18

129 21 8
                                        

سلام عشقا🫡،من اومدم با یک پارت جدید🥸،خیلی ازدوستان عزیزم ازم میپرسیدن پس پارت جدید کی میزارم🤔،راستش قبلا هم توضیح دادم چون شرایط دانشگام سخته از طرفی هم سرکار میرم ،بچه وشوهر وخونه که کلا جز روتین اصلی زندگی واقعا پاره میشم😵‍💫 وبه هیچ کار دیگه ای نمیرسم😅 ،میدونم میدونم دارم کم کاری میکنم معذرت میخام از ته دلم اینو میگم💓،🙏پس لطفا من درمونده رو ببخشید🥹 و برام یک کوچولو🤏 صبر خرج کنید،
ازاین طرفم تصمیم گرفتم هرپارت به حد نصاب 100ووت حداقل برسه تا من پارت بعدی رو بزارم 💟،اینجوری هم من انرژی میگیرم هم شما به پارت جدید میرسید😉
پس شد شرط پارت جدید، 100 ووت ،بیشتر شد پارت بیشتر هدیه میگیرید😬
دوستون دارم بریم برای ادامه داستان....😶‍🌫️
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

احساس معلقی میکردم با فشاری چشمامو باز کردم دوروبرم پر از مه بود هیچی نمیدیدم با ترس
_کسی اینجا نیست

سکوت
_هییییییی

بازهم سکوت ،همیشه از تنهای میترسیدم بعدش هم سکوت اضافه شد اینکه کسی نباشه که جوابتو بده مثل یک مرگ خاموشه
با داد
_کسی نیستتتتتتت
نتیجش فقط اکو شدن صدا بود هیچکاری ازم برنمی‌آمد. پس همینجوری به راهم ادامه دادم ،نمیدونم چقدر راه رفتم که دیگه از مه بیرون اومدم حالا همه جا تاریکی مطلق بود اما یک چیزی فرق می‌کرد یک نور میدیدم به پاهام سرعت دادم و باحالت دو به سمت نور دویدم اخرای نفسم بود هرچی نزدیک تر میشدم تعداد نور ها بیشتر می‌شد و این باعث می‌شد پاهام بیشتر نیرو بگیره و سریع تر بدوم بلاخره رسیدم
خم شده دست رو زانوهام گذاشته نفس نفس میزدم ریه هام برای کمی اکسیژن له له می‌زد میدونستم بین عالم مرگ و زندگی ام حسش میکردم،اما این اشتیاق برای تنفس اکسیژن انگار داشتم خودمو گول میزدم و روحمم باهام همراه شده بود.
با بالا آوردن سرم با صحنه بی‌نظیری روبه رو شدم ، یک فضای تاریک با گوی های رنگارنگ پرشده بود هر گوی شیشه ای به اندازه یک توپ بود با تعلل به نزدیک ترینشون نزدیک شدم چیزی ک میدیدم باور نمیکردم گویی که بهش نزدیک شده بودم مشکی بود اما باکمی دقت میتونستم پسربچه ریز نقشی رو ببینم زانو زده دم درخونه ای رنگو رو رفته تو کوچه چنبره زده بودو زانوهاش بغل گرفته بود ومثل بید تواون بارون سیل آسا میلرزید پنج سالش بیشتر نبود اما انگار داشت بار یک زندگی رو به دوش میکشید ،باناراحتی رو ازش گرفتمو سمت گوی بعدی رفتم انگار همه این گوی ها مشکی بود تصویر داخل  این گوی فرق می‌کرد یک پسر رنگ پریده با لباس های کهنه بهش میخورد9ساله باشه  پشت در اتاقی ایستاده بودو منتظر بود سرو صورتش همه خونی و زخمی بود معلوم بود کتک خورده دوروبرش پراز بچه های هم سنش بود ک با تمسخر اونو بادستشون بهم نشون میدادن درد می‌کشید چشماش پراز اشک بود اما پلک هم نمیزد میترسید گریه کنه و وضعش بدتر بشه
گوی بعدی ،بعدی ،بعدی.....
همه همینجوری سیاه و پراز غم بود بااینکه تمام حوادثو حفظ بودم اما نمیتونستم از نگاه کردنشون دست بردارم گوی 20 بود یا بیشتر نمیدونم از بس زیاد بودن از یک‌جایی دیگه نشمردمشون آخه چه فایده ای داشت که بدونم تو این زندگی چقدر بدبختی کشیدم وقتی سراسرش بدبختی بود به سمت گوی بعدی رفتم  فرق می‌کرد مشکی آبی بود با تعجب نزدیکتر شدم ،،

فلش بک..

