18

93 23 5
                                        

خب بچه‌ها این تکلیف فرداتونه با جدیت انجام بدین، خسته نباشید مراقب خودتون باشید.
بچه‌ها یک صدا بهم خسته نباشید گفتن.
با لبخند از کلاس رفتم بیرون، هنوز دوتا کلاس دیگه داشتم، آه لعنتی ماشینم دست لیسا بود از وقتی ماشین قدیمیش خراب شده باید با مترو برم؟
قرار دوباره دعوا باشه؟ چقدر دلم می‌خواهد نرم..
توی راه روی مدرسه بودم که یه پیام از رزی اومد: خانم خوشگله چون ماشین نداری من می‌رسونمت.
لعنتی این زن فرشته نجات بود
.........
توی ماشین
..........

هوای شب، با بوی نم بارون و خیابون‌های خلوت، آرام و خنک بود. توی ماشین، بخاری ملایمی روشن بود و صدای موزیک آرومی از باند‌های ماشین پخش می‌شد. جنی دستاشو جلو بخاری ماشین گرفته بود و گفت《یادته ماه های اول دوستیمومیرفتیم اون کافه؟»

رزی لبخند زد.
«چرا یادم نمیاد؟ تو همیشه کیک شکلاتی می‌گرفتی و بعد پشیمون می‌شدی که چرا یه بار چیز جدید امتحان نکردی.»

جنی خندید. نگاهش از پنجره به بیرون بود.
«اون روزا راحت‌تر بودن. کمتر چیزایی بود که آدم بخواد نگرانش باشه.»

رزی با نگاهی که انگار توی دلش می‌گفت "تو نمی‌فهمی من از چی دارم می‌گذرم"، سری تکون داد.
«آره. روابط پیچیده خیلی چیزهارو عوض می‌کنه.»

چند ثانیه سکوت. بعد جنی برگشت طرفش و گفت:
«تو خیلی عوض شدی رزی. یه جور خوبی.»

رزی چشم تو چشمش لبخند زد.
«تو هم. فقط... یه‌کم خسته‌ای. مثل کسی که داره زور می‌زنه همه‌چی رو سر پا نگه داره.»

جنی چیزی نگفت. فقط یه نگاه سنگین توی چشم‌های رزی انداخت و بعد لبخند کمرنگی زد.
«من خوبم. همیشه خوبم.»

بعد از نیم ساعت رانندگی در سکوت رسیدند و جنی باید می‌رفت.

رزی در دلش گفت کاش می‌دونستی قراره چه طوفانی بیاد ولی چیزی نگفت. فقط دستی به شونه‌ی جنی زد و آروم گفت:
«مواظب خودت باش.»

ماشین جلوی خونه ایستاد. چراغ ایوان روشن بود. پشت پنجره، پرده کمی کنار رفته بود. سایه‌ای به سرعت کنار کشیده شد... رزی دیدش. لبخندش عمیق‌تر شد.

جنی از ماشین پیاده شد، برگشت و گفت:
«مرسی که رسوندی‌م. شب خوش رزی.»
«شب خوش، جنی.»

در بسته شد و جنی به سمت در خونه رفت. نفسش رو بیرون داد. کلید انداخت. در باز شد.

«کجا بودی؟»

صدای لیسا تند و خشن بود. جنی لحظه‌ای مکث کرد. در رو بست و کلیدها رو روی میز انداخت.
«رزی منو رسوند. از محل کار تا اینجا خیلی طول کشید—»

«از کی تا حالا با رزی انقدر صمیمی شدی که می‌رسوندت خونه؟»

جنی چرخید. لیسا جلوی در اتاق ایستاده بود، با لباس خونه، ولی اخمش عمیق بود و چشم‌هاش پر از آتیش. جان روی مبل خوابش برده بود، دستش هنوز روی کتاب داستان کوچیکی بود که جنی هر شب براش می‌خوند.

«لیسا... ما فقط صحبت کردیم. چیزی نبود.»

لیسا قدمی جلو اومد. صداش پایین‌تر شد، ولی خطرناک‌تر.
«جنی، نمی‌فهمی؟ از دور نگاه‌تون کردم. لبخند می‌زدین. نزدیک بودین. چرا هیچ وقت این‌جوری با من نیستی؟»

جنی به سمت اتاق جان نگاه کرد و زمزمه کرد:
«جان خوابه. خواهش می‌کنم یواش‌تر حرف بزن...»

«مهم نیست!» لیسا صداشو بالا برد. «جان هم می‌فهمه مامانش داره دروغ می‌گه! تو چیزی رو قایم می‌کنی، جنی. و من حالم از این بازی بهم می‌خوره.»

جنی چند قدم عقب رفت. اشک توی چشم‌هاش جمع شد.
«به خدا هیچی نیست. من فقط...»

«فقط چی؟ فقط دلت می‌خواست کمی توجه بگیری؟ از کی؟ از رزی؟»
لیسا  به سمت اتاق رفت. قبل از رفتن گفت:
«تو دیگه اون آدمی نیستی که عاشقش شدم. و می‌دونی چیه؟ شاید منم نباید انقدر صبر کنم ببینم کی برمی‌گردی.»

در اتاق بسته شد.

جنی نفسش بند اومده بود. همون‌جا کنار در نشست. دستش لرزید. نگاهش به قاب عکس سه نفره روی دیوار افتاد. خودش، لیسا، جان، و... گذشته‌ای که داشت از هم می‌پاشید.
بهترین شیش ماه زندگیش و نمی‌دونست چیکارکنه..

blue car Kde žijí příběhy. Začni objevovat