baby girl

125 22 12
                                        

Part 6: baby girl* دختر بچه

(سال 2017 ساعت 9:43 صبح " تیمارستان ژاپن)

مرد پرستار جوان دستی روی فرم آبی رنگش کشید « طبق چیزی که ما زیر نظر داشتیم اون میتونه بعد این همه سال با کمک دارو ها از این جا بیرون بره»

زن روان پزشک آهی کشید :« خیلی کوچیک بود با نشونه های شخصیت مرزی و اسکیزوفرنی اوردنش اینجا، اونم توی سن کم،همیشه دلم میخواست بدونم این بچه چرا به این وضع افتاد»

مرد پرستار نگاه متفکرانه ای به زن پزشک انداخت:« کی اونو اورد اینجا؟ »

زن لبخند تلخی زد:« یادمه اون اوایل کارم توی این تیمارستان بود که گذارش شد یک پسربچه توی مدرسه رفتار های عجیب و توهمی داره ، یک مدت زیر نظرش داشتیم وقتی دیدیم وضعیتش خیلی وخیمه مجبور شدیم اینجا نگهش داریم تا الان که میبینم با کمک دارو ها تونسته قابل کنترل بشه »

( سال 2017 ساعت 10:11 صبح " اتاق بیمار فیجی*ژاپن)

پسری که بیشتر عمرشو بین دیوار های آبی رنگ با لباس سفید مخصوص بیماران اون این دیونه خونه گذرنده بود به جای خالی انگشت شست دست چپش که پنج سال پیش در اثر توهم قطع کرده بود نگاه کرد

دختر روی تخت کنار فیجی نشست:«حالا که تو میری من تنها اینجا چی کار کنم؟ »
پسر اروم دست دختر رو نوازش میکرد :« من یک ایده دارم»

پسر نگاه کوچیکی به چمدونش و بعد به دختر کرد :« نظرت چیه فرار کنی؟ »
« چجوری؟ »
« چمدون.. »

در حالی که چمدونش رو از تیمارستان بیرون میبرد با پرستار و دکتری که بعد این همه سال کمکش کرده بودن خداحافظی کرد

چمدون قهوه‌ای رنگی که بخاطر وزن دختر سنگین شده بود رو توی پیاده رو خیابون گینزا توکیو همراه خودش میکشید و بعد سال ها هوای آزاد و بو های مختلف رو استشمام میکرد
درسته بعضی وقتا با پرستار ها به گردش میرفت ولی این حس و حال براش یک چیز دیگه بود، این که دیگه مجبور نبود شب و روز بین دیوار های آبی رنگ راه بره و دیوونه بازی های بقیه رو نگاه کنه و صدا های توی مغز شو برای کشتن اونا خفه کنه

به این فکر میکرد میتونست چه خاطره هایی رو توی کودکی اینجا بسازه ولی مجبور شده بود توی تیمارستان از پرستار ها فرار کنه

بو قهوه و دارچین که از کافه های دنج و کوچیک میومد، بوی نویی که از لباس فروشی ها میومد، بوی کاغذ تازه که از کتابخونه ها میومد و بوی خوش گل که از دکه های گلفروشی میومد همه باعث میشن فکر کنه چقدر خوشحاله که بالاخره بیرون اومده

توی افکار خودش غرق بود که صدای در زدن چیزی رو شنید
« هی پسر نمیخوای منو از این جا بیرون بیاری؟ »
« هنوز نرسیدیم»
« عجله کن اینجا خیلی تاریکه، چشم قرمزه داره نگام میکنه»

𝐁𝐮𝐭𝐭𝐞𝐫𝐟𝐥𝐲 𝐞𝐟𝐟𝐞𝐜𝐭-ʏᴍStories to obsess over. Discover now