[ از پنجره به بیرون نگاهی انداختم واقعا لازم بود برای نجات یک گربه به همچین دردسری بیافتم
_کیم گائون حواست کجاست؟
با ترس به سمت صدای مدیر برگشتم
_معذرت میخوام
مدیر درحالی که داشت عینک رو چشمشو مرتب می‌کرد به زن و مرد روبه روش نگاهی انداخت
_باید از آقای شین معذرت بخوای آخه با چه جراتی همچین کار اشتباهی کردی مگه نمیدونی قلدری کردن و دعوا داخل مدرسه ممنوعه و مجازات داره،بارها چشم پوشی کردم اماایندفعه دیگه زیاده روی کردی
چندبار سرمو خم کردمو
_معذرت میخام معذرت میخام

مرد چاق کت وشلواری با یک خانم لاغراندام که معلوم بود پول کلاسشون میخورن روبه روی مدیر دوطرف پسرشون که دستش گچ گرفته بود نشسته بودن زن درحالی ک قربون پسر ورزشکارش میرفت رو به آقای مدیر با عصبانیت
_من از این مدرسه شکایت میکنم بارها به آقای شین گفتم پسرمون نباید بیاریم همچین مدرسه سطح پایینی اما ایشون اصرارداشتن که این مدرسه یکی از بهترین مدارس کشوره چون دوستشون شما رو معرفی کرده اما دیگه بسه شما باعث شدید به پسر ما ضربه روحی وارد بشه کی میخاد خسارت این آسیب روحی و جسمی رو بده
مرد کنارش سری تکون داد و درادامه حرف همسرش
_درسته ما ازاین مدرسه به خصوص ازاین بچه شکایت میکنیم
مدیر با اضطراب
_لطفا همین دفعه ببخشید این بچه یتیمه  وکسی رو نداره ما دلمون به حالش سوخت چون دیدیم نمرات خوبی داره نخواستیم آیندش نابود بشه خواستیم کار خیری بکنیم مطمعن باشید در اسرع وقت اخراجش میکنیم

رو به من با عصبانیت

_منتظر چیزی هستی زانو بزن و معذرت خواهی کن
میدونستم اینجوری میشه سالها همینجوری گذشت من برای زانو زدن هیچ مشکلی نداشتم تا وقتی ک اخراج نشم

بدون تعلل زانو زدمو چند بار تعظیم کردم

_اقا لطفا من و ببخشید من اشتباه کردم آقای مدیر درست میگه من یتیمم این چیزا رو بلد نیستم اما دیگه این اشتباه رو نمیکنم همین دفعه بهم رحم کنید
خواهش میکنم

چندبار پشت سرهم سرمو به زمین زدم جوری که میتونستم زخمی شدن پیشونیمو حس کنم

_فکرکردی بااینکار ما بیخیال مجازاتت میشیم شما موشای کثیف ک بی پدر ومادرید طریقه احترام گذاشتن به بزرگترا رو بلد نیستید اما عیب نداره ما بهت یاد میدیم که جایگاهت کجاست و باید حدتو بدونی و بفهمی باکسایی که ازت بالاترن باید چطور برخورد کنی

خانم آقای شین بااتمام حرفش از جاش بلند شد که دنبالش پسر و شوهرشم بلند شدن

__دریک صورت ما از شما شکایت نمی‌کنیم ،اول  این پسر اخراج بشه بعدش درمورد نمرات پسرمون باید تجدید نظر کنید

اقای مدیر باخوشحالی تعظیمی جلوی آقای شین کرد

_حتما حتما نگران نباشید نمرات پسرتون جزع افراد برتره این موش کثیفم همین الانم اخراجه

صدای تقه در
اقای مدیر رو به آقای شین

_ دیدید به همین سرعت حکم اخراجش آماده شد
بیا تو

درباز ومتقاعبش

_انگار دیررسیدم

درحالی که سرم پایین بود به انگشتای دستم خیره بودم ازالان باید به فکر می‌افتادم که چکار کنم  مطمعنن مدیر پرورشگاه هم عصبانیه اگه بیرونم کنه چی

_من سرپرست کیم گائون هستم

قضاوت شیطان Where stories live. Discover now