10

291 37 6
                                        

سلام :» ووت بدید 🐈

.
.

با دریافت آخرین مشتی که درد شدیدی رو تو استخون گونه‌اش بجا گذاشت، کانگهویی که از شدت فعالیت و پخش شدن انرژی تو بدنش داغ کرده بود و عرق می‌ریخت، با نفس نفس عقب اومد و قهقهه‌ی خنده‌اش تو اتاقک پیچید.

- حالا خیلی رقت‌انگیز بنظر میای! از غرور و نگاهه از بالا به پایینت همیشه متنفر بودم و حالمو بهم می‌زد! حرومزاده‌ی مادر جنده!

آستینش رو زیر لب و چونه‌اش که از بزاقش خیس شده بود کشید و با کشیدن نفس عمیقی سعی کرد خودش رو آروم کنه تا بتونه بره بیرون و کمی خرید کنه.
موندشون تو این مکان به حدی استرس‌زا بود که نخواد قبل از کشتن قربانیش محلش رو عوض کنه و بره سراغ نفره بعدی!

_ می‌...ک..ش..مت...

جونگکوک با شنیدن رفتن اون مرد و خروجش از این لونه‌ی سگ، با دردی که تو همه‌ی جمجمه، گوشت و پوستش می‌پیچید، با بی‌نفسی زمزمه کرد و از خیسی و سنگینی پارچه‌ی روی چشم‌هاش که خونش رو هر لحظه بیشتر به خودش می‌کشید، با انزجار از غلظت و بوی آهنش باعث شد بدون اینکه توان دیگه‌ای برای هوشیاری داشته باشه پلکهاشو روی هم فشار بده تا زودتر وارد عالم رویاهای شیرینش بشه که مربوط به آدمی بود که نمی‌دونست حالش چطوره و آیا امیدی به دیدار دوباره‌اش داره یا نه!

کاش بازهم کنارش می‌موند تا ازش محافظت کنه و اجازه بده جریان زندگی به جلو ببرتش اما یکدندگی و کور شدنش با منطقی که حالا به مسخرگیش پی می‌برد، اون رو به جایی رسوند که دیگه اگه بخواد هم راه برگشتی به سمت آدمی که دوستش داشت، وجود نداشت.

_ تقصیر خودمه!

چشمهای بسته‌اش به سرعت گرم شدن و اشک مثل چاقویی دردِ توده‌ای تو وجودش رو پاره کرد تا قبل از عفونتش از بین بره.
نمی‌دونست حالا دیگه چیکار کنه... اون برای اشتباهی که مرتکب شده بود به این وضعیت افتاده و تنها کسی که مستحق ملامت و تحقیره، خودشه که با خواسته‌اش قدم به تله‌ای که عاقبتش مرگش بود گذاشته...

بدنش می‌لرزید و قلبش درد می‌کرد، بیشتر از همه‌ی زخم‌هاش! چون حالا دلتنگ بود؛‌ دلتنگ همه‌ی اعضای خانواده‌اش... همه‌ی کسانی که تا همین چند روز پیش کنارشون زندگی می‌کرد و الان داشت از دستشون می‌داد.

زندگیش تو این بیست و شش سال با همه‌ی تلخ و شیرینش خوب گذشت و سخت بود که به حال آدمهای دوست‌داشتنی که نبودنش به چشمشون حتما می‌اومد و علاقه‌ای متقابل بینشون وجود داشت، فکر کنه و غصه‌ی اونها رو هم بخوره. پدر و مادرش که ترکش کردند اون فقط والدینش رو از دست نداد بلکه حتی اون زمان مجبور شد از عشق تازه پا گرفته‌اش هم دست بکشه و جفتشون رو با دلتنگی و عصبانیتی پر کنه که بعد از سالها هنوز هم نتونسته بودند از بین ببرنش...
چقدر سخت بود که دیگه نمی‌تونست به زبون بیاره کسی رو دوست داره!
نمی‌تونست که بفهمه آیا شخص دیگه‌ای هم می‌خواسته باهاش آشنا بشه و فرصتی برای عاشقی بخواد!؟

Lost |Vkook|Tempat di mana cerita hidup. Terokai sekarang