20

187 12 5
                                        

خانوادم یک مهمونی بزرگ به مناسبت تولد ما گرفتن اونشب قرار بود برادرم به عشقش اعتراف کنه اما همه چیز اونجور که برنامه ریزی کردیم پیش نرفت پدر ومادرمون با خانواده اون دختر اشناییت کاری داشتن پدرش دستی تو سیاست داشت و مادرش هم مسعول یک برند آرایشی بود انگار اون قراره وصلت بین دو خانواده رو گذاشته بود اما نه برای برادرم برای من ،وقتی این موضوع تو جشن اعلام شد شکستن برادرم دیدم برای اولین‌بار با نفرت بهم خیره شد اما من تا به خودم بیام اون رفته بود اونقدر عصبانی شده بودم که داخل همون جشن رو به والدینمون مخالفت خودمو ابراز کردم ،جشن بهم خورد خانوادم عصبانی بودن اما برای من فقط برادرم مهم بود هرچی دنبالش بودم پیداش نمیکردم بعد از یک هفته برگشت خونه برخلاف تصورم حالش  خیلی خوب بود شاد بود داخل چشماش میشد زندگی رو دید ازاین تغییر روحیه میترسیدم حس تلخی بهم میداد مثل آرامش قبل از طوفان بود اما چون نمیخاستم شادیش خراب کنم هیچی نمیپرسیدم خیلی تغییر کرده بود یک روز اومد پیش من معلوم بود درخواستی داره بعد از کلی من من کردن وقتی بهش اطمینان خاطر دادم که هرچی بخاد بهش میدم ازم کمک خواست تا توی شرکت پدر مشغول به کار بشه برای اولین‌بار بود که زندگیشو جدی گرفته بود وانگار واقعا میخاست موفق بشه و من براش خیلی خوشحال شدم برای همین با پدر حرف زدم فکرمیکردم اونم مثل من خوشحال بشه اما انگار وضعیت خانواده من از اون چیزی که فکر میکردم بدتره پدرم راضی نمیشد آخر با این جمله که اون نحسه صحبتمون پایان داد ،باور نمیکردم یک پدر در مورد پسرش اینو بگه اما بد ماجرا فقط این نبود برادرم همه چیزو از پشت در شنید تصمیم گرفت از خونه بره پس ساکشو بست که بره ومن هرچی حرف میزدم فایده نداشت پدر ومادرمم بجای اینکه بامن هم صدا بشن هیچی نمی‌گفتند واین مثل نفت ریختن روی آتیش بود نمیدونم‌ چرا سرنوشت ما اینجوری نوشته شده بود خسته شده بودم مگه چندسالم بود که نقش یک پل بین خانوادم بازی میکردم هرکاری میکردم که بهم وصلشون کنم نمیشد و اوضاع بدتر میشد اما بازم نمیخاستم تسلیم بشم که یهو خدمه خبر اومدن پلیسو دادن که حکم دستگیری دارن همه شوکه بودیم اخ ما شاید زندگیمون از داخل پوک بود اما ازبیرون به کسی بدی نکرده بودیم وهیچوقت سمت کاری غیر اخلاقی و خلاف نرفتیم چون پدرم بشدت به قول خودش یک  آدم  خیلی درستکار بود  وواقعا هم همین بود هیچوقت بجز مورد برادرم درحق هیچکس ناعدالتی نکرده بود ،گفتیم حتما اشتباه شده پدرم ازشون خواست که بیان داخل تا حرف بزنیم بااومدنشون وحرفی که زدن همه تو شوک رفتیم پدرم با عصبانیت به سمت برادرم رفت وبرای اولین‌بار خیره بهش مخاطب خودش قرار داد:

_ سونگ گی ،لی سونگی بهم توضیح بده این آقایون چی میگن؟تجاوز ؟ تو؟

برادرم شوکه بود ما هم همینطور، نمیدونستم چی بگم فقط رفتم جلو

_یکی داره تحمت میزنه من میتونم با جونم این اطمینان بدم که برادرمن هیچوقت از این کار های کثیف نمیکنه

Dostali jste se na konec publikovaných kapitol.

⏰ Poslední aktualizace: Mar 19, 2025 ⏰

Přidej si tento příběh do své knihovny, abys byl/a informován/a o nových kapitolách!

قضاوت شیطان Kde žijí příběhy. Začni objevovat