سلامم:»
.
.
- هاهه... هیونگ تو واقعا سفیدی! بدنت خیلی زیباست!
با تهوعی که با لمس شدن پوست کمرش تو وجودش نشست، کانگهو از سفت شدن عضلات زیر دستش متوجه شد که دیگه هوشیار شده و میتونه با خیال راحت برنامههاش رو دوباره اجرا کنه.
- برات لباس آوردم! این قبلیا خیلی خونی و کثیف شدن... نگران نباش من با آدمهای بیهوش خودارضایی نمیکنم! جات پیش من امنه!
وقتی بدن رنجور و ضعیف شدهی زیر دستش کوتاه لرزید و بعد هم شروع به اوق زدن کرد، با تأسف حولهی خیسی که روی لکههای خشک شدهی خون میکشید رو عقب آورد و با مالیدن کمر هیونگش که استخوانهای درشتش مشخص بود، بهش کمک کرد تا بیشتر دچار تهوع و استفراغ بشه!
- آروم باش عزیزم! داری منو میترسونی! همیشه اینطور ضعیف بودی؟
جونگکوک با تکون خوردنای شدیدش به کانگهو فهموند دست کثیفش رو از روی بدنش کنار بکشه و اون مرد دیوانه با مکثی کف دستهای زبرش رو از پوست رنگ پریده و سرد مرد بزرگتر عقب کشید.
- بیا لباس بپوش... به هرحال من نمیخوام دوباره بخاطر سروصدایی که دیروز کردی کتکت بزنم. پیرزن همسایه گوشاش سنگینه اما تو هم نباید منو تو دردسر بندازی. من این اتاق رو با کلی بدبختی تونستم پیدا کنم... خیلی خوب، دستات بازه تا من میرم برات غذا میارم تو هم بپوشش.
با لذت لبخندی زد و از دیدن برشهای عمیق و طولانی که از روی بازوهاش تا مچ دستش به وجود آورده، گرمای زیادی تو بدنش به جریان افتاد.
اون دیروز واقعا لذت برده بود و از جلو افتادن برنامهاش زیادی کیف کرد، هرچند که جونگکوک باهاش هم نظر بنظر نمیاومد... البته این تنبیهی برای کوبیدن صندلی به کف زمین و دیوار بود! آخه چرا فکر کرده میتونه یه فلز باکیفیت رو به راحتی بشکنه!
حتی کمر بینقصش هم کبودیهای بزرگی برداشته بود... و اگه بازهم از ضرب شست خودش چشمپوشی میکرد!
- نچنچ... مردک یچاره...
کاسهای که آب و پارچه همراهش بود رو با خودش به بیرون آورد و طبق حرفش زنجیرههایی با خون رنگی شده بودن رو باز کرد و با دادن فشاری به زخمی که هنوزم خونریزی داشت، نالهی عاجزانهی اون پسر رو درآورد و حس خوبی به بدن خودش منتقل کرد.
- راحت باش.
دست نوازشی به موهای سیاه و کثیف شدهی جونگکوک کشید و بعد از مدتی خیره شدن به قفسه سینهاش که به سختی بالا و پایین میرفت، ترجیح داد که اونجا رو ترک کنه.
نمیخواست که هوسش اون رو به باد بده و برنامههای مهمش رو جایگزین کنه...
.
.
ماشینش رو که از پارک درآورد و تو کوچهی خلوت حرکت کرد لحظهای از دیدن همون معتاد دیشبی که ردش کرده، پاش رو از روی گاز برداشت و با سرعت ملایمی از کنارش رد شد تا بتونه با دقت چکش کنه...
اون عوضی حرفشو نفهمیده بود؟ البته الان همهی مصرف کنندهها از لو رفتن این محله باخبر شده بودند و اگه کسی میاومد اینجا حتما کار دیگهای داره که نمیتونست حدس بزنه چیه!
YOU ARE READING
Lost |Vkook|
Romanceجئون جونگکوک و کیم تهیونگ یک زوج عاشق نیستن نه تا زمانیکه نخواستند هم رو بشناسند، در واقع اونها فقط دو آدم تنها، کنار هم هستند که تلاش میکنند همدیگه رو از دست ندن... ولی کی تلاش میکنند همدیگه رو به دست بیارند؟ ____ Vkook Drama, romance, smut +17
