12

251 38 3
                                        


.
.

بین دنیای برزخی و زجرآوری که درونش دست‌وپا میزد با همه‌ی توانش درحال تلاش بود تا هوشیاریش رو با وجود خونی که از دست می‌داد و سوزش شدیدی که تو هر دو دستش حس می‌کرد، حفظ کنه و در این بین سرمایی که از درز در به داخل می‌اومد، کمکی برای نخوابیدنش بود.

نمی‌دونست چه مدتی گذشته از تنها شدنش ولی در اون لحظه هیچی براش اهمیت نداشت که بخواد بهش چنگ بزنه و فکر کنه راهی برای نجات داره!

طی این ساعات و روزهایی که از سر گذرونده بود همه‌ی لحظاتش درد و ناامیدی رو به رگاش تزریق می‌کردند و می‌ترسید که قراره عمرش همچین پایانی داشته باشه، که خنجری صاف گلوش رو پاره کنه و تماس ساده‌اش با جهان رو به سادگی از بین ببره.

در این زمانهای پایانی عمرش که بیشتر از قبل خودش رو مرده می‌دید، حتی نمی‌خواست به کسی فکر کنه... از همشون نفرت داشت... چرا تا الان هیچ کاری برای پیدا کردنش انجام نداده بودند؟
انگار منتظر این زمان برای ناپدید شدنش بودن تا برای همیشه از یادشون بره!

حتی اگه برادرش روزی به یادش می‌افتاد مطمئن بود کیم تهیونگ عوضی که  به راحتی زندگیش رو می‌کرده الان خوشحاله که از شرش راحت شده!

پوزخندی که تنها چند ماهیچه‌ی یک طرف صورتش رو تکون داد، هرچند محو اما تغییری تو چهره‌ی درهم شکسته و داغونش به وجود آورد ولی خیلی ناگهانی با شنیدن قدمهای سریع و سنگینی که از بیرون اتاقک شنید، از بین رفت و وقتی موجی از سرمای استخوان سوز به بدن برهنه‌اش برخورد کرد، نتونست سرش رو پایین نگه داره و با همون چشمهای بسته گردنش رو صاف نگه داشت و گوش تیز کرد تا بفهمه برنامه‌ی امروزش چیه!

- چرا لباست رو نپوشیدی؟ سرما میخوری احمق...

صدای عصبی‌تر از همیشه و عجیبش برای جونگکوک ترسناک بود.

- بخاطر یه حرومزاده تا الان تو اداره پلیس بودم! باورم نمیشه اما دیگه نمیتونم نگهت دارم! همین امشب از شرت خلاص میشم. از فردا باید برم سرکار... تا الان هم دنبال یه سطل زباله‌ی بزرگ بودم تا جسدتو بذارم داخلش و بعدم ببرمت تو منطقه الماس‌های کثیف تا گوشتای ریش ریش شدتو بین آشغالا بندازم! این یعنی یه برنامه فوق فشرده و تا خود صبح زحمت برای من!

طوری که پسر جوان‌تر از برنامه‌ی چند ساعت آینده‌اش برای جونگکوک می‌گفت انگار قراری برای چای داره و همینقدر پیش پا افتاده از زبونش بیرون می‌اومد.

- خوب قبل از همه‌ی این‌ها باید یکم انرژی و جایزه برای خودم درنظر بگیرم... اولش یکم باهم خلوت می‌کنیم و بعدش من به کارم می‌رسم.

کانگ‌هو طناب و چکش قدیمیش که رنگی نارنجی بخاطر زنگ آهنش به خودش گرفته بود، کناری از اون جای کوچک به دیوار تکیه دادش و با بستن درب، از هجوم سرما و بارونی که می‌بارید جلوگیری کرد.

Lost |Vkook|Where stories live. Discover now