کثیفی نبود، ولی چه میشه کرد؟دنیا زیادی بی رحم و نا عادلانه بود.اون زن بیگناه کشته شد
در صورتی حتى هزاران سال زندگى هم براى اون
كافى نبود.
توی کلاس نشسته بود و حرف های استاد براش گُنگ بود
یعد از این که جونگکوک چند روز نیومده به دانشگاه ،یونگی رفت خونش و سری بهش زد تا حالش رو بپرسه،وضعیت جونگکوک به معنای واقعی وحشتناک بود ،هیچی نمیخورد حتی آب ،رنگش به معنای واقعی از دست رفته بود
چشماش قرمز و پف کرده بودن ،دستاش بخاطر ضربه های متعدد و زیاد به کیسه بوکسش کاملا قرمز و زخمی بود . اون مهم ترین فرد زندگیش رو از دست داده بود.
استاد از کلاس بیرون رفت و یونگی تازه متوجه گذر زمان شد،عجیب بود این افکاری که قرار نبود هرگز تمون بشن
دختر مو نارنجی کلاس جنیفر ،یا ساده تر دختری که کل دانشگاه تقریبا روش کراش بودن وسط کلاس رفت و قبل از رفتن دانشجو های دیگه اعلام کرد: «فردا کریسمسه و من توی خونم یک جشن کوچیک گرفتم ،همه تون دعوتین »
همه افراد حاضر در کلاس متعجب منتظر حرف بعدی دختر بودن دختر شمارش رو توی تخته نوشت
«هر کس میخواد بیاد هماهنگ کنه»
بعد با لبخندی که دندون های مرتب و سفیدش رو به رخ بقیه میکشید از کلاس خارج شد
پچ پچ های کلاس شروع شد ،مخصوصا توی اکیپ های پسر که داشتن درباره این که شماره اون دختر رو پیدا کردن حرف میزدن ،یونگی فکرمیکرد اونا بیشتر شبیه دبیرستانیان نه دانشجو ،بی اهمیت بلند شد و خارج شد
بالاخره به گوشه ای از حیاط بزرگ دانشگاه رسیده بود ،موبایل جدیدش رو از جیبش بیرون کشید ،سریع شماره جونگکوک رو گرفت تا حالش رو بپرسه،بعد از چند تا بوق جواب میده
«کوک؟حالت چطوره؟»
صدای بالا کشیدن دماغش اومد و با صدایی که مثل یک هفته گذشته لرزان ،شکسته و گرفته بود جواب داد «خودت بهتر جوابت و میدونی...»
حال خودش هم تعریفی نداشت ولی جلو جونگکوک باید قوی میموند ،الان تنها سنگ صبور جونگکوک یونگی بود،و جونگکوک الان بیشتر از همه شکسته بود پس ،باید کنارش میموند. «جونگکوک قوی بمون.»
تنها جمله ای که میتونست بگه،توی این یکهفته هر وقت به خونه جونگکوک رفته بود فقط بغلش کرده بود..چون میدونست جونگکوک نه میتونه حرفی بشنوه نه بزنه و دلش میخواد فقط دلش یک شونه برای گریه میخواد، شونه ای که بتونه روش بخاطر مادر از دست رفتش ساعت ها گریه کنه.
«مجبورم..و میمونم»
«یادت نره که از این به بعد جی اف چی گفته باشه؟»
KAMU SEDANG MEMBACA
𝐁𝐮𝐭𝐭𝐞𝐫𝐟𝐥𝐲 𝐞𝐟𝐟𝐞𝐜𝐭-ʏᴍ
Hororاشتباه ترین اتفاقات به یاد موندنی ترین اتفاقات میشن،ممنوعه ترین عشق ها قوی ترین عشق ها میشن، اشتباه ترین مکان ها حس بهتری میدن و یک زندگی اشتباه تا آخر اشتباه میمونه. شاید اگر اون روز اون دو بچه دیر تر برمیگشتن،یا پدر ها بحث نمیکردن همه چیز فرق میک...
