.
.
دستش رو بین موهای نرم و سیاه جونگکوک که به آرومی خواب بود، میکشید و حواسش بود که فقط بین تارهای نازکش دست بکشه و باعث بد خوابیش نشه.
قرصای جدیدی که میخورد اینطور باعث خواب رفتنش بود و با اینکه مدت زیادی از شب تا وسط روز رو در تختش میگذروند و بیدار نبود، بهش آرامش میداد که حداقل درگیره فکر و خیالات نیست.
نگاهی به ساعت گوشیش انداخت که دوازده ظهر رو نشون میداد و بنا به روز قبل کم کم باید اثرات خواب از اون پسر رخت میبست و تا نیمساعت بعدی بیدار میشد و با چشمهای پفدارش به پنجره خیره میشد تا لود بشه.
لبخندی برای یادآوری اون چهره روی صورتش اومد و بلند شد تا صبحانه مقوی براش حاضر کنه. در این ساعت از روز خودشون تنها اشخاص خونه بودند و تا چهار عصر که سارا کوچولو و مادرش برمیگشتند وقت داشت تا هر رفتاری که دلتنگش بود با جونگکوک انجام بده که هرچند درگیر چیزهای عمیق نمیشدند!
از روی تخت با آهستگی بلند شد و با مرتب کردن پتو روی بدن هودی پوش و غرق شده بین تختش، از اتاق بیرون اومد و با حس خوب از اون خونهی زیبا که نورگیری عالی داشت و گرمای مطبوع آفتاب رو درون خودش میکشید، سمت آشپزخونهی مرتبش رفت و با رفتن سر یخچال تخم مرغ و چندتا گوجهی سرخ درآورد تا املت درست کنه و در واقع تنها چیزی که بلد بود هم همین بود!
با کاردی تیز دو گوجهفرنگی که روی تخته گذاشته بود رو ریز کرد و با ریختن سه تخم مرغ درون ظرفی، نمک و ادویههایی که اونجا بودن بهش اضافه کرد و با همزدنش کنارش گذاشتش تا اول مواد خام دیگه رو کمی تفت بده.
مدتی که با آرامش درگیر حاضر کردن صبحانه بود، با شنیدن صدای کشیده شدن کف دمپاییهایی روی پارکت، به پشت سرش نگاه کوتاهی انداخت که تونست اون موجود کیوت رو ببینه که با بدن گمشده تو هودیش، با چشمهای نیمه باز به سمتش میاد و پف بانمکی همه صورتش رو گرفته...
_ ساعت چنده؟
صدای گرفتهاش اولین چیزی بود که ازش شنید ولی طبق درخواست پسر به گوشیش دوباره نگاه کرد تا جواب دقیقی بهش بده.
_ دوازده و بیست دقیقه! صبح بخیر!
جونگکوک با سر تکون دادن با اینکه هنوز خوابش میاومد گرسنه و درگیر شده با بوی خوب گوجه و ریحون تازه، سرکی به روی گاز کشید و تهیونگ از چسبیدن بدناشون غرق لذت همونجا موند تا بیشتر حسش کنه.
_ من گرسنم... چی درست میکنی؟
تهیونگ با حاضر بودن مواد اولیهاش، تخم مرغ همزده رو ریخت داخل ماهیتابه و قبل از فاصله افتادن بینشون، یک دستش رو گذاشت پشت کمر اون پسر و با نزدیک کشیدنش بوسهای رو لپ نرمش زد.
ŞİMDİ OKUDUĞUN
Lost |Vkook|
Romantizmجئون جونگکوک و کیم تهیونگ یک زوج عاشق نیستن نه تا زمانیکه نخواستند هم رو بشناسند، در واقع اونها فقط دو آدم تنها، کنار هم هستند که تلاش میکنند همدیگه رو از دست ندن... ولی کی تلاش میکنند همدیگه رو به دست بیارند؟ ____ Vkook Drama, romance, smut +17
