شیش ماه، بهترین شیش ماه زندگیم رو با جنی و پسر کوچولوش گذروندم.
باورم نمیشه سه ماه خونهای جنی زندگی میکنم و الان دارم برای جان هوسونگ پسر جنی پيتزا درست میکنم.
بینظیره؟ هست عالیه.
به طرز عجیبی حتا رزی و جنی صمیمی شدن، گاهی حسودیممیشه ولی جنی ثابت کرد چه آدم معتقد و وفاداریه لازم نیست خودمو نگران کنم.
_کیم کوچک ناهارت آماده شده.
جان بدو دو خودش رو رسوند به آشپز خونه و منتظر نگاهم میکرد.
_بوس نمیدی؟ اگر بوس ندی ناهار نیست.
جان با غر غر درمورد اینکه من همیشه گولش میزنم و برای بوسه مجبورش میکنم از گردنم آویزون شد و بوسیدم.
خوشبختی بیشتر از این؟
دلم برای جنی تنگ شده، متاسفانه با رزی رفته ناهار بخوره، فقط یک ساعت دیگه عزیزم رو میبینم.
حیف که گوشیش رو جا گذاشته وگرنه قطعن بهش زنگ میزدم..
..............
از دید جنی – رستوران، ظهر
یه کم دیر رسیده بودم. رزی زودتر از من رسیده بود، طبق معمول. نشسته بود کنار پنجره، نور آفتاب مستقیم خورده بود به صورتش. یه لحظه یادم رفت چرا دعوتش کرده بودم بیرون.
وقتی نشستم، لبخند زد. اون لبخند خاصی که همیشه یهجوریه... نه خیلی صمیمی، نه خیلی سرد، بیشتر شبیه کسیه که چیزی رو که تو خودت هم نمیدونی، فهمیده.
رزی:
«فقط پنج دقیقه. خیلی خوبه برای یه مامان شلوغ مثل تو.»
من (لبخند میزنم، شونهمو بالا میندازم):
«جان امروز با لیساست، گفت حتی لازمه یه وقت تنها باشم.»
رزی (نگاهشو از من برنمیداره، یه جرعه از نوشیدنیش میخوره):
«لیسا همیشه اینقدر خوبه؟»
من (میخندم، یه خندهی نصفهنیمه):
«بیشتر وقتا. بعضی وقتا یهکم... تو خودش میره. نمیدونم. انگار میترسه چیزی رو نشون بده.»
رزی (کمی مکث میکنه، بعد با لحن نرمتری میگه):
«یا شاید چیزی هست که تو نمیخوای ببینی.»
یه لحظه توی نگاش میمونم. شوخی کرده یا جدی بود؟ یهجوری گفت که انگار مطمئنه من از چیزی فرار میکنم. حوصلهی بحث ندارم. چون هیچی نیست.
من:
«نمیدونم، شاید. فقط... این روزا یهکم همهچی سنگین شده. کار، جان، خونه...»
رزی (با صدای آروم ولی پر از نیش):
«و رابطهت.»
من (آه میکشم، کمی لبمو میجوم):
«اونم... گاهی حس میکنم لیسا هنوز یاد نگرفته با یه زن بچهدار زندگی کنه. بعضی وقتا حس میکنم تنهام. با اینکه هست.»
رزی:
«میفهمم. ببین، من نمیخوام دخالت کنم. فقط میگم... تو ارزش اینو داری که دیده بشی، جنی. همهی تو، نه فقط نقش مامان یا معلم یا شریک. خودِ تو. اونی که بلده بخنده، بخواد، حس کنه.»
YOU ARE READING
blue car
Fanfictionکیم جنی روبی جین؟ این اسم کل زندگی من رو زیرو رو کرد،چطور ممکنه آخه همه چیز که آروم بود. -جنی ازت خواهش میکنم آروم باش و بهم نگاه کن. +دوستت دارم لیسا ولی بعضی وقتا میدونی؟فقط نمیشه. _توگفتی از آسمون سنگم بباره کنارمی..
