9

291 44 15
                                        

سلاممم;)
.
.

چشمهای بی‌حسش با اخم‌های نشسته وسط ابروهاش از چهره‌اش هیچی جز بداخلاقی و بی‌حوصلگی رو نشون نمی‌داد و نفهمیدن زبون این آدمهای عجیب که فقط بهش خیره میشدن و کسی جواب درستی بهش نمی‌داد از همیشه کلافه‌ترش می‌کرد.

هنوز چند ساعتم از ورودش به این کشور نمی‌گذشت و همه‌ی خستگیه راه طولانی که از سر گذرونده، با هر دقیقه بیشتر موندنش تو این اداره‌ی پلیسی که بیشتر شبیه سیرک بود، تو تنش بیشتر میشد و دلش می‌خواست با همین صندلی کثیف و ناراحتی که روش نشسته رو بکوبه تو سر منشی که بوی گند میداد.

همه‌ی این اداره پلیس که چرک و کثیف بودنش اعصابه مسافر خسته رو به موی باریکی می‌کشوند، تهیونگ رو آزار می‌داد... اونجا حتی به زور نور مناسب و تهویه هوا داشت و نمی‌دونست چطور همچین کسی می‌تونه تو این مکان که حتی نفس کشیدن داخلش حیف بود، به اونا کمک کنه و جونگکوک رو نجات بده!

- آقای کیم... بفرمایید بریم. برای بعد دوباره خبرمون میکنند.

تهیونگ با سریع ایستادنش، صندلی که روش نشسته بود رو به عقب پرت کرد و باعث افتادنش شد اما بی‌اهمیت به طرف اون مرد که حال و روز خوشی نداشت، نزدیک شد.

_ چی گفتن؟ ما تا کی باید منتظر بمونیم؟

سون‌وو به مرد قد بلند مقابلش که زیادی تو چشم بود برای مدتی چشم دوخت، همین که از کشور دیگه‌ای پا به اینجا گذاشته برای گیج شدنش کافی بود...

- اونا فعلا آدم‌ربا رو شناسایی کردن ولی مدارک درستی از اسم و رسمش موجود نیست... انگار که... انگار که داره از هویت آدمای مرده استفاده می‌کنه!

جفتشون برای مدتی بهم چشم دوختن با تفاوت اینکه یکیشون شوک زده و فرد دیگه شکسته و غمگین.

_ پس دارن چه غلطی میکنند؟ این اداره‌ی احمقانه می‌خواد انقدر دست دست کنه تا جونگکوک طوریش بشه؟

صدای عصبی و بلندش باعث شده بود چند نفری که اونجا مشغول کار بودن دوباره بهشون خیره بشند و سون‌وو با تکون دادن سرش راه بیفته به طرف درب خروجی تا هوای آزاد رو استشمام کنه.

چهار روز گذشته بود و هیچ نشونی از برادرش تو هیچ کجا ثبت نشده بود و تحقیقات ناقص پلیس که اعتماد چندانی بهشون نداشت اون رو از پا می‌انداخت، کاش حداقل اون عوضیا بهش زنگ میزدن و درخواست پول یا هر کوفتی که داشتن رو بهش میگفتن... آخه چرا باید این سرنوشت شوم گریبان‌گیرش میشد.

_ نمی‌تونیم خودمون دنبالش بگردیم؟ این حرومزاده‌ها مثل اینکه هوای کثیف اطرافشون عقلشونو ازشون گرفته! فکر می‌کنی یکی از نشستن پشت میز می‌تونه جونگکوک رو بهمون برگردونه؟

سون‌وو که با ایستادن کنار خیابون سیگاری داشت روشن می‌کرد با نگاهی به تهیونگ که با پوشیدن کت چرم و گرون قیمتش شبیه شخصیت‌های اصلی یک فیلم جنایی بنظر می‌اومد، دود سیگارش رو فوت کرد به کناری و از سرمای استخون سوز هوا نگران وضعیت برادرش شد.

Lost |Vkook|Where stories live. Discover now