13

196 29 8
                                        

جنی با قدم‌های سریع وارد مدرسه شد. دلمشغولی‌ها و افکار پراکنده‌اش اجازه نمی‌داد درست تمرکز کند. وقتی وارد ساختمان مدرسه شد، هیچ‌چیز مثل همیشه به نظر نمی‌رسید. بلافاصله به سمت دفتر مدیر رفت. قبل از اینکه وارد اتاق بشود، در را زد. صدای مدیر از داخل آمد.

_ بیا تو.

جنی نفس عمیقی کشید و وارد شد. مدیر پشت میز خود نشسته بود و نگاهی جدی به او انداخت. جنی با صدای لرزان گفت:

مدیر، یه مشکلی پیش اومده که ممکنه برای من و مدرسه مشکل ساز بشه. باید این قضیه رو به شما توضیح بدم.

مدیر سرش را بالا آورد و با دقت به او نگاه کرد:

_ این قضیه باید خیلی جدی باشه که به من رسیده. توضیح بده.

جنی با صدای لرزانی ادامه داد:

موضوع از این قراره که من با لیسا... یعنی... می‌دونید که من همیشه سعی کردم روابط شخصی‌ام رو از مدرسه جدا نگه دارم، اما حالا دیگه نمی‌تونم. یه سری مشکلات پیش اومده و... نمی‌خوام اینجا برای مدرسه دردسر بشه.
اون مست اومده بود و فکرکنم چندتا از دانش‌آموزها دیدنش.

مدیر در حالی که نگاه سنگینی به جنی داشت، گفت:

_ این قضیه باید زودتر حل بشه. مدرسه نمی‌تونه چنین مسائلی رو تحمل کنه. امیدوارم این مسأله رو زودتر جمع‌وجور کنی.

جنی نفس عمیقی کشید و گفت:

من تمام تلاشم رو می‌کنم. می‌خوام همه چیز رو درست کنم.

مدیر این‌بار نگاهی تیز به جنی انداخت و گفت:

_ این مسأله باید تحت نظر باشه. از فردا بیا و بهم اطمینان بده که همچین مشکلی پیش نمیاد. تا اون موقع، بهتره کلاس آخرت رو نری.

جنی به نشانه تأیید سرش را تکان داد و از اتاق مدیر خارج شد. قدم‌هایش سنگین بود و ذهنش پر از افکار مختلف. حالا باید این وضعیت را درست می‌کرد، اما چطور؟
با صدای پیام گوشیش رو بیرون آورد و لیسا بود.

"من خونه منتظرتم بیا."

---

وقتی به خانه رسید، در را به آرامی باز کرد. لیسا روی مبل نشسته بود و منتظر او بود. جنی وارد اتاق شد و خود را روی مبل انداخت. لیسا به آرامی کنار او نشست.

+لیسا، هر مشکلی که هست، هر چیزی که پیش اومده، لطفاً بیرون از مدرسه با من در میون بذار. من اینجام برای تو، ولی مدرسه‌ام خیلی مهمه و نمی‌خوام به مشکل بخوره. اگه این وضعیت ادامه پیدا کنه، ممکنه اخراجم کنن.

لیسا آرام سرش را به شانه‌ی جنی تکیه داد و گفت:

_ متاسفم که باعث شدم اینجوری آسیب ببینی.

جنی با صورت لیسا رو ناز کرد و گفت:

+میدونی، دیگه نمی‌دونم چطور بگم. اینجا همه چیز خیلی جدیه، و مدرسه خیلی از اعتبارش رو به همین روابطش وابسته می‌دونه. خیلی استرس دارم.

لیسا نفس عمیقی کشید، به آرامی جنی را در آغوش و سرش را بیشتر در گردن جنی فرو برد.

_ من هیچ وقت از تو چیزی نمی‌خوام. ولی اینو بدون که هر وقت بهم نیاز داشتی، من اینجام. متاسفم گذاشتم احساساتم جلوی عقل لعنتیم رو بگیرن.

جنی لحظه‌ای سکوت کرد و نگاهش به چشمان لیسا افتاد. برای لحظه‌ای تمام نگرانی‌ها و استرس‌هایش فراموش شد.

+ممنونم، لیسا.

لیسا و در حالی که در آغوش جنی راحت‌تر شده بود، گفت:

_ حالا که پیشم هستی، نگران نباش. همه چیز درست میشه تو زن قوی هستی.

+چه مشکلی پیش اومده که این‌طوری شدی؟

لیسا درحالی که داشت گردن جنی رو می‌بوسد متوقف شد.

_ مادرمو دیدم... جنی... از اون زن متنفرم. نمی‌خوام درموردش صحبت کنم، فقط می‌خوام تو باشی. می‌خوام فراموش کنم و تو بغلت گم بشم.

جنی کمی به عقب تکیه داد و نفسش را بیرون داد. نمی‌خواست که لیسا احساس تنهایی کند. دستش را آرام روی شانه‌ی لیسا گذاشت و با لحنی ملایم گفت:

آره... می‌فهمم، همه چیز سخته. اینجا هیچ‌چیز مهم نیست، فقط تو هستی. بیا با هم باشیم. من اینجام برای تو.

لیسا سرش را بلند کرد و چشمانش پر از اشک شده بود. آرام به جنی نگاه کرد و گفت:
_ تو تنها کسی هستی که می‌فهمی... می‌خوام فقط اینجا باشم. همه‌چیز رو فراموش کنم.

جنی لبخندی زد، اما در دلش احساس ناراحتی می‌کرد. دستش را به آرامی دور لیسا انداخت و او را به خود نزدیک‌تر کشید.

نترس... اینجا پیش منی. فراموش می‌کنیم همه‌چیز رو. فقط با هم باشیم.

لیسا در آغوش جنی آرام شد، سرش را روی شانه‌ی او گذاشت و در سکوت نفس کشید. این لحظه برای هر قدمی بزرگتر به روابطه که داشتن بود.
صمیمی‌تر و عزیزتر شده بودن.

+می‌خوام ببوسمت.
_چرا من نبوسمت؟

جنی با خند چونه لیسا رو گرفت.
+چون قدرت دسته منه باشه؟ یه شب قدرت رو داشتی ولی دیگه بسه.





خب و نمی‌دونم دیگه دوستش داشته باشین.

blue car Donde viven las historias. Descúbrelo ahora