17| last part

282 25 3
                                        

Love is no crime♪

.
.

با پیچیده شدن صدای خداحافظی که برادرزاده‌اش با اهالی خونه کرد، پلکای سنگینش رو از هم فاصله داد و برای چند ثانیه بدون حرکت دادن مردمک چشماش، به سقفِ روشن از نور صبحگاهی، زل زد.

صدای تلویزیون لحظه‌ای حواسش رو پرت کرد که داشت از شرایط آب‌وهوا می‌گفت و مثل اینکه قرار بود تا جمعه هوای آفتابی رو تجربه کنیم و بعد از اون موجی از ابرهای بارشی به کشور وارد میشد تا پاکیزگی رو به ریه‌ها و شهر، هدیه بده!

همونطور که به پهلوی راست می‌چرخید، بالشت کنارش رو در آغوش نگه داشت و چشم بست تا بازم چرت بزنه.
دلش نمی‌خواست از تخت بره بیرون...
اون بیرون خبری نبود که دلش بخواد از این سرگرمی دست بکشه.
خواب تمام خستگی روحش رو درمان می‌کرد!
می‌تونست احساسش کنه...
اون بهش آسیب نمی‌رسوند.
ترکش نمی‌کرد!

چشمهاشو محکم روی هم فشرد و با اخمی، نفسای عمیقی کشید تا ذهنش دوباره به اغتشاش دست نزنه و مجبورش نکنه به این که خودشو از این طبقه به پایین پرت کنه!

دلش نمی‌خواست! واقعا نمی‌خواست!

اما بازم جلوی صداهایی که اذیتش می‌کرد و مدام حرفهای نامربوط می‌زد، راهی سراغ نداشت!

اون حرفها همیشه قطاری بودند که بدون حرکت روی ریل، همیشه دنبالش می‌اومد و گاهی چنان سرعتش بالا می‌رفت که می‌ترسید بخواد زیرش بگیره و بدنشو متلاشی کنه!

_ دریا تو شب زیباتره! دریا تو شب زیباتره! دریا تو شب زیباتره!

پزشکش می‌گفت باید مدیتیشن کنه و برای خفه کردن صداهای توی سرش، خودش کنترل رو به دست بگیره و گفتن این جملات، عجیب نبودن! درمان بودن! برای خفه کردن همه‌ی مزخرفات...

- جونگکوک؟ صبحانه حاضره! بیدار نشدی؟

هیونگش بدون اینکه متوجه باشه، آرامش و سکونش رو به سادگی بهم ریخت و جونگکوک بدون حاضر بودن برای ترک تخت، بیشتر زیر پتو فرو رفت.
باید می‌خوابید...

اما، لحظه‌ای با صدای کوتاهی از سمت گوشیش، سرش رو از روی بالشت برداشت و دستش رو به سمت میز کنار تختش برد و از کنار آباژور، شئ مورد علاقه‌اش رو برداشت.

TT: صبحت بخیر. بیداری دیگه، آره؟

جونگکوک با زدن لبخندی، گازی به لب زیرینش زد و روی تخت نشست.

Jk: آره، صبح بخیر آقای کیم. دارم برای صرف صبحانه به هیونگم ملحق میشم. رضایت بخشه؟

Lost |Vkook|Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang