13

257 36 5
                                        


.
.

وقتی به چهره‌ی جذاب مردی که در همه‌ی سال‌های گذشته‌ی عمرش تلاش می‌کرده تا کنارش باشه و بتونه قلب و عشقش رو دوباره به دست بیاره نگاه می‌کرد، مقدار زیادی رنج و درد به قلب محتاجش هجوم می‌آورد و به یادش می‌آورد که از یک زمانی به بعد دیگه هیچ محبت و توجهی رو از سمتش احساس نکرده؛ بجاش کلی رد از غم‌های خیانتی که به عشقش میشد مغز و روحش رو احاطه می‌کرد و نمی‌دونست چطور می‌تونند هنوزم راجب علاقه‌ای صحبت کنند که هیچکدوم از جای مخفی شدنش باخبر نبودند!

اما الان!
این توجهی که همیشه تشنه‌ی دریافتش بود آزارش می‌داد!
یعنی باید اتفاقی می‌افتاد تا تهیونگی که دنبالش می‌گشت برمیگشت کنارش؟
شاید هم موقت بود و فقط ترحمی زودگذر و دلسوزی بود؟

نگاهی کنجکاو که کمی ترس از حقیقت داخلش پنهان شده، به چشم‌های کشیده و جذابی که همراه با موهای سیاه و تغییر کرده‌اش حواسش رو پرت می‌کرد، انداخت و نتونست چیزی رو بخونه.
درک نمی‌کرد که چرا الان باید این محبت رو می‌گرفت!

_ عزیزم؟ حواست کجاست؟

صدای ملایمش برخلاف گذشته سرش فریاد نمی‌زد!

_ موهاتو رنگ کردی؟

دردی توی گلوش نشست و اشک به سرعت رگ‌های سرخ رو داخل چشمش به فشاری واداشت تا جلوی ریزششون رو بگیره. اگه این دروغ باشه چی؟

_ آره.. این مردم لعنتی یجوری نگاهم می‌کردن! دوست داشتم چند نفر رو بگیرم زیر کتک اما برادرت همش رو مخم راه می‌رفت و می‌گفت احترام به بزرگترها بذارم! چقدر دوست داشتم به پیرزن همسایه یه نخ سیگار تعارف کنم!

تهیونگ با یادآوری سختی که این چند روز برای حفظ احترام متحمل شده بود با اخمی، دست به شکایت برداشت و از اینکه نمی‌تونست اینجا سیگار بکشه دلش خواست کمی فوش بده!

_ بهت میاد. خیلی عوض شدی!

جونگکوک کاملا با جمله‌ی دومی که به زبون آورد همه‌ی منظورش رو رسوند و خوشحال شد که مرد عوضی که تو زندگیش بود از بین نرفته!

_ دوستش داری؟

سوالش رو باید سریع جواب میداد و یک نه محکم رو به صورتش می‌کوبید!
چطور می‌گفت ترسناک شده؟
یا چطور می‌گفت تو چی هنوزم دوستم داری؟
این اتفاق، باعث شد تا من رو ببینی؟

_ باید داشته باشم؟ هنوزم تو فکر اغوای مردمی؟

تهیونگ با زل زدن به چشم‌هاش، فشاری به روانش وارد کرد و بعد از ثانیه‌هایی که می‌خواست این اتصال رو بشکنه، اون بود که دوباره بهش شوک داد! کاملا شجاعانه و بی‌هیچ ابایی لب‌های خشکش رو محکم بوسید و با قاب گرفتن صورتش، به نرمی نوازشش کرد.

_ من همیشه به فکر اغوای تو بودم.

با نشستنش روی صندلی که هیچ راحتی نداشت و فشاری به کمرش می‌آورد، دوباره به حالت اولیه‌اش برگشت و با برداشتن دسته گل که همچنان روی سینه‌ی جونگکوک بود، اون رو از بنده کاغذی که دورش بود آزاد کرد و با همون اسفنج خیسش که داخل محفظه‌ای پلاستیکی بود، روی میز گذاشت و مقدار دیگه‌ای آب داخلش ریخت و با اتمام کارش پا روی هم انداخت و اجازه داد چشمهای گرد و براقی براندازش کنند.

Lost |Vkook|Where stories live. Discover now