14

239 35 0
                                        

.

.

وقتی با لبخند محوی از اتاق روان پزشکش که مرد جوان و خوش برخوردی بود پاش رو بیرون گذاشت، به سمت میز منشی رفت تا تاریخی که بهش گفته شده رو به اون دختر جوان بگه تا وقتی براش تنظیم کنه.

- سه شنبه ساعت چهار خوبه؟

جونگکوک حین سر تکون دادنش به روزهای هفته‌اش کمی فکر کرد تا ببینه برنامه یا شلوغی‌ای نداشته باشه. اما کمی سختش بود یادش بیاد که امروز چندمه ماهه و برای همین به تقویمی که روی میز منشی بود نگاهی انداخت و اون خانوم هم با چند لحظه کار با کامپیوترش با لبخندی بلند شد.

- میتونید تشریف ببرید آقای جئون... برای سه شنبه منتظرتون هستیم.

_ ممنونم خانوم.

با لبخند اجباری از اون فضای عجیب و پر از نقاشی که به گفته‌ی دکتر نوعی روش درمانی بودن، به آهستگی خارج شد و منشی به کمک پیرمردی رفت که گوشه‌ی دیگه‌ی مطبِ خلوت، جاگیر شده بود.
امیدوار بود بتونه تهیونگ رو به محض خروجش ببینه تا مثل این چند روز سریعتر برگردند به خونه... دیشب نتونسته بود بخوابه و امروز کلافگی بیشتری تو رفتارش داشت که حتی دکتر مدام بهش گوشزد می‌کرد تا بجای موندن داخل اتاقش تو این آفتاب گرم و درخشان قدم بزنه.

اخمی کرد و دستاش رو که داخل جیب هودیش فرو برد بود رو درآورد و دگمه‌های پالتویی که روش پوشیده بود هم بست.
قدم زدن رو دیگه دوست نداشت، حتی بارون و روزهای آفتابی...
این هوای نامساعد و پاییزی همیشه باعث گند زدنشون به زندگیش بود و دلش نمی‌خواست فعلا این بدبینی و افکار برهنه‌اش رو ترک کنه.

وقتی درب کشویی رو باز کرد، با دیدنه دوباره‌ی حیاط سرسبز و گول زننده که بوی شیرینی از گلها درش جریان داشت و آواز پرنده‌ها سرخوشی رو به اونجا هدیه میکرد، بدون اینکه زیباییشون چشمش رو نوازش کنه و حس خوبی بهش بده، از بین راهه سنگی که وسط علفای سبز و مرتبش، درب اون کلینیک رو به خیابون متصل می‌کرد با عجله رد شد و نگاهش برای پیدا کردن فردی آشنا در طول و عرض خیابون به چرخش دراومد.

_ هی! جلسه خوب بود؟

فکر میکرد ماشینی در کنار اون مرد ببینه اما فقط خودش بود!

_ پس ماشین چی شد؟

تهیونگ که به دیواری سیمانی و سفید تکیه زده بود و سیگاری دود می‌کرد با لبخندی نزدیک شد به اون موجود اخمو و سیگارش رو انداخت داخل راه فاضلابی که اونجا بود.

_ میریم قدم بزنیم بیبی... می‌خوام یکمم خرید کنم، داداشت کارتشو بهم داده.

کاپشن پفکی و سبزش که جونگکوک مطمئن بود از چمدون اون برداشته به خوبی با شلوار و تیشرت سیاهش همسان بود و فقط نمی‌دونست کدوم احمقی تو این هوا تیشرت میپوشه و زیپش رو هم نمی‌بنده!

Lost |Vkook|Où les histoires vivent. Découvrez maintenant